تبليغاتX
سیب نقره ای

سیب نقره ای

بنام يزدان بي همتا
پاس ميدارم حضور بي نظير و بي نشانت را ،باز مي کنم قفل زنگار بسته قلبم را و ميگشايم درب ناگشوده وجودم را ،واحساس مي کنم اراده پاک،  مشيت پربرکت و خواست   پرتواني  را که درهمه ذرات هستيم جاري ميشود، ونشئه اي جاويد ونوراني ونشاط انگيز سرنوشتم را  ميتراود ، چشمه هاي زلال رحمت از هر سوي در من چکيدن آغاز مي کنند ، سکوتم   پر مي شود از خروش  مليح چشمه ساران و چهچهه روح انگيز پرندگان ، آستين بالا ميزنم و کپه خاکهاي  سياه و ناهموار هبوط متروکم را پشته مي کنم ودر  مردابکان راکد ومستور  مي پراکنم  تا محو و نابود شوند چرک آبان  متعفن و مريض اين دشتستان ؛ و بستري مهياو صاف مي گسترانم براي عبورو تجلي رود جاري ؛ وسبکبال چرخي به دور خود مي زنم و باآرامشي صحرائي سر به افق مي تابم عطر شوروخنک وطنازي  آنطرفتر است، شوقي طپشناک درحنجره فرياد مي زند"دريا در من است"رخت برتاب ؛نسيم التماسم را به هر جهت روانه مي کنم نقطه هائي نوراني از همه طرف به اين سوي در حرکتند؛سپاس شفيقا ,همه دوستان ديارديرينه وپاينده ام ،درآغوش هم ،دست بر شانه هاي هم همراه و هم آواز و هم دل،تقدير حيات باقي  را رقم مي زنند و زير سايبان گسترده دستان مهربان آفرينش راهي بيکرانه مي شويم گوش به امواج بي خش و واضح و نگاه بر بلنداي روشن بي شمار فانوسکان دريائي، فارغ و آزاد با قدمهاي مصمم ايمان محو آبي ترين و مواج ترين و واقعي  ترين وجانبخش ترين سراب هستي ميشويم

نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 18:51 توسط مجید| |

بنام الهه پنهان
انگار با من از همه کس آشنا تري،گوئي به بزم هر شبه ام راه ميبري،اندوه و رنج و ملال وسيه دلي پندار  باطل است ودرس معممي ، هرروز مجلس طرب و مشق عاشقي است، گر نيک بنگري همه دم درس دلبريست، هر آن بساط شرب مهيا وسروري، نازک تنان همه در رقص و آشتي، کافيست لختي،  هم پياله مستانه سر شوي، تکفير و لعن وضجه وبيداد  تا به کي، باپنبه يک قبيله،  سر شوريده ميزني، از پلکان  منبر و کاخ  شهنشهي ٬يکدم فرود،قاضي الحاجات مشتري،روزي بيا و بي نظر از کوي ما گذر،انصاف و صدق و صفا عين سادگي است، تا کي عذاب و آتش و چاه جهنمي؟ سوداي انتقام و شکنجه و کينه،  سبکسري است، باغ  بهشت بخشش واحسان وهمدلي ،   راستي و مرام است ودلبازي و يقين ، حيف  از زمان و  چنين وقت درگذر، دردا از اين همه افکار بي ثمر، ياد است حکايتي از شيخ شکن شکر ، همراز دل به يقين حافظ ازل
مأنوس من چو تويي غايب از نظر
مشتاق دشمنم و خصم خيره سر*

هنگامه اي است شرح وصالت ،چه بي نظر،محشور باد جملگي از مهر بي خطر،ميلم به بندگي اما چه بي ثمر،مثبوت گرنکنم ،خاکم ،نيم گهر. 

هزار دشمنم ار مي کنند قصد هلاک
گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باک
 

نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 18:50 توسط مجید| |

بنام اهوراي بخشنده و بخشاينده
دستان کودک لاابالي را که پي درپي فريادميزدوضجه؛ ناسزاميگفت با گريه،بي مهابا بردست ميفشارم خيره بررخسارچرکين وخراشيده وزخمينش ازخشم وتنفرکمي هم ترحم پرمي شوم کودک خودرا عقب  ميکشدوآويزدستان عرق کرده امِ ، سرمي جنباند واشکهايش رادرفضاي فاصله  مي پراکند؛چشمهايم مي سوزدومشتي گره کرده گلويم راميفشارد ، بانگ ميدارم اين طفل ازآن کيست؟؛دستان کودک ازپنجه هاي خيس وتفتيده ام سرمي خوردودرخاک مي غلطدوگردن رنجوروآويخته وباريکش رابه سويم ميچرخاندوبانگاهي نگران وسراسيمه وبهت زده ؛نااميدانه چشمهاي لرزان وترش رابردهان بازم مي دوزدوانگارکه ازخوابي هولناک برميخيزد وآغوش استخواني وکثيفش را بسويم ميگشايد، من بي توجه دستهايم رامي تکانم واب دهانم را قورت ميدهم وبااخمي کينه توزانه ومشتي گره کرده پاي مي گردانم تابگريزم ازاين آشوب خوف انگيزوکريه ودردسرسازوغمباروحس بدحالي،صدايي آشنامرا به خود مي خواند که: ميروي؟ آنهم پس ازاين همه سال که آمدي؟نگاهي به سينه ام کردم انگارکمي لرزيدم،زود به خود آمدم ، تکاني به شانه هايم دادم ، کنجکاوانه روي برگرداندم ومتعجب ديداري بازبرکودک که آشفته وترسان مشت بر خاک ميفشرد،گشودم واودلواپسانه خنديد،شوقي غريب درعميق ترين نقطه احساسم بال گشود و قلب مرامملوازنسيمي آسماني کرد.لبخند کمرنگي بي اختياربرلبانم نقش بست، کودک ازجاي خود جهيد و دستهاي کوچکش را برهم کوفت وغريوي جانانه سرکرد ومن بي مهاباخنديدم وخم شدم و دست برسرش کشيدم وموهاي چرب وچسبيده اش را نوازشي کردم ، و اوخاموش شد و بي حرکت چشمهاي مشتاقش را آرام برهم نهاد،آهي کشيدم وخواستم دست ازسرش بکشم که او ناگاه ترسان انگشتانم را درهوا قاپيد و محکم به آن چسبيد و من نبض خوف و وحشت را،چون گنجشگکي اسيردردستانم لمس کردم ،آرام نشستم ودرآغوشش ، در برش پهلوگرفتم و کودک سربرپاهاي خسته ام نهاد و معصومانه، عميق ورؤيايي آسودوبه خوابي شيرين رفت ومن باپوزخندي زيرلب گفتم:آرامش بعد ازطوفان وسري جنباندم واورانزديکتربه سويم فشردم صورتکش بي اختياربه سويم چرخيد،به خودگفتم حال که خواب است اکنون که آرام است خوب ببينمش,وديدگانم راميخ ديداراوکردم ،حسي سراسيمه وداغ پهناي وجودم را درمي نوردد؛دستهاي افتاده وآويخته اش راآهسته،اين بار اما نرم ومهربان به دست مي گيرم ولمسش ميکنم؛چه آشنايي غريبي را،وچه عشقي را،واشتياقي رادرمن برمي انگيزدسردترين وخاکيترين وخسته ترين دستان دنيا،مي شناسمش؛نه،نميتواندباشد،چه شباهتي،درخيالي وهم انگيزوسنگين غوطه مي خورم و يک به يک اوراق به هم ريخته ذهن مخروبم راکنارهم ميچينم، صفحه اي مبهم ومخدوش برافکارم گشوده مي شود،کودکي باشوق درمي کوبد،دربازميشودانگاراصلا"بسته نبوده،لحظه اي اميدجاي دلشوره وترس راميگيرد، آرام درب رابه داخل ميگشايدخانه خاليست،تنهايي وجودش رامي لرزاند ، بي اختيارگريه سرميدهد،عمق مصيبت پيراهني تيره را برسريرلطيف وسفيد وجودش اندازه ميکند،وکودک بازيچه هايش راپايين پله هاي سراي ناامن زادگاهش جامي گزاردوشتابان بافريادهايي بي انقطاع پشت به درهاي بازوشوم وترسناک نااميدي و سرخوردگيش دويدن اغازميکند،وهردم به سويي وهر زمان به جهتي،وکودک در خاک وکودک درباد،وکودک پاي رنجان وسرکوبان،ودرسرماودربوران،ودرعطش تفتيده وگرم فصل سوزان؛اشکي مي غلتد و ضربه اي سخت بر سينه ام مرا به دنيابازميگرداند،چه خواب عميق وطولاني ومخوفي،"افسانه کهف "دستانم را بر انظارم ميمالم وچشم بازميکنم،نوري خيره کننده بينشم را مي آزارد ،دستانم را سد تابش مستقيم نورمي کنم وسربه زير مي افکنم،ديدگانم آرام ميگيرند ومن سربلندميکنم،يک کوچه پرازسبزه وشکوفه،ودرختي کهن که برمن سايه افکنده ؛اينجاکجاست،خوابم يا بيدار،پس آ ن کوچه خاکي ؟ اي واي کودکم؛اي واي کودکم؛هراسان به پا ميخيزم وشتابان به اين سوي وآن سوي سرک ميکشم ،غفلتاحتما"درخواب راه پيموده ام،وسربه ندامت به ز يرمي افکنم،صدايي آشناوگرم ومحکم مرابه خود مي آورد ،من باتوام وتوهميشه بامني؛ضربان قلبم تند وممتدبرقفس سينه ام تلنگرميزند»دوست من سلام«ومن ازحس اغوشي گرم،بوسه اي با شميم همه غنچه هاي بهاري پرمي شوم وعشق باسپاه آتشينش،بابيرق زرين ايمان،اهداف ساليان دور را با نقشه اي حساب شده وباتمامي نيرو وتواني که ازائتلاف باهمه دوستان اقليمم کسب نموده حرکت آغازمينمايدوبااحترام واعتقادبه همه ارزشها يک به يک قلعه هاي نوررا ازدام ديرين تاريکي وتباهي آزآدمي کند،رهاميکند،تسخيرميکند، و خوشبختي را درهمه ساعات شرعي سرزمينم بربلنداي مناره هاي سبزوآبي همه باورهاي راستين اساطيريم به اهتزازدرمي آورم؛حسي رمزآلودومرموزمرا دربرميگيرد،دستاني ازهرسوي به سويم چون شاخه کان گل درباد تکان ميخورند وماآهسته،مست مست نرم وآرام باخنده هاي جاودانه، هشياروبيدارقدم برکاخ بلورين آرزوپاي مي گزاريم ونيم نگاهي به پشت سر و زمزمه اي که:
بدرود

نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 18:43 توسط مجید| |