تبليغاتX
سیب نقره ای

سیب نقره ای

ومن بازدرصلح نشاط انگیز حکمفرمائیت،در رکاب پیشگاه پیروزو پارسا زند درگاهت ،تختگاه پرشوکت وروزبه دل آرامه پرجلال و یزدان پناهت،دستان امن ایزد مهرت را گرفتم و آهسته و فرحناز،پشت خالی بی کسیم،کنار درهم خرابه ام،جنب شوره زار تشویشم،کنج غریب دق مرگیم،وسط تنهائیم نشانیدم و با تو عالمی درد و دل کردم و ماتمی گریستم و سودائی سرشک التماس را لجوجانه بر قامت صبور تحمل با وقارت باریدم و سبکبال از قلب لانۀ سربرآوردنت تا سقف آسمان نرم و پرنیان مهرجاویدِ سعادت بال گشودم وآسمانی شدم،تیزپر شدم،هوائی شدم ونشستم و یکریز در غنیمت لطف بنده نوازت یکنفس مویه کردم و لاف زدم و یاوه سرودم و موهومات خواندم وترزبانیها راندم و لاچمایه ها بافتم باکمی گاهی تیر اخمی ،نیشخندی ،لمی نشستنی،آنی ایستادنی،از جا پریدنی،خم شدنی،درازکشیدنی،ول خوردنی،دست جنباندنی،مزه پراندنی،سر به زیرافکندنی،رو برگرداندنی،خجالت کشیدنی،قهقهه ای،شکایتی،پشیمان شدنی،بغض کردنی،ساکت شدنی و...؛آن روزها که نبودی ،اوقات تلخ و کرخت و پژمرده و افسرده وخفه و عبث؛روزگارتیره بخت من،روزهائی سخت بیماردر بستری جزامین و چرکین و بلا خیزو مسری و آلوده و کشنده،بالینی هراسناک و گریزناک و متشنج و کسالت بارومصیبت ساز و عفریتی،وکالبدی مأیوس ومرگ ستیزو بی فرجام وگمراه وچیره واِغمازده و سیه پوشی که عزای تارو بهت (بی خداحافظی )ومصیبت بدشگون بیتفاوتی و بی تکلیفی و بی اَرزشی و بی وفائی را سرگذشتی متروک وطاق وشمع آجین در فرجامگاه سوت وخالی،گداخته وپوشالی وجورآزمون،برسفره تحفه درویشی جان پذیرا گشته است" چروکیده و خمیده وفرسوده وفرتوت و نالان نفرین آق زندگی؛نمی دانی و من میدانم،ندیدی و من دیدم،نیازمودی و من آزمودم؛نمیدانی افسوسی راکه یاسها در نوازنده ترین وزشهای موزون صبحگاهی نمی رقصیدند،ندیدی کابوسی که قناریان در پرشورترین و ژرف ترین وسرمست ترین و سرخوش ترین و دل نازک ترین بزم سحرسرخ بهاری نمی خواندند،نیازمودی عذاب بدقولی و بهانه جوئی وبدعنقی وعهدشکنی علف زارا نی که هیچ راهی را،مسیری را،مقطعه ای را،برهه ای را،حتی تعارف ساده قدمهای رنجورم نساختند و ناجوانمردانه زیر پاهای ترک خورده و مجروحم را با مشتی کلوخ و خارهائی زبر و بران تنها برجای خشکاندند و نرستند وسبز نشدند وسربرنیاوردند،نمی پرسی و من میگویم:وهیچ سحابی خنکای مفرح وشیشه ای بارشش را حتی قطره ای،گفتم قطره ای؟ حتی نمی برتشنگی و شوربختی وتلخ کامیم روا نداشت،تو نشستی و من برخاستم،توشکوهی و من شکوه و آشوبم: هیچ زمینی حتی وجبی مرا در خود جای نداد،دریغ از گوشۀ دنجی که مرا در خود خلوت کند و کامی مرا در خود فرو برد و سینۀ ستبر و سنگینش را گستره فقط درنگی مأوای حال خسته و بی جانم سازد،وهیچ درختی نهالی راسایبان تن مردگیهایم نیفراخت و چترمشبک وسرسبزش را هرگزبرسریر پیکرآفت بارو سوخته وبی سرپناهم نگسترد و شبهایم:کورمال پانتومیم نقش نمایش خیمه شب بازان،همکلام نعره شبگردان،مؤنس خیل تیره بختان،دلباخته سیل سیه قلبان،مرهون بذل حرامیان و غفلت پرستان وهرجائیان؛ وآرامشم:جولانگاه کفتاران نا جوانمردومسکن جغدان منحوس و پرسه گربه های نمک نشناش و ولگردی خفاشان کوردل و کمینگاه گرگان سفاک و بزم پشه های خون آشام وتجمع جوندگان موذی وسورسات سگان مفتی و رذل و تن پرور؛وآسایشم:جای آنکه شرح شیرین آرامشم باشد،نقاشی متحرک و رنگارنگِ خوشنوازو نی نوایِِِِِ روحانی قیل وقال شلوغ بیداریم باشد،گهوارۀ راحت و بی خیال خوابِ تن رنجه ها و فرسودگیهایم باشد،زمان لازم و وقت مناسب و فرصت مغتنم دام تنان وکلاشان شبرووشیطان صفتی که همه سرمایه های خزائن نیازم را،الماسها و مرواریدها و یاقوتهایم را،یشم زمردین و گوهرشب فروز والهه ماندگار و راستین وپربهای پدرانم را یک به یک از پیکره مومی گنجینه گرامی اندیشه هایم می کنند و می ربایند و می برند و کیسه های فزونخواه ویغماگر و گشاده خود را بر دوش می کشند و گم میشوند وچون بختکی در بطن ظلمت محو می شوند و می روند؛من در روال عمرم،نوروز همه لبخند های شکفتۀ اولین روزهای میلادی سالنامۀ هجری زندگیم،تسخیرریشخندِ تأسف و سوسۀ مأیوس و تعنۀ کریه عفریت اعجوزپَرجامه بر مولود معلول و ناقص و ناخواسته و بر ره نهاده را با ذوقی ناگزیر و شوقی بی طپش و درکی بیچاره برنخستین برگ تقویم شمسی خاطراتم حک می کنم و توهین تحقیربارش را بر صدر مجلس آخرین شام انتقام اَندوه و رنجشم به تصویر می کشم،مروری که در آئینه فال یلدای دمادم رمل مستور روزگارش، بر تابلوی تصور سعد سرنوشتش جز حسرت و دشنامی پست هیچ تفصیری و تقصیری بر خود نمی گرفت و هیچ درکی چون انتظار و هیچ رسمی چون فاصله و کنایه و جدائی و نفرت وتسلیم بر غول قفله قفس پندارش وخط حائل افق غبارین افکارش،در خود، آه نمی کشید،و سکوت:جزیره مسکوت و مشکوک و منکوب و موهوم و خالی ورعب آور و هرزه؛آرامش ناشناخته اَمواج هپروتی خیال ،آبستن سکون فریبنده قبل از طوفان،بغض گردابین و پیچیده و فشرده و نفس گیر وغرور برنداز و کشتی شکن،سنگ بی رحم فلا کت و ریختن و غرق شدن،لَه لَه خفقان نفس،انتهای عالم، قیامت؛وه که چه جانگداز و رقت بار وافسوسناک وپلیدی است،گذشته ای را که بی تو سوزاندم...ونفس را گرد و خاکی و دودی چراغین و جادوئی و خفته و آزار دهنده ودق کرده وسوزناک،از ته آشیانه هد هد پرشکسته دل،با درد نحیب فشاروداع ممتد آهی از نهادِ سنگوارۀ سینه ام به یاد پاره ای رها کردم و آسوده شدم و سبک بال و راحت و مواج چون قاصدکان خبر ساز وخوش خبر و خسته و سرگردان سر بر فراز پیشانی بلند و کشیده و لعل نشانت نهادم و افشنگ غلتیده از نجابت سر به زیر افکنده ات، انگشتان قلقلکِ خیس و مرطوب و چسبنده خنده های یکریزه زیر باران شد،پایان ستیزۀ تاراج سحرِابلیس غریب خشکسالی بر بوستان اصیل و با رونق وآباد و حاصل خیز و بهشتین دهکده اجدادی و اساطیریم.