سیب نقره ای
به نام خدا بر جان نظاره کن که به معنا یگانه ای ، از تن گذر نما که سراپا نشانه ای با خویشتن چو آشنا شوی اهل خانه ای ، مهمان پذیر آنچه در این یادواره ای با هرچه در توان تیشه توانی زدن به سنگ ، رهجوی سیر سلسله سازان همتی برخیز و از حماسه بلرزان ستون جهل ، تا بیستون بکوش که فرهاد ریشه ای شیرین سعادتی که وصالش دمادم است ، خسرو خبر ندارد از این عیش دائمی گنجینه گوی جهان ، صلح و سادگیست ، بر بوستان معرفت از بذر زائریست آب حیاتِ نهرطراوت به خوش دلیست، دربار بی نیاز خضوع ملک رهرویست دریا به اعتبار عصا جامه اش درید ، موسی به اعتماد طلب قعر سروریست بر کشتی سفر طمع از ناخدا مبر ، یونس ز شک و یأس در شکم جور غافلیست عیسی بشارتیست که از من سفر کنی ، همچون خلیل تا دل آتش خطر کنی بهرام گور شاه صید اسیران زندگیست ، جمشید جم حذر از دام بندگیست مجنون تلنگر شوری به عاقلیست ، لیلا نظر به گوشه ای از شوق آگهیست بیژن صدای دغدغه ازچاه خفتگیست،چشم منیژه مقصد و ماءوای تیرگیست وامق شهامت و ایمان و صابریست ، عذرا کرشمه ای زیبا ز دلبریست یوسف عزیز مصر به خدمت نشانه شد ، بیچاره عیش زلیخا چه ظاهریست خنجر گلوی اهل اطاعت نمی درد ، ایثار و اعتماد و وفا فیض صالحیست یکسر فساد و حزن و زوال است و کوتهی ، بر نعش خود امید به الطاف دیگری خوشتر سعادتی که پیاماد خالصی است ، شادی رها شدن از مکر بی کسی است عمر دوباره شرح شکفتن ز مردگیست ، افسوس آنچه گذشته است کاهلی است آرامش از پذیرش احساس واقعیست،خوب و بدش چه تفاوت که شفا گام تجربیست آرش کمان گرفت و هدف از تنش جهید ، زانسوی بوم بقا باورش رسید مهر قبول بر همه اوصاف شب بکوب ، گرد و غبار شرم ز آیینه ات بروب دنیا تبلوریست ز احکام یکدلی ، مجرم تویی که به دنبال غایبی عزت به اعتبار عمل مزد هاتفی است ، حرکت نسیم صبح و بلندای ذاکریست برخیز و بر شوره زار فنا زورقی بساز ، باران به پیشواز هدایت چه مدعی است سهراب،بی نشان چه نشان از پدرگرفت؟بردست بسته چراغ ازنگه گرفت دردانه راز جهان گنج باطنیست ، این نکته زادگاه ظهوری ز کاشفی است مطرب به عهد تازه شکستیم تارکی ، مدهوش شرب شرابیم و شاهدی مستی علاج غربت و سرمای کافریست ، ساغر شکوه یار به آغوش مونسی است ساقی مراد فیض ز ابنای عالم است ، سقای تشنه لبان با تو محرم است منصور ریس اهل فتنه چه مردانه پنبه کرد ، بالای دار کینه صبورانه خنده کرد یک جرعه خون رز ثمری بر رگم دمید ، ناگه هوای تازه به سردابه ام تنید اکنون نوای باغ عدن ضرب واصلیست،بانگ رسا به صوت حق و تار نقره ایست دنیا و هرچه در آن است رفتنی است ، این کارگاه ازل جز فسانه نیست هستی به رای واقعه معنای ارزشی است ، پهنای آزمون و گذار است و عاشقیست گوشم دگر نمی شنود جز صدای هیچ ، فریاد عافیت از کوی بچگی است شایسته شعر فلک بیت همرهی است ، حکم لقاء وعده خورشید خاوری است پاینده روشنیست پاینده روشنیست 12/11/1386ساعت20/8شب جمعه


