سیب نقره ای
باران به جامِ جان ، مستانه می زند آتش به خرمنِ ، پروانه می زند چشمِ جهان نما ، تاریکِ ماتم است تیری به قامتِ ، مردانه می زند رعدِ خروشِ من ، از صوتِ الحق است برقی به جادویِ ، افسانه می زند سیلابِ قطره ها ، دریایِ وحدت است طوفان به کشتیِ ، بیگانه می زند دستانِ من اگر ، روزی رها شود سیلی به صورتِ ، دیوانه می زند روزی که پر کشد ، مرغِ دل از قفس طرحی دگر بر این ، ویرانه می زند لبهایِ بی صدا ، با ذکرِ دم به دم بر یمنِ یادِ عشق ، شکرانه می زند بختک طلسمِ مرگ در بیشه خوانده است آفت به گلشنِ مستانه می زند شیطان به صد فریب با جامه ای غریب نکبت به رسم این دردانه می زند دژخیمِ رذل و پست سرمست از غرور خونِ ستمکشان پیمانه می زند روحِ طپنده ام زنجیر تن درید مشتی به دربِ این کاشانه می زند جادوگرِ سیاه از فرطِ تشنگی هر دم پیاله برخونابه می زند مضرابِ حرکتم با شور می رود آهنگِ زندگی جانانه می زند عشق نامی آمدست پیمانه بر دست. خواستگاری فاسد از نسل و تباری پست. چون گریزم ؟ چون گریزم؟ قلبِ من معشوقۀ تنهاست . امّا... امّا بی پروا ، رها ... دانی ؟… رها. ترسم از یارِ سیه کار و دمادم رنگ و هرآن رندِ و بدکاره. مانده ام ، مانده…، و ناخوش از سرشکِ معصیت ذات و جفا چاره . جز وفا هیچم نمی جنبم، رنگِ دل با چشمه همزاد است . نژادم با صفا وگرمی و شادابیِ بینش هماورد است . شرابِ نابِ هوشیاری مرا همواره پیوند است . تو امروزم مبین بر سفله پابند است . نشانم با بلند آوازگان درنبضِ آوند است . همنشینی با سیه مستان مرامم هرزه میکارد . من نه اهلِ بازیم با جام ومیخانه ، من ندانم شیوۀ بزم و مرامِ کسبِ همکامه . من مزاجم با شرابِ کهنه و تلخِ هزاران سالۀ ساقی نمی سازد . تنم مسموم از شرم است، وحالم منقلب از ننگِ آزرم است . و دنیا در نگاهم در تلاطم ، گیج در پیچ است . نفس بر شامۀ اندیشه ام بویِ تعفن در فضایِ خاطرِ بیچاره بگرفته است . خدایا کیستم من؟ کیستم من؟ دائم الخمری که از کاشانه بیزارم . ندانم خانه ام ، خاکم کجا ، از نسل که ، یا رانده از خویشم؟و هم شرمنده از کیشم . همه اسطوره هایِ نابِ تاریخِ بلندم را غریبِ غاصبی در اوج بنشست است. تنم بیمار از شک است و جان آلودۀ فقر است و روحم تنگ در رنج است. قفس در باورم دنج است، سعادت کنجِ ناعدل و ذلیل و خِنگِ تسلیم است؟ مرادم نشئۀ گیجِ سیه بیدادِ افیون است ، و حالم را فلاکت چرتِ اسرافِ نفس، ذکری هماهنگ است. سکوتم سخت در درد است، وصالی ساده با مکر است. حکیمی گر مرا درمان کند در مکتبم فکر است. چرا...؛ در فهم من همواره با فخر است . واما پاسخم، لبخندِ تلخی ازکتابِ طوطیِ گنگِ سخن پیچیده در کفر است . جزایم یا رضا یا زور و یا فقر است. سزایم تا ابد درماند گی با صلح محبوس است، چراغم تا ابد خاموش افسوس است . من آن شه زادۀ کورم که از چشمِ پدر افتاده و از تخت محروم است . سر و کارِ هوایم با زر و خون است، سرم پیوسته در گور است . و جان آشوبِ مکرِ انتقامِ سختی از سلابۀ نور است . توانم در خریدِ مِلکِ فردوسِ برین