ومن آرام گرفتم،خاموش شدم،فرو نشستم وتو در من جریان یافتی وبا پر ناز طاووسین ورنگین کمان حجلۀ وصال نوش آفریت ،سفر نامه پر حاصل آمدنت را بر بال مستند شاهین یقین،منزل به منزل و مو شکاف و تیزبین و نکته سنج در رواق کبود وخاکستری ایمانم به پرواز کشاندی و نقالی پرشورمعراج هفت خان رستم را از بیت المقدس فروهرنشان والامقام وجود آغازو ورای مرز مدینه فاصلۀ تردید آرام آرام در پندارم زمزمه کردی وآنگاه مرا در پیچ و خم صد کوچۀ ایثار به عمق باور معنا تا اندرونی خاص عطاران کسب صداقت،پند به پند بر هم چیدی و در هم تافتی و جدا بافته ردای دیبا را بر قامت اسفندیار شهامت پوشاندی و ایثار را نیایش خاص و بدرقۀ فر زادِ آزادِ دهر گرداندی و من هم کاروان خرم دین مزدا،دردانۀ کجاوه نشین و انیس حریم متبرک و ضریح محکم و تکیه صمیمی وبا صفا و پر برکتِ گامهای آمدنت ، مراقب و مواظب و دور اندیش و کاشف، درچله نشستم؛و من در ستایش سرشار رسیدنت،بی تابِ تختگاه جلوست،چشمهای به در دوخته و گود رفته و سیاهی زده و پرگرفته وتارم را بر دورنمای باطمأنینه حرکت و درنگ گه گاه بی شتاب قدمهایت دوختم؛تو دست در دامان بی لک متانت،سواربر ایمن ترین قدمگاه صلابت،تکیه بر عصای استوار اعتماد وقدرت می آمدی،پابند خدا،دستبند اهورا؛ومن هنگامه نوشین حکمت و شه یاد دیدارت را جانانه چشیدم ونگارتن ناز و مهنام و شهرزاد و مهشیدِ دادار را به چشم دل دیدم،شوق فرمهرآفتاب را،پرتو روشنگر مهتاب را،پیمان منسجم و حیات بخش ابران باران زا را،خنده های مستانه شهلای رعد را،جریان کشیده وروشن تازیانه تابان برق را،ترنم تنبورین رگبار افشانه سازِ باران را،رامین بزم لیلا نمکین سیه وشِ شورِ شبانگهان را،درخشندگیِ سویِ پایدارروشنک سور ستارگان را،سر زدن سروش سیمای سحرگهان راپایکوبی مهرداد درختان ریشه دار مجنون را،ولادت والا ارج فرودین رویش برگان خزانی را،دلربائی به نازرنگینکان رامشگرگلبرگان کاشانه را،تاب بازی پیچان چمنهای سبزوارسرتافته و همیشه در پهنه را،عظمت یکتا و بی نظیرلاجوردی دریا ها را، پیوسته اَبروانِ اُستوارو سرافراز و غیرتمند کوه ها را و رانشِ پیشوازه مهربادِ اَبردوشِ کولی سفر را که دستپاچه و دلواپس وسراسیمه خود را به من میکوفت و با اشارۀ نوازشگر شرطه تو را نشانم میداد که چون قرص کامل بدری در مسیر پر جنب و جوش و صد حرف و حدیث و خوش هیاهویِ آزادراه حس سبکسیرآسمانی می آمدی ،از دور دستهای مه آلود و ناآشنای دوران،خستۀ خسته،که گویا با هر قدم خروارها سنگ را دنباله خویش بر زمین به اسارت می کشیدی و طلایه داران قشونِ پرجلال وِ نورگانِ زرق اَشرفیان و مرصعۀ جهان گشا رزم آرایان روشن ضمیرِهستی،سورسات برخورد نیمۀ قسمتِ جان نثارانِ گارد جاوید را،پیش قراولان طالع بین واَختر شناسانِ معجزسرشتِ طوق آشنائی را، و جارچیان و گزمه گانِ بیدار و بی باکِ عزم طبیعت ،پیام موعودِ ظهورِ جزمِ اَبَر شأن کیان ذاتِ اَشائی را یکریز و یکنفس جار می زدند و ناگه فوارگان پردیسین فرشه درنهادم ترنم آغاز می کنند.وزمین:مادر مقدس رویش، آغوش وسیع بیشه طبیعت،معروفۀ افلاک شهره،قرعۀ شاهین شهاب بنشسته هستی،بی نظیرمهمان پذیرو زوار کریم گیتی،ستمکش عالم،هدف منجنیق هبوط کهکشانی شیرازه خلقت،متحمل سنگینی خائنانه متجاوزان نوامیس طبیعت، بستر دشتستان خود را با لرزش قهقهۀ عمیقی زیر و رو کرد،تکان داد و شخم زد و هزاران قطره اشک را از چکامه چشمهای بسته و دق کرده اش در موازات راهت چکاند تا خاک فرو نشیند،تا هیچ خس و خاکی،هیچ غباری تن نوبرین ومرمرین و مه پاره و رنجورت را باز نرنجاند، نفرساید،نپوشاند،نخراشد و آنگاه با همه پهنایش در مسیرت سر بر خاک سجده سائید و در خود آرام به گِل نشست.وخورشید: عروس طلائی نور،اتصال پیوست ملیح زایش،پرتو اَفشان آفتابِ شهروز روشنائی، باغبان مهربان زندگانی، عاطفه با وفای آسمانی با سر انگشتان فروزان و گرمش، پله پله سنگ چینهای جاده اُمید را به نرمی بشارتی می فشارد و موسیقی ملکوتی و ماورائی و نجیب لقا و وصال و رویش را گام به گام و نت به نت و آهنگ به آهنگ و پرده به پرده با حرکت موزون سایه ها بر تارهای زریف آفرینش می نوازد و پیکرۀ زرگون و براقش را وجب به وجب بر پهن دشت گسترۀ آرزوها می غلطاند و شورم را یکپارچه و متحد و نورانی به جوشش حسی لبریز و مملو از نبض تند خواهشها و خواستنها و فتحِ روزبه ترین صعود و برپائی بنیان فاخر ارزشهای سرآمد قلبی بی قرار و ملتهب و مشتاق می کشاند و صمیمانه با تمامی عظمتش در تو غروب میکند،در تو خاموش می شود،سرد می شود.وباد: سپهسالار کهن ارتش تارانِ بی سامان کائنات،نوازش ابریشمین لطافت،وزش وزین وبی دریغ سخاوت،بذر افشان شعور دیم زاران یأس و نخوت،با مژده هوار شورآفرین خود برگهای داغدار پائیزی را،اعلام های ترحیم و افسوس و پریشانیهای زرد و مات و مغموم جدائی را،افتادن را،ریختن را،زمین خوردن را و ترکه ترکه شاخساران شکسته و فراری و گریزان و ولگرد رهگذاران را به تفال فرشکردی همایون ناگزیر به تشویق و پایکوبی و پیشواز می کند و قطعنامه ای را از جوهره لوح بیتای فلک،در ابتدای شیب هادیه سرنوشتی راستین ومسعود می نگارد وپیچش نگاهش را شرجی و متین بر قامت سفید و دیدگان نیک شرم و زیبای زیبای گلهای مریم انداخت که منظر معصوم و دل کنشان ساعتها منتظرشکلکی شیرین و چشم داشتی چنین ناگهانی را ازپیشوای پیرگردون داشتند تا در خوش آمد و پی آمدِ برومندت به پا ایستاده و شایسته و فرناز و سرافراشته،دستان کوچک ودعاگوشان را بگیرد و سمت و سویت تکان دهد و در آخرین نمایش شفاف خود با همه ویران سریش،گردباد وتندر و طوفانش را رها و راحت در تو فرو کشید، ازنفس افتاد،ساکت شد،از پا نشست.