سیب نقره ای
چله نشین شب بت خانه ام، کوردل و عاجز و آواره ام، بی سر و سامان کهن ناله ام، ترسم از این یار ریاکاره ام، برده ز کف حاصل شه نامه ام، آتش و دژخیم و بلا چاره ام، شرح عزا خوانده خطا خوشه ام، رهزن حق بسته تن و توشه ام ،با چه شقاوت به سپاهم زدی ، از چه سبب قرعه به نامم زدی؟ فاتح افسانه تبارم زدی ، ننگ اسیری به نشانم زدی ، خود شده را مرهم و تدبیر نیست؟ مزد گنه زاده که شمشیر نیست ، برده مطیع سند بردگیست ، آه از این بند که بر بندگیست ، مرگ به از پستی و این خفتگی است ، ننگ بر این فتنه که از جاهلی است ، یاد همه سنگ دلان مونسم ، سجده توتم علمان کرنشم ، کهنه مسکین صفتان پوششم ، سلطه راحت طلبان سازشم ، مکتب وحشی نصبان جوششم ، سنت فاسد شرفان گویشم ، ای همه از دیده ز ما دورتر ، تا به کجا فاصله مستورتر ، گمشده از خویش شرآشوب تر ، غرق حقارت چه خدا سوزتر، محو مکافات و تعب ، پوچ تر ، در پی گمگشته چه سرکوب تر ، ای بت اعظم به جفا برده ای ، پردهء عصمت ز اهورای من ، نام نکویش به غلط گفته ای ، شعله نزن چهره ایمان من ، قامت پاکی به جهان راستی است ، فخر زمان دوره شایستگی است ، راه چه کوتاه و چه زیباست چیست؟ عشق و محبت ، خرد و دوستی است ، کرکس ضحاک صفت پای گیر ،در پس شنزار فنا جای گیر ، دیده عفریتی و ناپاک خویش ، از رخ ناموس وطن بازگیر ، از چه جهت مفتی گم کرده راه ، حکم به تسلیم و رضا می دهی ، با چه بها یوق ستم بر تن ، مردم صادق ز یقین می تنی، یک نفس از کفر رهایم کنید ، یکسره پابند بقایم کنید ، جامه ز جان می درم و مِی خورم ، ملحد خونخوار صدایم کنید ، در پی مأوای تو ام ساقیا ، زائر وصل سحرم مه لقا ، عطر تو ای لیلی گلگون رسا ، عنبر مشکین ختنم رخ نما ، ساعتی از عقل نجاتم گشا ، شربت مستی و حیات و رها ، بانگ نشاط ازلی می رسد ، درس درستی و وفا می رسد ، بخشش و ایثار و صفا می رسد ، از بر اخلاص شفا می رسد ، باده یکی ، شیوه مستان یکی ، مقصد عشاق به دوران یکی ، دیده برون آر به پندار نیک ، گوهر نایاب ز گفتار نیک ، مرد عمل روشن جانان کند ، مرده شود زنده به کردار نیک، مرشد ذکر منشم نقره ایست ، تاج نگین ، حلقه ام تربت فیروزه ایست ، مرکب محراب دعا روشنی است ، دانهء تسبیح صفا همرهی است ، تا به قیامت سخنم سروری است ، موسم پیدایش پیوستگی است ، گلشن آسایش آشفتگی است ، اشک وفا چاره وارستگی است ، نوبر روئیدن همبستگی است ، میوه شیرین طلب عاشقی است ، رستن بی منت دلبستگی است ، بانگ هزاران به بهاران خوش است ، فصل خوش و شادی و هجرت تن خستگی است 28/11/86 