پیوسته در شور است، بهایِ هر وجب بر طبقِ منشور است. جهنم صحنۀ هر روزۀ کابوسِ منحوسِ شباهنگ است و ضعفِ پر گناهم تا ابد در آتش و جنگ است. وگمراهی من را مقتدا درطالع بنو شته است و خلقم را بسانِ انگلی در نطفه بگرفته است . نه یا ، همچون عروسک مهره ای در دستِ دانا دادِ بازیگوشِ قادر نقش بسرشت است. که قدرم همچو برگِ شاخساری گشته کز دستورِ او بر جای آویز است . خطا در سینه می گوید که عیاشی چنین در کامِ ابلیس است . که ولگردی شرافت دارد از پیمودنِ راهی که مخدوش است . فلک بامی که مستور است وجز مه رویگان را پایِ نازِ عافیت بر خود نمی بیند. سیه چالی که جز بر سوگلان تاریک و مواج است . و دیوِ گُنده بَک فانوس دارِ آلِ معراج است ،که عقلِ جن از این اهریمنان بیچاره و هاج است. غبار وهمِ افسانه درفشِ همّتم را رنگ بگرفته است. و دودِ جادویِ شومی نگاهِ بیگناهم را طلسمِ مرگ بگرفته است. وعشقی اینچنین سفاک با شمشیر خود بر عقدِ من آهنگ بگرفته است. خدایا بی پناهم در وطن نسیان مرا در چنگ بگرفته است . زبانم خود نمی دانم ، بگو با من گذاری .... چون گریزم؟.... چون گریزم؟ مقدمه: هر زمان که دلتنگم سرشار از شعف می شوم، زیرا به خاطر می آورم که منتظرم، پس هنوز عاشقم، در بیقراری ها با خود به گفتگو می نشینم، و گاهی آشنایِ دیر بازِ من مرا به گفتگو می نشاند، صدایِ خلوتِ دریافت هایم را می نویسم تا گلویِ حرفهایم خشک نشود، دردِ شیرینِ دل را می نویسم تا مگر شیدای خسته و درد مندی در هوای نامه هایم دمی، نفسی ، کلمه ای شاید بیاساید و من به این دل خوش دارم که : تاوانِ شرطِ عاشقی را گویا اندکی یا قطره ای حتّی نمی بر مهرِ محبوب پرداخته باشم. ************************* افسوس به تو هیچ نخواهد گفت، امّا من می گویم . ماتم تنها بهایِ سنگینی را می شناسد که باید بپردازیم ، قانونی که وادارمان می کند در مقابلش سر تعظیم فرود آریم ، اما اگر به من فرصت دهی بی ادعا همه چیز را به تو خواهم گفت . زمانی که نگاهها التماسمان می کنند، کاش گریه کنیم ؛ اگر آغوش شویم!؟ هنگامی که کودکان ترانه می خوانند،چه زیباست اگر دست تکان دهیم ؛ اگر سر جنبانیم!؟ اوقاتی که اخمها در هم گره می خورند،چه شیرین است به رویشان لبخند زنیم؛اگر شانه شویم!؟ صحنه هایی که فریاد می شنویم ، زشتی می بینیم ،اگر حق دهیم ؛اگر بگذریم !؟ ایامی که گِله می خوانند،انتقاد می سرایند، ستم می کنند ،اگر درک کنیم ؛اگرخوب ببینیم!؟ دورانی که همراهمان نیستند، هم صدا با ما نمی خوانند،اگر فرصت دهیم ؛چشمها را روشن کنیم!؟ بیا درها را همیشه باز بگذاریم، دریغ به تو هیچ نخواهد گفت، شرم همیشه دوری را پیشنهاد می کند که باید بگریزیم ، اما اگر به من گوش فرا دهی تمامِ تکلیف ها را برایت خواهم نوشت . آیا چند بار به این جمله اندیشیده ایم؟ که: تاریکی همان قدر واقعیّت دارد که روشنائی . ویا : اگر تنها به تماشای آفتاب بنشینی سایه ها را نتوانی دید . و یا : آنان که محبّتِ خود را آشکار نسازند محبوب نخواهند بود. ویا : عمری آزمون وخطایِ آگاهانه نه تنها افتخار آمیز است بلکه بسیار شرافتمندانه تر از ایامِ نشستن به باطل و عبث و چشم داشت به نجات بخشیِ دیگران است . وآیا چند دفعه این کلمات را تکرار کرده ایم؟ که : دریافتی ارزشمند تر از همین امروز نیست، پس فقط برای امروز تصمیم بگیر و برنامه ریزی کن و مُصر باش که بهترین باشی. ویا؟: اشتباهی در کار نیست، فقط عبرت آموزی است، خود را آزار مده و بهترین گزینه ها و پخته ترین تصمیم ها را با دانشی که از همۀتجربه ها آموخته ای در لحظه انتخاب کن. و یا؟: هستی مداوم در حال تغییر و حرکت است، این قانونِ خلقت است، وهرگز با ما مشورت نمی کند، ما فقط می توانیم بایک بینش بزرگ و درکی واقعی، هم نغمه با آفرینش همسفر شویم. این حکایت را گوشه پندارِ جاوید مدّت خود حک کن که : آرامش آنگونه به دست نمی آید که دنیا و همۀ مخلوقاتش بر وقفِ مرادت درآیند، بلکه آنگاه شمیم رضایت و آسایش بر وجودت وزیدن آغاز خواهد کرد که تو از تمامیِ بندهایِ تنیدۀ احساس رهائی یابی، همه آنانی که تو را عمری بردۀ خویش ساخته اند، آنزمان که از همۀ فرمان های غیرِ ارادی و بی قید و بندت آزاد گردی، بزرگتر از همۀ خواهش های لجام گسیخته و پایان ناپذیرِ هوسها. راستی شنیده ای؟ که : ماهیّتی که هویّت خویش را نیافته است ، جوهرِ رنج است ، وجودی که با خود نیز نیست ، " چه تنهائی جانکاهی". و اینکه؟ : بگشای تن را که تنها خود باشی و بدین سان فراتر از همۀ رؤ یاهایِ افسانه ای خویش به پرواز در خواهی آمد ، آن باش که هستی و همان شو که توان و امکان و میلِ بودنت هست . کلیدِ نقره ایِ عشق گشایش همۀ گره هاست، و دوست داشتن نخستین فصلِ دفترِ بی نیازی وپذیرش آهنگِ شادی بخشِ بزرگی و سعادتمندی ؛ افسانه لجوجانه می خواهد که بماند، اگر حوصله ات خمیازه نمی کشید باز برایت می خواندم ، آنقدر که دیگر نگوئی دیر است، که نگوئی آه. شمعی را از جنس ناتمام ایمان بر صحنِ همایونِ سقا خانۀ پایندۀ امید روشن کن، و هر روز باز برخاستن را از نو نیایش کن و اوج بیکران را آرزو کن و پرواز را مجسم کن وبه شکرانۀ تمامیِ پرهایت سپاسگزاری کن، آسمان در انتظارِ توست ،بر زمین دویدن کافیست ، لَه لَه ، عطشی واهیست، نفسی تازه کن. به نام اهورای یکتا مناجی پاک مقدمه: آدمی در بیشترِ اوقات ، در معرضِ مشاهده و شنیدن و درک و دریافتِ نواهایی از عمق وجود و ژرفایِ سینۀ خود می باشد که در میان همهمۀ شلوغ و آزار دهندۀ محاسبات و معادلات و قوانین ذهنِ پردازشگر ، همچون چشمه ساری زلال و پاک و زندگی بخش در دل کویرِ جانسوزِ دنیا جاریست . و چون به آن می رسد همیشه اینچنین می انگارد که با خود در حالِ سخن گفتن است. اما من چنین می اندیشم که : این نداها ، تبلورِ بینش و احساس درونی ترین استاد و پیشوا و مُرشدِ بیدار و آگاه و خیرخواهِ خویشتنِ است که در دل و اندیشۀ انسان به کلام متجلّی و معنی و تفهیم می شود. ************************* آنجا که بی وقفه چاره می اندیشی و کاسه چه کنم بر دست گرفته ای ، خوشتر است که خود مسئولیت باز نمودن گره ها را تقبل نمایی ، هیچ کس بهتر از "من" با