واَبرا پرنیان صدوق لطف ولطافت و رحمت،افشرۀ سوز و گدازها و کشمکشهای اقیانوسها،بیتابی تلاطم امواج دریاها، شتابِ روان رودها،نوید گریز نهرها،رهائی قل بستِ مردابیان،اندیشۀ فروکشی گودالیان،"خدای چشمه ساران" بغض فشرده مرغابیان وکبوتران بی پناه وگمکرده راه و مأمن چکاوکان تیز پرواز و گریز پا وحریم اَمن پرستوهای مسافرو مرغان درخطری که در ناامیدترین روز حادثه شان از چنگال تیز قرقیان فاجعه وعقابان سانحه در گریزند و گرفتگی قلبهای تنگ تمامی پرندگان عاشق را که در ویران ترین جور لانه هاشان درهاله ای از ظریفترین وآسمانیترین حرکتها هوایت را آرام آرام طی می کنند و ابری ترین چشمهای عالم را به تصویر می کشانند تا در دلگیر ترین غصه ها و نادیده ترین و سیاه ترین لحظه های مبهم و گرفتۀ روزگارچون ناجیان سخاوتمند،برخشکیده ترین وداغترین زمینهای بی آب و بی حاصل دست بگزاری و کیمیا کنی،رونق دهی و درتو به وعده ای پایدار،دل گرمی بارش را سایه افکند و محو شد.واَبرنجک:الهه آتشین ضجه و غرش و فریاد،با نعره ای مثال زدنی مغرور و آراسته و مهیا و غیور تمامی روبهان و شغالان بد منظر و کلاش و زالوان مکنده و مگسان چسبنده را از پیرامونت وادار به گریز و عقب نشینی و محکوم به سوز آذر فنا کرد و با شمشیر برّاق وپیکان یورش شعله آگین و منوّرهمزادش چشم ودل هرزه و هیز وجابر خلفای وحوش وغاصبان ناکس وبی اصل تخت فرجودگر و همافر مینوئی را به نفیر صاعقه ای سوزانید وخاکستر کرد،کور کرد و درید و رو سیاه کرد و امتداد غرشش را تا سکوتِ ساکت و نجیب وشمرده و آرام صدایت کشانید تا شیونت در خفقان زجر و نا امنی و فجایع و ناعدلی و گلایه و دهن کجی،قوت قلب و سرپوش ترس ستمدیده ترین وپروانه ترین وجود معنا باشد، تا بندهای گره خوردۀ حنجرۀ فریاد از تارهای عنکبوتین و گرفته وبغض کردۀ صوتِ صدایت از هم باز شود،رها شود، صاف شود و نهایت طنین آوایت را پژواک حماسی فردوسی کند.وباران: صدای پای آب، اشکِ آسمان،ریزش به هنگام غرور سنگین و غالبِ سرشکستگی و خانه بدوشی و خود داری و سرخوردگی، مظهر رحمت، ارمغان برکت، دلیل نعمت، اشکهای ملایم و قطران یکریزش را، نمبار متین نازک دلیش، را دانه دانه ترانۀ گهربار جان نثاریش را، بر تن خواه آغشته به گرد افیونیۀ واپسین ده شورۀ متروکِ اعصار، دلچسب باریدن آغاز می کند،تا تو چکیدۀ تمامی بارشهای انزوا و غربت وگوشه گیری و ناباوری پریان منزۀ دریائی را با ابریق دستان رؤیائی وآبی ، بر شمایل کور باغ شداد و مالرو بتکعبۀ شیّاد بپاشانی تا معمای بیهوشیه مِلکِ بی بر و بی رمق و بایرت، حاصل شود، ثمر شود، دل گشا شود، زیبا شود، فرخنده شود، مبارک شود، بی سابقه شود. و رنگین کمان: رهگزار الوان سیر نادر فرزانگان کهربائی، فوران هنرنمائی رنگارنگ عشوه کمان ابرو شوخ وجذاب و قامت کشیده هفت رنگِ کشمیری، آبروی افلاک، آرامش موج رنگین وگذرای شکستگی لطیف ودلداری پررنگ و زود رنج ابرها، تجلّی کهکشانی خاطراتِ جاده های پرنگار طاووس پران ملکوت، نردبان شیشه ای و ملوّن بازیگوشی طوطیان خیالی وحی، نگار بَزک کرده و آهنگِ گلگون و بانشاطِ پس از باران، نقاش با ذوق و رنگین سلیق بومِ شسته هوا با قلم موئی آغشته به همه شه رنگان طبیعی و گویا و چشم گیر و وارسته،قوس نازنین وفرحزادش را تا میانبر اوج مستقیمِ ثریّائی، خشت به خشت به رسم می کشاند و تو با حیرتی روشن از میان رنگها می گذری و فاتح و مالک و حکمران جلوه ها،ملکۀ نقشهای بهرنگِ همۀ اندیشه هامی شوی،ناب می شوی، بی نیاز می شوی،یکرنگ می شوی، سارنگ می شوی.و گلها: معشوقۀ سینه چاک وپاره جان و مشکین کلامِ صبا، کوله باران شمیمِ خوش گزار پروانگان، بقچه های پربار وگرده سوران وشهد نوشان شیرین عسلان و مهرورزان،افتخار زمین، غرور خاک، غیرتِ بوستان، نشان بهار، چشم شبنم، صدر سرورها؛ ناز برگان داغ خورده شان را پَرازپَرو غنچه به غنچه باآغوشی باز و دسته هائی مشتاق بر سبد اخلاص رسالت می نشانند و پای محراب گِلدان غمگینت می فشانند و مقابل نرگس مستان چشمان فرخزاد و بی خارت،خجسته طرح دوامی پیوسته و قوامی پاینده را می کشانند؛تا بر گرامی داشت فراق لاله های خونین و پژمرده و واژگون پاک دشت سهند با یادبودی و سررسید و سال گشتی، شمعدانیهای ادوارگذارم را به آب ورنگی نو و رویگشتی فرخنده برجایگاه رفیعِ مشرف به کوشک پایدارخردادی میچینم، تاتو در خَتم تمامی داسها و آفت های ملخ بارو کژمدار روزگار،تا ابد بهارک شوی، گل شیفته شوی، گلخانه شوی، گل واژه شوی، بوستان شوی، باغبان شوی.وچمنها: جهان آرای مخملین و بی ادعا و خودرو و پربار و پرروی دَمَن، جای پای مغرور خود پرستان، لگد گاه غیض خود خواهان وخیره سران، قدمگاهِ سربه هوا وبی عار بی خیالان و بی دردان، فراق خاطر خود بین پای کشان و ریشه کنان، مزه و لذتِ پوز نوشخواران، آغوش نرمِ تن خستگان، سرپوش یکپارچۀ سیاهی و رنج تیرۀ خاکیان، گیسوان آشفتۀ زمینیان، دامن باز خود را به سویت می گشاید تا سری را، چرتی را، نفسی را در سرسرای سبز بیتایش غرق شوی، فرو روی، تا آغوش مملو و بستر بهار خوابِ عمیقش را، مکثی، درنگی بیازمائی و بیدریغ، مواج مواج با نوازشی، ارزنده ترین دیهیمِ خوشه های خیال انگیز و صحرائیش را مفتخر، دست به دستِ تمامی بخششهای بزرگوارانه،به کرمی شاهانه برموهایت بنشاند و خود سوار بررانش و فرسایش خاک، زردِ زرد سر به بیابان نهد و دلباز ترین صحن عالم را برایت میراثی مادرانه گذارد.ودرختان: ریه های پالایش و کامکار سخاوتِ بی تعارف و بی کینه کامران برومندِ چهارفصل نامی، تمثال مهد بنده نوازی، محصول بذر وفاداری،جان فشانیه پا برجائی، سربه زیری حاصلِ پرباری و بزرگواری، شهد عصارۀ غنچۀ فرجام شیرین ثمری، بی رحمی و زیاده خواهی شاخه شکنان، سینه افراشتۀ اره دلان، نیش خوردۀ خنجرِجانسوزِخاطره نویسان، کاروانسرای بی مواجبِ لانه سازان؛پای بریدۀ پا بندان،هیزمِ سوزان بره گردانان،کندۀ داغ جانسوزان،بهانۀ حریق حادثه سازان، دستان نیایش و خواهش همۀ شاخکان خرد و کلان باصفایش را سپاسی و سرجنبان می گشایدو فجر بلندِ التماس را با نگاه های افراشته شان،چشمهای دوخته شان، ورد زیر لبِ برگهاشان، چکاچک تسبیح ساخسارشان، قیام تنه های تنومندشان، رکوع درد ناک شکستنشان، سجود معصوم افتادنشان، سلامِ خضوع خمیدنشان، تکبیرِ گنجشکهاشان،همه و همه رخت یکرنگ سرسبزِ دیر وجودش را، حلقه حلقه از عمق رویش هستی، دست در دستان هم، سراسر نیاز، دعای خنک سایه هاشان را قدم قدم و زمان به زمان نثارت می کند که بلند نظر شوی، سایه گستر شوی؛ و سروان و چناران رها و سرگشته و موافشان، تاب خوران و هر سو روان، رقص سماوی را پایکوبان تا تو لرزیدند و دیوانه وار بازوان آویخته شان را نشئۀ بقا بر شانه های بزرگت فشردند و جنبش دلفریبِ مجنون را ناز ناز بر تو آویختند و خسته دست در دستان عزیزت به برق تحیّر خشکیدند و سوختند و در تو جان دادند و ریختند.و رودها: سفر پرهیاهوی وصال، اتحادِ قطره ها، پای خستگی ناپذیر و بهانه گیرپیوستها، یکپارچگی قصد پیوندها، قرارعهد دیدارچشمه هادستِ حرکتِ ماندگان، امید وصال آرزو مندان، فشار آزادی بازماندگان، شوق رهائی گودالیان، صورت سفید ره ترسان، جمال زرد آلودگان، دهان خونین قلاب اندازان، سریر روان تور گستران، حسرتِ شتابِ کُند قدمان، پشت سواری مرغابیان، فروکشی عطش بیچارگان، تحقق آمال دریا ندیدگان، خون دل و اشک روان کوهساران، خنکای دعوت داغ دیدگان، انشعابی رااز بلندای عصرحشمت حضورت تا شیبِ جاری فرو غلطید نت،روان و روح بخش در تو سرازیر می کند، سرریز می کند،تا تو سیراب شوی، زلال شوی، تا تو را که خسته ای بر اسبِ تیز پا و کف زده و سرکش و دیوانۀ امواج خروشانش سواری دهد، تا غبار از تن بشوئی که روشن شوی، از حدود تالاب خود فراتر روی، تا جهشی پیشتر روی، از حد خود خارج شوی، وسیع شوی و بر ساحل بی کنارۀ سراسرِ آبها کرانه شوی، پیاده شوی، بیکران شوی. و اُفقها: انتهای زمین، اتصال میمون شبههِ زمین و آسمان، همخوابی خط نامتعارفِ بی وزنی و سنگینی، بوسۀ ملتمس و عاصی خشونت و لطافت، تماس خطاکارانۀ اهرمن بدِ اَنگره سخر و فرشتۀ خوبِ اِسپنته سما، موازاتِ حقارتِ جامۀ مندرس و رنگ پریده و کوتاه و محدود سلطان خاکی و اطلس آبی فام ودیبای چشمگیر و بی انتها و بلندِ خدای سپهری، امتداد ریسمان تابیده اش را با چرخش ملایم زمین جادوگرانه تا تو می رساند و چون بازی بچه گانه ای بانشاط و سرگرم کننده، به همراه لبخند باران نازنین لبانت به دورت می تاباند تا از موازات مثلث نگاهی متحول،آنسوی پایان را، پشت افق را، ورای قید و بند به هر سو به دورت بچرخاند و صدقۀ پا گشای آمدنت کند، تا تو که خیره ای غرق فریبِ نگاه های دوردست، پشیز نادیده های دور را، وصال اندیشه های محال را به محکی از جنس حضور دقیق ومتعهد و آگاه بسنجی و خیرات غروب میمنت بار گذشتگانت کنی، تا دگرباره متولد شوی، متفاوت شوی، نو زاد شوی. و غروبها: خجل ترین صورتکان مخمور هستی، شاه شرمِ خروج ناگزیرمخمل ارغوانی رنگ روشنائی و ورود پابرهنۀ سیلات ناخن خشک سیاهی، خنیای عصمت نشین چادر سربلند کوه، میان پردۀ غمگین و دلتنگ روز مرگی، ابتدای تیرگی، با سنگینی دید گاهت با فرو مِیلی پلکهایت، آنسوی تپۀ ابروانت بر زمین می نشیند تا تو با قهر خورشید، سوار بر سفینۀ چرخان کنش، بر بال ِهالۀ شعاع آتشین رنگش، روگردان تیرگی شوی، نوشان مُل گلگون رؤیای شیرین مشرق؛ تا تو مخلص و رشید، نگاهت را در خَلَع ساعات نوری و نجومی پرواز دهی، تا شهبانوی طلائی و مهرانۀ سرزمینت را آنگاه که آرمیده ای ،سرنشین شانه های خسته اش تا آنسوی آستان زرّین قاف، ماورای آشیان بیستون هد هد بر زمین نشاند و دستانش را سایبان گوی جهان بین دیدگانت کند و منزلگه هانت را، راه به راه و برزن به برزن و مسکن به مسکن از مِه ران نمایش گذارت ، وقتی که سپیده آغاز شد، بگذراند، تا راه بین شوی، با راه آشنا شوی و کمینگهان را، دامگهان را، از صافی درکت بگذرانی، که در فرونشینی همۀ خاطرات انباشته و شن پشته و کوهینت، درگشایش گره های مژگانت، دنیائی سر بر زند و طلوع را برای همیشه ارمغان بیداریت گرداند و با شکوه ابدی نظارۀ پیرامونت، هستیت، مداوم و پی درپی، خون گرم و فروزنده ، در تلا لو پُر توان هیو خدای خدایگان بر زمین نشیند و مقصود را در اذهان تاریخ جهانگشای خورشیدی به ثبت رساند تا مصمم شوی، نامور شوی، ماندگار شوی. و تاریکی: پردۀ خیال پرداز خاموشی، سکوت مطلق هرج ومرج و اعوجاج پنداربندگی، آرامش نی نازِ کرنای زندگی، توقفگاه موقتِ زمان، آشنای دیر باز مرگ، آزمون آرزومند پرواز، دیدار دل سیر و سرّی فراقها، وصال نامحرم حسرتها، پیراهن قیرگون مصیبت را بر پیکرۀ شیرین زمین پوشانید تا تو دمی فارغ از همه سنگها، همه صورتها، نقشها و نماها و جنبشها، قدری بیاسائی، بیارامی، تا توان راه پیمائی مادام فرداها را از آغازی دوباره تا همیشه با نفسی تازه و درحال وسرخوش،آشناتر از هر روز از سر گیری. و ماه: رنگ پریده ترین شمایل لیلای گیتی، گوهر تابان نور، دریای پَرتو افشان روشنائی، مهلای خوش نشان زیبائی، بلور برّاق و خندان خویش نزدیک آسمانی، پَر زاغ شبانگهان را با لبخندی فضائی از راهی به راهی با بوسه هائی بر مه قاب چشمانت می کشاند و شب پرک دیدگانت را به عطش هلال مه تاجی، پَر کشان پروازی تا مرز فنا میرساند و در لقائی شاعرانه خود را به مهسا صورتکِ مشتاق و نمکینت می چسباند و باز نزدیکتر در کاسۀ فاخر دیدارت می شکافد، شقه میشود، نیمه می شود، تکثیر می شود، شکوه