تو آشنا نیست. همه آتش ها از گور تن پروری بلند می شود ، انصاف را نباید فریفت ، توقع آفت است. مخمصه.. بن بستِ یأس است. سنگِ بزرگ دروغ ، انکار است . سدِّ هزار مانعِ پیشرفت بی اعتمادیست. دلسردی مرداب است. گزافه گویی رسواییست . زیاده خواهی بدنامیست . به انتخاب ها دقیق بنگر ، لجاجت خودآزاریست ، دودش بر صورت تو می ماند، زمستان سپری خواهدشد ، واقعیت این است. نشان افسوس را از سینه بردار، دریغ سازنده نیست . راهت را از همان ایستگاه که ایستاده ای تا مبدأ خوب و روشن نظاره کن ، کجای این جاده محوِ آبادیهایِ رنگارنگِ دیگران گشته ای؟ سرابِ خرافه کجا تو را به خود معطوف نمود؟ شتاب گمراهی به ارمغان دارد ، مسافر آهسته می رود تا پیوسته براند ، دلزدگی خستگی از رهسپاریست . هیچ می دانی؟ درد نعمت است؟ رنج زایش است؟ فقر خودکفاییست؟ و افتادن حکمت و عقب ماندن تدبیر و افتادگی بی نیازی و قناعت ثروت؟ فنا تولد و لغزش سکوی پرتاب است؟ شکست ابتدایِ بهروزیست ، تفاوت نادانیست و کمبود جهل . عذاب عمق فاجعه را فریاد می زند و ضجه نقطۀ ضعف را یادآور است. محکم جایگاهت را دریاب، تو فقط می توانی نقش خود را بازی کنی، کاگردانِ قهارِ هنر کاشفِ استعدادهایِ نهفته در تصویر است. درمان را از حکیمِ اراده طلب کن، ساحرۀ تلخِ افیونِ بیچارگی مُسکّن است ، چرکِ خودخواهی در تو باقیست، بی توجهی تعفن است. بی هوشیِ خودرأیی در تو بیداد می کند. منگی ، تنها اوقاتِ پُر ثمر را حراج می زند. چُرتِ بی عاری را پاره کن ، کیمیا معجونِ قوّتِ قلب را یکسر بنوش، پیرِ مهربانِ پُشت کار و پایداری را مُرشد خود ساز، کس بی کسان هما است، دارو شجاعت است، مرهم واقعی پرهیز است و شفا دست خداست . سهم تو طلب کردن است، او همیشه منتظر است، اکسیر تغییر را آرزو کن و آگاهی از دانشِ آنچه در تواناییِ اصلاحاتِ تواند، طبیب نیایش را هر دم بر بالین حضور خویش پذیرا باش، سپاسگزاری مرحم همه زخم هاست و فروتنی بهایِ همۀ بهبودها و احترام دروازۀ آشنایی ها ، یادِ دوست آرامش است. به شکرانۀ سلامتی از بستر آلوده و چرکین بلا نقلِ مکان کن ، بهایِ تحوّل هجران است، علاجِ تب این است که داغیِ احساس را به زیر آوری . مرض از پاکیزگی می هراسد ، وابستگی جزام است . ردای آلوده به طاعونِ نفرت را بسوزان و خاکستر کن ، گذشته را به باد رهایی بسپار ، تلافی دژخیم شکنجه را طلب می کند، انتقام سوزان است. حُکمِ فراموشی عفو است ، کینه جنون است . حق با موش هاست ، منزلِ خود را محکم کن!! محیطِ خلوتِ تنهایی را از مُردارِ پوچی تهی کن . غذایِ کرم ها را از دسترسشان دور انداز . سوسک ها همان اند که هستند . طبیعتِ عقرب نیش است . پشه ها کارشان را به خاطرِ رضایتِ هیچ کسی تعطیل نمی کنند ، مرداب ها را باید خشکاند . حریمِ اَمنِ مراقبت را سرایِ خود ساز ، پیشگیری از دفاع هم بهتر است. به حال بیاندیش ، اکنون را تجربه کن ، تمرکز بر بهترین ها ، خِشت هایِ پختۀ کاخت را بلند بر هم می نهند . شعف و شور و شادمانی را بر لحظاتِ تحرک و تلاش بگستران ، دقّت همکارِ تعهّد است ، دوست داشتن امانت داریست ، آسایش قدر دانیست ، فراغِ خاطر وظیفه شناسیست ، به پایان میندیش ، شروع انتهایِ همه چیز است و مرگ پایان هیچ چیز ، جنبش را پاس دار، حرکت مقدّس است، نکته بینی در فعّالیّت اصل است ، پندها در مسیر جواز عبورند ، خط پایان نوعی سنجش است و انگیزه ای برای آغازِ راهی نو ، میدانی؟ نتیجه مهم نیست، آگاه باش ، فلزی که به گردنت می آویزی بهایِ عشق نمی باشد. رضایتمندی مِدالِ افتخارِ اصالت است. عزّتِ نفس بیرقِ با شکوهِ امکاناتِ عزیزِ تو اند که به احتزاز در خواهد آمد . انتها آنقدر هم دیدنی نیست ، تنها پله ایست از نردبان ناتمام خودباوری و پیدایش تو، اینکه چگونه می گذرانی کارساز است . به دنبال کدامین معجزه ای؟ دیر هنگامیست که عصایِ کرامت در دستانِ توست، خویشتن را زنده کن ، دیدگانِ دل را بینا ساز ، روح را از کاستی ها و کمبودها عاری کن ، زبانِ عدالت را بگشا ، هیچ کس دامانت را نخواهد گرفت ، خلقت برای انعامِ کوششِ تو حق کشی نمی کند ، از جانِ فلک چه می خواهی؟ هستی ابتدا جایزه می دهد. شگفتی آنگاه که بسته شدی کوله باران تو بوده اند ، کافی است به قدر لقمه ای بر دهان فهم گیری. گوهر شناسی هیچ ابزاری نمی خواهد ، تو تنها نشانه ها را به خاطر می آوری ، از سنگ ها به راحتی مگذر ، شاید همان که تو بی جانش می انگاری لعلِ دیهیمِ سروری باشد و شاید کتیبه ای در دل از برای تو نهان کرده باشد. از همه چیز جرعه ای بنوش، البته قطره ای کافیست، گاهی فقط درنگی دیدار را تجربه کن، مواظب باش غرق هیچ رحمتی نشوی. همه نعمت ها بر تو رواست، اما این بهانه خوبی برای خودکشی نیست. حواست را به خوبی پرورش کن، نمی دانم چرا همیشه بر سر توانییت شرط می بندی؟ آیا مهم نیست که وجودت را ببازی؟ و آبرویت را بفروشی؟ و غیرت و شرافت خود را شرمنده کنی و به ناموسِ امانت خیانت؟ اصلا بگو چرا قدرت ها و سرمایه ها را به مبارزه می کشانی؟ بیهوده خود را تحلیل می دهی، هر کس مشغول کار خویش است، پسند هر کس همان است که بر تن دارد، سلیقه هر کس اگر کلاه گشادی هم باشد به آن خواهد بالید، لااقل با همین رنگ ها خوش است، علاج واقعه دوریست، دست آورد عمل را به خلاقیت جاذبه ها بسپار، زمان ارزان نیست، ثانیه ها را خرج تأیید دیگران مساز، ولخرجی مسکینت می کند. آدرس ارزش ها را درست بپرس، دفتر خاطراتِ ساعاتِ هر روزۀ حیات را پر از انتقاد ها کن. تو باز هم می توانی، نقشِ نقشه ها را بر پیکر اطمینانِ والایِ هدف ترسیم کن، لانۀ هوس را از برج تصمیم ها ویران کن، سرگرمی می تواند خطرساز باشد، نغمۀ تسخیرِ کامکارانۀ پندار را با چنگِ تعادل سر کن، معشوقه آمالت به طرب می آید. پاکی متاع فراوانی نیست، صحنۀ سیاه و سفید زندگی را شاهانه از هر سوی گام بر گیر، مهم نیست اگر با افتخار مبهوتِ مرگ شوی، سعی ات را در بازی دریغ مدار، کامرانی به سخن نیست، به ساز و برگ سپاهت قره مشو که حریف را کم خواهی دید، اندیشه ات پیرزی می آفریند. گرگ ها را می توان بخشید زیرا نام ما نیز بره نمی باشد. قلم ها نقره ایست و جوهرها