رؤیایی ترین چراغانیه بزم مخموران و محشوران عالم، دو ماه در دو کهکشان نیازناک و تابناک انظارت که حسادت دهر را بر می انگیزد و در کسوفی افسونگر، نگاه ماه را از تو می گیرد و تو را با دو ماهک مولود باقی میگذارد و بهت گریز در پیش می گیرد و میرود و تو در گرگ و میش شفقی زیبا سر بر دامان سپیده می نهی و تا مادامی آغازین روشن می شوی،پرتو فشان می شوی، روشن می شوی. و ستارگان: آذرخشان متبلور افلا ک، فانوسکان همیشه روشن آسمان، روز مرگان خاموش سپهر، سوراخکان درخشان کیسۀ سیاه شب گیرانوار، الماسکان افشانه نور، خود را دانه به دانه در ره آورد آسمانیت می آویزند تا مسیر تاریک و پرنشیب آمدنت را بتابانند، شب فروزانی که هیولای خرفت غفلت و لغزش را چشمک زنان به بازی گرفته اند تا چشمهای سیاهش متوجۀ عبورت نشود، تا تو آهسته و چیره و روشن بین راه به در بری، عبور کنی، بگذری. و سیارگان: گنه کاران سرگردان فضا، فراریان بی سرزمین گریزان و بی قرار شهاب سنگان فتنه،غلطان ترا بر غافلۀ مدار انوارساطح، سر به سر از بین تمامی اقمار مصنوعی، اینجا و آنجا، تمامی مسیرت را از عمق شاخه های انبوهِ خوشه های پروین می گذرانند و راه شیری بیشه های آشفتۀ ذهن را لانه به لانه و کنام به کنام به چشمان بازت می شناسانند و تمامی مردابهای نی بار جنگل های سیاه توهم را قطعه به قطعه با دنباله های نور افشان خود برایت نشانه میزنند تا در تندر حوادث و بحبوحۀ حیرانی، خانه به خانه ددان درنده و جان برانداز، که قسمت به قسمت در راهت، در زندگیت کاشانه کرده اند را بشناسی و از میانراه سلامتِ آشنائی به شاهراه مشیت ادامه دهی، تا غارآشیانهای تو درتو و مخفی و مستورِ درندگان را جان پناه خود نسازی، که غافل نشوی، طعمه نشوی، جان ندهی. و جیرجیرکها: پاسبانان بیداردشتستان شب، زمان زمان در سوت امنیت و فریاد تسلای خود میدمند و جار آسودگی و ثبات و ایمنی را برایت مینوازند که آسایشت اَمن و آرامشت بی خطر و نشاطت صاف و در امان است و نالۀ سینه های خسته شان، دم به دم این واقعه را تکرار می کنند تا غوغای سوز صدایشان پشت تمامی سالوس پیشگان رمال و ریا کاران ره زن تازی صفت و گستاخ و جسور و خائن خیالات، که ناغافل و ناگهانی بر پردۀ حرمتِ لطیفِ ذهن فرزانه و راستین می تازند و با چنگالهای تیز و دندانهای خامه شان از هم میدرند، را بلرزاند و پناهگاه تاراجیان مخوفی که بالهای گشوده و چشمان تیز بین و زننده و نیشهای آتشین و دیدگان هرزه و شامه های بو کش و چنگالهای شکافنده شان در پناه تاریکیها به بهانۀ ناکامیها، کوری شب را، یکرنگی سیاهی را، بیراهۀ ظلمات را، خواب طبیعت را، مرگِ بیداری را، با نقابی نامردانه و رذلانه، پیمان بسته در خیمۀ خونبار خیانت، صحنۀ نمک به حرامی و کلاشی و چپاول و تباهی خود می کنند از پای بست و از بیخ و بن خراب کند، افشا کند، مشوش کند، دور کند و در گوشت مداوم بخوانند که راه باز است، آرام است، که تو درنگی شک نکنی که قدمی باز نگردی، بهانۀ برگشتن نگیری. و شبنمها: اشک بی طاقتی برگها، نازک دلی گل برگها، عرق تشویش غنچه ها، بی صبری یکنواختی کاجها، دلشورۀ خیس سنگها، چکه چکه سرشک به یاد ماندنی دیدار سر می دهند و بر گِرد نرم قدمهایت حلقه میزنند و بر ردای شفابخش حریرِ آویختۀ عبایت، کشاکش وبی تاب و آرزومند مسح می کشند و می آویزند و دست مینوازند و... همگی همبازیان و همزادان شریف همشدگان صدیق زندگیم مشت در مشتِ هم، با هم، پشت به پشتِ هم، هم آوازِ هم، نگاه در نگاهِ هم، هم سقف و هم آشیان هم، هم سفره و هم لقمۀ هم، ترا سُرنا کشان و دف کوبان و ولوله کنان و قافله رانان، حواریان و رهبانان و کارداران و سفیران و خنیاگران و زاهدان و صومعه داران و پاکبازان و قلندران و مرتاضان و گوشه گیران و چاکران و پیشتازان کم نظیر حیات بر حق پروردگاری راچون تک دانه ای دنیاگهر در برم، کنارم، روبه رویم، بر زمین نها دند، به دنیا آوردند و تو رسیدی... در مه گون چشم نواز سحرگهان کوهستانی و من سر برداشته و بی خوابِ آمدنت چون فاتحان اقالیم ناشناختۀ جهان با تنپوشی از زمین، شنلی از آفتاب هم فروغ ماه، هم سوی بادان، هم نوای ابران، هم خروش رعدان، هم سرود باران، هم متن رنگین کمانان، هم عطر گلزاران،هم آغوش چمنزاران، هم پای رود باران، هم خط افقها، هم پیالۀ غروبها، هم جنس شبها، هم نسل ستاره ها، هم سفر سیاره ها،هم صدای جیرجیرکها، هم شأن شبنمها، دانش آموز سالیان تنهائی و انتظار، آزمودۀ طبیعت، وامدار وصل وآمیزش و اتحاد مستانه چون مجنون، مردانه چون فرهاد، صبور چون وامق، بی پیرایه چون یوسف مسطور و جانباز تو را در آغوش گرفتم و فشردم وبوئیدم ورها شدم، محو شدم، واصل شدم، یکتن شدم، بزرگ شدم، پاک شدم، سیراب شدم، باطراوت شدم، معنا شدم،آسوده شدم، پرواز شدم، عاشق شدم، رسیدم ، من هم رسیدم، به تو که انتهای زیبای همۀ هزارو یک شبی، به تو که نور کاران امیدِ رویش هر چه بذر محالی، وتو کلیدِ بطلان و طلا ئی آنچه ترهات و تلسمی و ظرفیتِ انفجارِ مخمسۀ هزاران فریادی و تو رمق رفته و نای آخر و هوای تازۀ همۀ اجسامِ بی جانی، تو پروانۀ پروازِ پیله های بسته ای،به تو که آرامش فراگیر سالهای حکومتِ مترسکان و دلقکانی، که تو مظهر کانون اندیشه های مشهورِ ادراکِ شایستگان منی و من ساکن تاج محل بی همتا و بی مثال پندار خاص توام؛ "من از توام و تو همیشه از آن منی" ومن باتو و توبامن هرلحظه باهم خواهیم ماند، و درخت معرفت از ریشه تا همیشه درسرشت شناخت و آگاهی هستیانمان بر جای خواهد روئید درچشمهایم، آغوشم، جانم، قلبم، ذهنم، مغزم، خیالم، خوابم، گوشه ام، بسترم، صدایم، ناله ام، فریادم، بوسه ام، زبانم، درونم، آمدنم، بی قراریم، انتظارم، حسرتم، اشتیاقم، شادیمِ،غمم،بازیم، خنده ام، کسالتم، هوسم، نفسم، طپشم، نوشتنم، خواندنم، عقیده ام، تفکرم، دینم، ایمانم، اراده ام، اخلاصم، سرنوشتم، خاطراتم، ابدیّتم، سپاسم ودر مرگم آنگاه که مرا به تدبیری باز دگر باره ترک خواهی کرد و من تو را در بوم وبرزنهای تاریک ورمز آلودِ قصرِ احجار و جنبل های تاریخ کابوسین هیگار و ریگزارآذرنگ های مولود غاریان کوردل گم میکنم و باز سر راهی چنگ دوش و پیمانه برکف و غزل خوان، دنبالگرد تو می شوم، امّا می دانم، می دانم که باز هزاران بار یا نه، بارها فراتر نامت را، نشانت را، ردّت را جسورانه و بی پروا و سمج و ملتمس خواهم گرفت وعاقبت چون نابینائی که عاجزانه و پایدارانه و طلبکارانه دامان مسیحائی اعتماد را در دستان اهداف خود چسبید، خواهم یافت و درب مشگل گشا سقا خانۀ صفا بخش ابدی را با پنجه های باز مظلومیت خواهم کوفت و نظرم را، خواهشم را از ذاتِ حاضر و وجود ناظرت به گدائی خواهم نشست و پای بندِ نیتم بر تاقچۀ تردیدِ هر دلسردی شمعی را ماندگار هر خاموشی، خواهم افروخت و تو را که خود خواهانه ترین نیاز و تمنای سقفِ خواستگاه منی، در لا بلای تار و پودِ هستۀ نص زمان، با قراری قبلی و برخوردی غافل گیرانه به کرمِ میانجیان و پادرمیانان و اَبَر حامیان مقدس شهریاری، خواهم جُست و تو را از چنگ طاقت فرسای عقربه های دقایق خواهم ستاند، از عطش جانکاه انتظارات و سلایق خواهم ربود، از دایرۀ گیج حسرتها و علایق خواهم گشود، از سوزِ زخم و داغ حول وحراس و بیم خلایق خواهم زدود، و ترا از نقشه های دفائن خاکی و سردابه دخمه ها و سرسامهای پیچ در هیچ تباهی و هوسهای ادواری مَنجَک بازان تباکی و دشنه های تیز تعصبِ بازاریان قارونی، از زهر شوکران بی تفاوتی و جهالت و نادانی و نیش اقتضای مرگ تنهائی تا پنهانی ترین حجاب جاوید، در خویش خواهم غنود، من تمامی سنگها را خواهم شکست و یخها را، قانونها را، احکام را، اطوارها را، ادا ها را، اصول ها را، تشریفات را، عادات را، مَثل ها را، تمسخر ها را، دلیل ها را، برهانها را، تحلیل ها را، تفصیر ها را، پند ها را، نیرنگ ها را، دسیسه ها را، تزویر ها را، غرور ها را، زمان ها را، مکان ها را، چون غباری و گِردی و خسی از نقش سنتی و بکر سلامت و رشدی مادونی و اشراقی، غربال خواهم زد تا تو؛ تا ما یکپارچه با شیرین بیان لبخندی، به الطاف رهین نگاهی، ناقوس روح بخش صدائی، سری به تأیید بنمایانی که: آری، باقی خواهی ماند ، تا ابد چشمِ راهِ من، در قامتِ غرامت من، ساکن بارگاه ملکوتی بلند ترین و تابان ترین ارتفاعاتِ رفیع راستی در خودنمائی اهتزاز پرچم نیک ترین و شفاف ترین و شسته ترین مراد سرافراز کاویانی، آخرین قالوس اصیل سرگذشتم را رسا وماندگار با نوازندگی استادانۀ چشمه سارها، سو ز شاهپرکها، گداز شمع ها، رقص گل ها، تشویق بلبل ها، هم خوانی دریاها، پذیرائی کوه ها، آرایش دشت ها، خوش بینی مشعل ها یکتن شده، هم آواز شده، که یک صدا شده با همۀ همسرایان زندگیم به همراه سازگاران موزون و گوش نواز و جاودان نوازندۀ چیره دست و بی همتا و گمنام مهرگانی خواهم سرود: " دلم می لرزد اما غریب آنکه هر چه بلرزد بنایش محکمتر می شود" آشنائی نزدیک، مست در ساغر نیک، از فراسوی زمان، بی تعلق به مکان،بی نشان و آزاد، بی صدا و فارغ از همه بند جهان، در پناه ایمان، زیر دستان خدا ، پاک چون اشک هوا، خالص و ناب چو گلخون شراب، با طراوت چو پگاه، با عطوفت چو پناه، با صفا چون خورشید، پر بها چون ماوا، پر ثمر چون دریا، پر عطش چون ساحل، پرسخاوت چو نگین، گرم چون لطف هما، دستِ بشکستۀ همزادش را در نهیب طوفان، زیر رگبار تگرگ، زیر شلاق بلاروزگی و خواره سری، خیس وآهسته و دلسوز به خود می گیرد، و غریب مفلوک با نگاهی حیران، عالمی از خواهش، صد ستایش احسان، زیر لب با دل و جان می خواند:آشنایا ای دوست، یار دیرینه من، یار دیرینه غریب، همدم ومؤنس تنهائی من، با توأم مهر نجیب،من تو را با همه بود و نبود با همه آنچه صداقت ز پس پردۀ اخلاص به من بخشیدست، دوستت می دارم

بدرود

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 22:7 توسط مجید| |

بنام هست هستي بخش
ستارگان خموش و آرام،اما در هر نگاه با تبلور چشمکي فرياد خفته روز مرگيه اسارتشان را در گوشه ام به اعتراض مي نشينند و من سر به سوي بينش آسمان يکرنگ دشت دستهاي کوتاه ام رابالش سلطان سنگين و گنگ و کسل وجود نموده ام تا انظار ملک مخمور ومست و متوهم پيکره ام را بسوي آسمان نگاه دارم، تا شاه شاهان مقتدرو خواب زده و ملول، مدهوش نيفتد،سبک نلغزد،درنگي برنگردد.آرميده ام درخلوت مرگبار گورشب،در کنارگذر بازارچه شلوغ ومکاره وآشفته بن بست خيال،در غوغائي ترين هوس رفتن به خواب اندرون و سنگي را در آغوش؛نگاه خيره ام لبخند پليد ومحتضر ماه را مي نگرد که امشب رنگ پريده تر از ديشب وداع تلخ و هر باره اش را ، باپرده قيرگون شب به غفلت تيره ابري سمج، بهانه هجران نهاده است و ظلمت خرمن جادوي سياه گيسويش را بر صورت ماتم زده طبيعت بيشه لجوجانه در هر برهه گسترده است که گويا هرگز خيال برچيدن قرار رفتن،انديشه پگاه ندارد، ديد گانم اينچنين شبي،شر کلاه عطشناک و دلهره آور و غصه پرور و درد گستر را هر دم با چشم غره اي به معناي حقارت مي کشاند،وتاريکي درتلافي اين تحقيردردناک مرا هر آئينه به استقبال موجودات کريه و شوم و افسانه اي مي کشاندوآن هنگام که فشار سنگين و خواب فراموشيها و گريزها مرا در خود ميگيرد،بانهيب وحشيانه زجه هاي رعد آساي خود، کوه خواب را چون کاهي از خرمن روياهايم ميپراند مي تکاند،ميپراکند، دورمي کند.ديدار گشوده و منتظرو ملتهبم باز به دهليز تنگ پنجره چوبين و پوک و فرسوده اطاق بدخوابي و بدحاليم خيره مي ماند،تا شايد قاصد شميم خبري داغ از هواي دلگير تو باشد،آه...