جیوه ای ، کلام آیینه ایست که خود را بنگریم. با خط وفا باز چند قدم می توان نوشت، صفحه صبور پیوند، پای شمعدان منتظر است. بدرود. آگاهی مرا هر روز نیرومند تر می کند و هر چه قوی تر می شوم ، واقفتر، خود شناس تر، و جهان بین تر می گردم . نگرش عمیق بر طبیعت، مرا از قید و بندِ دنیا و از اسارتِ وابستگی ها رها می کند. با دیدگاهِ وسیع وبی پرده و بی واسطه بر سنتها و محیط و پیشینۀ ناگزیر و دربر گرفته و سایه افکنده ام و تکیه بر آوایِ فطرتم و پیوند با طینتم، آزادیم را از چنگِ همه جبرها و ناتوانی ها بیرون می کشم و همه نقاب ها و طرح ها و نقش ها و بازی ها و ریشخندها و رندی هایشان را از جوهرِ منزلتِ خویش می زدایم. آشنائی و شناخت و آشتی با فرهنگِ ذاتی انسانی، مرا از فاصله هایِ نژادی و اقلیمی و گویشی می تکاند. پیوند با خویشِ مشترکِ آدمی مرا ازسیطرۀ انزوا گرِحکومتِ خودکامگان و خود خواهان نجات می دهد. برهمه آنچه عمری مؤدبانه رعیتشان بودم و ندانسته سینه چاکشان و نخواسته حلقه به گوش و غلامشان ، سلطنت می یابم. عرفانِ متعصب و احساسی و مذهبِ متوقع و دربسته و دست و پاگیر و گرسنه را از آغوشِ اِرادتِ ذلیل و گیج وکورکورانه جدا می کنم و به دستِ فراموشی می سپارم . هرچه بیشتر خویش را از سلول ها و بن بست ها و مرداب ها و امراض و همه زیر دستانِ نیرومندِ آفریدگارانِ منشِ باطل و ویرانگرانِ اصالت بر حقّم بیشتر نجات می دهم، بیشتر خالق و کردگار هستیم می شوم و به ذات خویش نزدیکتر می گردم. و چه کسی جز من می داند که این عریانی را چه لذتی است، پس از هر نبرد، آنگاه که یکی از زنجیرهایِ این دشمنانِ بزرگ را ازدست و پایِ جان میبُرم ، همچون رقاصکانِ زبر دستِ تازی از شور و نشاطِ پیروزی در خلسه و خلاءِ خلوتِ بی کران و روشن خود چرخ می خورم. و هر لحظه بر تختِ سروری و کامروائی و خردورزی و پارسائی پله ای فراتر می روم ، گامی نزدیکترمی شوم و هر نفس بر سرِ حماقت فریاد می کشم ، بر دهانۀ همۀ غار هایِ تاریک و مجهول و گنگ و فریبندۀ تاریخ که انتهایِ پُرهیجان و پُر وسوسه شان ، نقشۀ همۀ وعده هایِ گنجینه هایشان، به دیارِ افسانه سرایان و جادوگران و رمالان می پیوندد ، با توان و شعف و کامرانی بانگ می بندم ، وبا دستانِ معجزِ بی نیازی و شهامت، همۀ تارهایِ تنیدۀ ترس و استبداد و تباهی و فسادِ پیچ در هیچی که وجودم را درخود می فِشُرَد و حیاتم را خفه می کند و اشتیاقم رامی کُشد و اندیشه ام را می مَکد، پاره می کنم و چشم بر خود فرو می بَرَم و بر بلندایِ اوجِ و فرازِ خدائیِ خویش که از همۀ رنگها و غبارها و همۀ مدعیان پاک می شود و شسته نعره می زنم : کجائید مدعیان عرش رؤیائی، که گر از لذتهایِ اِقلیم بی مرز آزادی و از مکتبِ راستی و فرهنگِ درستی و آدابِ دوستی و قانون نیکی و درس مهربانی و خطِ تعهد و رسمِ وفاداری و مشق محبت و تمرین عاشقی و زبان پارسائی و حق احترام و حریمِ ادب و منشورِ زیبائی و سقفِ محکمِ خیرخواهی آگاه می بودید ، برای به دست آوردنش چه لشکر ها که بر سرزمینم نمی گسترانیدید..