عطر مشکين و جانبخش خدا؛نگاه گرفته و خسته و نااميدم شتابان چون هميشه درخود بسته ميشود و ترسان رمز هرشبه را غرغر ميکند که:جز سوار ابلق تباهي هيچ رهگذري از رهگذار انتظار نگذشت؛و نفس زنان و چرت آگين در بستر پلکان مخمورم سرنهاد و خفت،و لبانم خونين و مرموز وجانکاه تلقين هذيان کابوسين و تب بارو مه گون فراغم را به طعنه اشاره اي کمي بلند تر در من نجوا ميکند که:تو هرگز کام شرم شرابين بوسه ها را،شکفتن معصومانه گل بوته هاي پيوند را،بر هم تنيدن شبنمين وبي تاب و تاباک خلسه وصال را هرگز نخواهي ديد نخواهي چيد،نخواهي چشيد.ودستانم،با ترکه هاي گشوده انگشتانم بي مهابا چون بلاي نازل درکانال تکيده وخشک صداي فرو خورده ام بر کف سنگلاخ دهانم با صداي ضربه اي به گل نشست يعني سکوت...،کلماتي پراکنده و مبهم اما مصمم با تأکيدي فرزانه وار خرناسه کشان ميتراود که:او در خاطر زمان،پشت دايره مينائي چرخ گردون،در دل تاريخ،در رهگذر رواق نيلگون ابديت،در عمق افسونه ها بطن اسطوره ها در غالب شخصيت ها آرميده است،ومن باز با انظاري بسته از ندامت و رعشه اي سخيف لبي گزيدم و گفتم:آري،آري سکوت اوآرميده است.وهنگامه اي ديگر خيمه بهت محشر،خفقان شوم غربت قبور گنگ و سرد برپا شد.وشبگرد باد،فرزند نسيم رهبر کوير شمرده شمرده وغوغائي يادگاران تلخ ايام سرگرداني و طوفاني و ويرانگري و ريشه برکنيش رامغرورانه با هوهوئي هولناک در گوشهاي خزه زده درختان منگ وحيران زمزمه آغاز نمود وشاخساران دلاور وآغوش گستر مهيجانه با تني لرزان و پشتي خيس ومسخ شده کف زدند و برگان از وحشت سبزينه هاشان به تيرگي گرائيدند وبا ديد گاني منکوب و بيرون زده دمي را جان کند ند و از تن در امدند و بر زمين ريختند و مردند و درختان مجنون شده ناگزير خنده هاي تلخ سر دادند، من پشت بر زمين،ميخکوب خاک،چسبيده به گل، خود را هر چه بيشتر در عمق تير گي فرو بردم واز دريچه شور انتظار دلواپس و نگران چشم انداز مسيرت را،مشرق سرزدن و نويد فروغ پرتو آمدنت را نگريستم؛ و تو را ديدم که پاي کشان در دور ترين و بي فروغ ترين ولوله روشنائي،در کمرنگ ترين گرگ وميش تبلور ستارگان،حوري وار بر قامت برگهاي مرده روزگاران تا خزان سرخوردگيم گام  مي نهي و مي آيي،که تو بر بال زرين سيمرغ رنگارنگ آمالم مي آمدي؛خرامان آهوان ختن ملول منظر تو،دشت و دمن يک تن رقصان حضور نابهنگام تو،که چون سرمستي بارش سحرگهان بهاري مليح و شورانگيز و خنک، بر توتم غبارين و خشکيده و بي روح و قنديل بسته وجودم باريدن آغاز کردي و چون معجزه اي مقدس و مسيحائي سينه چين خورده و برهوتي وباير زمينم را به نيش تلنگر عصائي از هم گشودي و آب چشمه اي زلا لين را فوران شوق آسماني وخيال انگيز حوضک راکد و باستاني و جلبکين مرغزار طبيعت مرده دورانم نمودي و سرنوشت خالي و متعفن آبگير را عوض کردي،تازه کردي،لبريز کردي تا ماهيان سفيد و قرمز ومعصوم تمامي حجم بلورين احساسم،موميائي جاويد حبس را،سيه چاله فراموشي را،بن بست عبث را از هم بگسلاند،باز کند،در هم شکند.تاسيه روزان در بند و مطرود و شکسته و جريحه دار وخاموش همه آبزيان غرق در روحم آغوشي را بسوي دريا بگشايند،پروازي را در اوج متمرکز خيال،بر ذهن لطيف باله هاي خود بسپارند،بخت سپردن خود را در فشردن سينه دريا بيازمايند تا در امتداد نهر مقدس کرامتت سوار بر خيزش کوچک و متلاطم جويباران،ترانه خوان و پر جنب و جوش و روان بر بستر پندار سراب خورده شان مشتاق و دست افشان تا کرانه آبي دريا،اين دور ترين افق مواج آرزو،همصدا با همه ابيات خط خورده وسرکش روزگارانم،سرود رهائي راهمهمه کنند وگمنام وجان سپارو گرفتار بند مرجاني حضور جاويد قعر دريا شوند.تو از بهت تفتيده قصيده  ها سر بر آوردي ودر وهم تنيده پيچيدي،وپاي جنبان و طناز و ساحره چون رقاصکان آتش افروز و شهرآشوب هندو به غمزه وچرخشي هواي تيره و گرفته و ابري و بغض بار چشمانم را به برق عشقي باراني نمودي واحساسم در زلال ترين و نم بارترين و شسته ترين رحمت دورانم،صاف و بي غش؛در نگاهت نقطه شد،فروکش کرد،کناره گرفت.و من از کنار خيمه گسترده وپهناور کرامت و کرمت مغرورمغرور دست بر دنيا نهادم و جهانگير شدم،تاريخي شدم جاودانه شدم.و آنگاه تو در رويشم پاگرفتنم،قد کشيدنم نگاه درنگاه  حلقه مردمکان اسير چشمهايم،همه بنديان را گشودي و تا فضائي ترين سير سبکبالي با من رهيدي و شبکه آهنين و زنگار خورده حسرت هاي شوم دخمه نيرنگ زليخا را به کرشمه اي از هم دريدي،درهم شکستي، ومن در بينائيت شکفتم،که من در نظاره ات هدف شدم،که هستيم که وجودم که جان و جامه ام تازه شد،نو شد،زيبا و معطر شد ومن با ريشه اي ترين عطشها جام صلاحت را تا آخرين جرعه،تا واپسين نياز نوشيدم وسرکشيدم وسيراب شدم؛که گلوي فريادم تازه شد و تر شد ومن در فشرده ترين ضربه هاي طپش هول و هراس،نطق آتشين همه قسمت هاي بي همدميم را عرق ريزان و ملتهب،مدح شورانگيز نزولت  کردم، وقاصدان دهر يک تن شنوائي،يک پارچه سکوت،سرا پا گوش،و من سرآغاز کردم:نه...توازخاک نيستي،اين قاموس راهمه آبشاران مي دانند و اين ترانه را همه سينه سرخان وچکاوکان از برند و اين آوا را سالهاست که نسيم در شبستان قطعه تصنيف مي نوازد و اين زمزمه را کهن زمانيست که چشمه ساران در گوش هم نجوا ميکنند؛نه،نه هرگز از خاک نيستي؛تو شور دلاويز و فصل رنگين نقش بهاراني وخلوص ايثار ابران خانه به دوش و ويلاني،تونواي رمز آسا و روح بخش و شامه نواز گلهاي محبوبي،نه،تو ده بوستان مهري و صد کهکشان عشق و هزار ديوان نغمه شيرين و ماندگار پيوندي،آه چه ميگويم دور باد،تو باز اينچنين و آنچنان نيستي،پس تا ابديت به احترام ادراکم خموش،سکوت...تو در حجم قفس تنگ و سرد و سياه کلمات نمي گنجي،تو در تفسير و توجيه دست و پا شکسته و جسته و گريخته حقير و قاصر و معذور و کسالت بار چرت انگيز و خام و محدود و بيچاره جملات معنا نمي شوي،تو در گفتار ناشيوا و نا بليغ و الکن و بسته تعبير نمي شوي؛عزيزم...,وه که چقدر اين ندا را دوست مي دارم،اعترافي که ازعميق ترين ابراز ساکن و صادق قلبم در مکث تلخ وخيت و تسليم همه واژه ها، از زبانم به نرمي چون قطره نوري چکيدکورسوي اميد خالي ترين وتاريک ترين و گنگ ترين زمستان همه انديشه هاي منجمد ولغات نارسا و فراوان کتيبه افکارم به يکباره از کوه يخين فصل برودت بيانم جدا شد و در قطب روان همدلي وهمصدايي شناورگشت.چقدردوستت دارم وچه مشتاقانه ميخواهمت، عطشي را که التماسم آفريد ومن مخلوق صوت فرحناک ومهيج و ملکوتيت، ساخته و پرداخته احسان ابريشمينت سرشار از تمامي پاکيزه گي هاي لبريز و پرشور کودکانه،ساده ساده همبازي شيرين ترين و خيالي ترين پرياي قصه ها شدم،شواليه گستاخ و بي باک و بي نام و نشان و جوياي نامي که دخمه ديوان شرزه و غولان جگر خواره و سمندران جان سخت را سوار بر ماه پيشاني تک شاخ و قرمز خود منزل به منزل و يک به يک در هم مي کوبد و سربلند و فراخ و غيرتمند با پنجه هايي آهنين وخونين، سري شکسته و قلبي مجروح،پريزاد ناز و رنجور وغريبش را به نهيبي در آغوش مي کشاند وبسوي قلعه سفيد خوشبختي يکنفس ميتازد و در ميان گلريزان خنده هاي رهائي و بهروزيت نامور ميشود،باور ميشود ودر پايان راه،آخر شه نامه،انتهاي بازي تبسم بلورين وشفاف وشيطنت باري که تن نمور و پوسيده دلواپسي ها را مي خشکاند،که پشت غمها را مي شکند.چه قدر تشنه ام و در عطش  آغوش چشيدنت وچه قدر خسته ام و در هواي بالين آسودنت و چه بي صبرانه و مشتاق و نجيب،نگه بر سرو قامت وسيمين اندام ومه سيماي هوسناکت؛من هر روزوهردم حباب گنبدين خاطرات با تو بودن را،دور و نزديک با بخار گرم سينه ام مرطوب وبا حرير يادواره هاي سبزت پاک ميکنم ومي شويم و با انگشتان اشاره لمس مي کنم؛من هر غروب پاي گل ابريشم آشنائي و وحدت را با آب زمزم ايمان ميشويم وسيراب ميکنم وهر نا اميدي و هر دلسردي وبي تفاوتي،وعده رهائي مرغ عشق در بندم را نذر مي کنم،وهر ديد گاه در آتش مقدس دلدادگي به سوز غيرت،سرباز و سرگشته ديدارت ميگدازم،تحير مي شوم.از آنهنگام که در صفحه سياه ديد گانم اولين و شادي بخش ترين لبخند رضايت را کشيدي،از آن لحظه که در نگاره سائر زمان مست شرم شرابينت شدم،در آن دقايق که در نفرين طاعوني و بکم سکوتي مرگبار موسيقي کبريائي سازصدايت را در بتن دل بر پرده اطلسين شنود سپردم،از ساعتي که روشنان فروغ وخروش سعادت را از روزن تپنده و وسيع پنجره رو به سپهر نيلگون بي لک وگندم زارمعرفت فردوسيت چشيدم،وسحرگه اي که اولين جرعه ناب و کهن و نوشين حيات را از قدح مرامت،از مشک کرمت نوشيدم،چه افسون عجيبيست معجون عشق؛نسيمي که به سوداي وزش موزونش،تاروپود قباي مندرس و   فرتوت و کهنه جان را مي تکاند،مي روبد، نو مي کند،قطره ايست که به اکسير سپنتائيش همه قنوات تار اندود وفروريخته وبي آب برهوت تن را چکه چکه و ريزبار از زهاب زلال ومهناي هستي بخش نجات سرشار مي کند،و شمايل زرد و پلاسيده ومحتضر باغچه بقايم را زنده و پدرام مي کند،با نشاط مي کند ،رويشي که به اعجازشکوفائيش،ريشه ريشه آرزوهاي خشکيده،ساقه ساقه نياز بريده،شاخه شاخه غرور شکسته، برگ برگ اعتماد ريخته،چمن چمن احساس لگد کوب و بوته بوته انگيزه کنده را وادار به نمو مي کند،سبز مي کند،بارور مي کند و زميني ست که به کيمياي قدرت بي قياسش مس رنگ و رو رفته و نهفته و زنگاري اين سرشت ريشيده را مي پالايد،پربهامي کند،طلا ميکند.وقصيده ايست و تصنيفي و نوايي و ريتمي ولالائي اعجاب انگيز خوابي که تمامي هر آنچه که بود وهر چه که هست را به متلي شيرين بدل مي کند وهم آنچه خواهد شد را چون لولوئي در دامن صدف سفيد امانت خويش چنان دردانه اي بر تاج خلافت وتخت زرينش مي نشاند و اوراد ونغمات دلکش ومزدايي را پاک و بي غلط و اسطوره اي وپارسا وماندگار، دست نخورده و بي غش و ناب بر اساس نامه قانون سير سرنوشتم بيت بيت و مصرع به مصرع آنگونه که بايد و بايسته بر سيه چادر شب نشيني مفلوک و ويلان و مغلوبم حماسي و خروشان جاري ميکند ،ضجه مي کند،فرياد مي کند.و لايق عشق،فريد شهزاد پاکباخته و مسروردلسوخته ومجنون،پاي در کفش رود باران مي نهد و در ميان بدرقه همه گلدسته هاي رنگارنگ خاطره انگيز وهلهله قزلباشان اقليم وسرشک بدرود همه دل بستگيهايش شراع زورق طلائي آتونيش مي افرازد و از ميان درياهاي گسترده و مواج وگردابين در پي کشف تمدن مغروق رؤياهايش تا افق،تا نهايت،تا خوشبختي آرام ميراند.آن روز خيالي عجيب دنج سکوتم را شکست و نيلوفروار و متين بر من نشست آوازي را دشتي وسوزناک در گوش دلسرد فراغتم مويه کرد که:آشنائي از دور،يار ديرينه غريب،بي نشاني گمنام،همشناسي که در اين غربت افسون شده و سحر آسا،راه گم کرده جادوگري بخت طبيعت گشته،وبه دست اعجاز،به کليد اسرار،وبه تقدير فلک،و به لبخند خدا،درب کاشانه همزادش را،قفل همخانه و همرازش را،همچو کاشانه خويش،نه به ترديد وگمان،که به تأکيد ويقين بگشايد،پاي در هشتي ميخانه مستانه خود بگذارد،ورمق را به تن خشک  و عطش بار و غبار آلوده،همچو باران مسيحائي وجانبخش خدا افشاند،که لبي را از هم،نه به تعليم بلا،که توسل به سبب ساز شفا بخش دعا،آرمک بگشايد،تا دلي باز شود قصه گوي و راوي،ده به ده با تعجيل،همره جام ترک خورده و بي رنگ وبديل،هم نواي صحرا،همنشين شنها،همسوار کوران،کوي کوي وبرزن،دست آموزه آئين زمان،با کلامي شيوا،با ادا رندانه،با دلي آکنده،با نگاهي که پر ازعشق هوس بار غريبه ست سري جنباند،با يقين و خواهش،با سپاسي لبريز،بازگويد برلب:من به قدر همه جاني که به من بخشيدي دوستت ميدارم.

ادامه دارد

نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 11:49 توسط مجید| |