سیب نقره ای
مقدمه: هر زمان که دلتنگم سرشار از شعف میشوم، زیرا به خاطر می آورم که منتظرم، پس هنوز عاشقم، در بیقراریها با من به گفتگو می نشینم، و گاهی آشنای من مرا به گفتگو می نشاند، صدای خلوتِ دریافتهایم را مینویسم تا گلوی حرفهایم خشک نشود، درد شیرین دل را مینویسم تا مگر شیدای خسته و درد مندی در هوای نامه هایم دمی، کلمه ای شاید بیاساید و من به این دل خوش دارم که: تاوان شرطِ عاشقی را گویا اندکی بر مهر محبوب پرداخته باشم. ------------------------------------------- افسوس به تو هیچ نخواهد گفت، امّا من میگویم، ماتم تنها بهای سنگینی را میشناسد که باید بپردازی، اما اگر به من فرصت دهی بی ادعا همه چیز را به تو خواهم گفت، زمانی که نگاهها التماسمان میکنند، کاش گریه کنیم؛ اگر آغوش شویم!؟...، هنگامی که کودکان ترانه میخوانند، چه زیباست اگر دست تکان دهیم؛ اگر سر جنبانیم!؟...، اوقاتی که اخمها در هم گره میخورند، چه شیرین است اگر لبخند زنیم؛ اگر شانه شویم!؟...، صحنه ای که فریاد می شنویم، بدی می بینیم، اگر حق دهیم؛ اگر بگذریم!؟...، ایامی که گِله می خوانند، انتقاد می سرایند، اگر درک کنیم؛ اگر خوب ببینیم!؟...، دورانی که همراهمان نیستند، هم صدا با ما نمی خوانند، اگر فرصت دهیم؛ چشمها را روشن کنیم!؟...؛ بیا درها را همیشه باز بگذاریم، دریغ به تو هیچ نخواهد گفت، شرم همیشه دوری را پیشنهاد میکند که باید بگریزی، اما اگر به من گوش فرا دهی تمام تکلیف ها را برایت خواهم نوشت، آیا چند بار به این جمله اندیشیده ای؟ که: تاریکی همان قدر واقعیت دارد که روشنائی؛ ویا؟: اگر تنها به تماشای آفتاب بنشینی سایه ها را نتوانی دید، ویا؟: انان که محبت خود را آشکار نسازند محبوب نخواهند بود، ویا؟: عمری آزمون وخطای آگاهانه نه تنها افتخار آمیز است بلکه بسیار شرافتمندانه تر از ایام نشستن باطل و عبث و چشم داشت به نجات دیگران است؛ وتو آیا چند دفعه این کلمات را تکرار کرده ای؟ که: دریافتی ارزشمند تر از همین امروز نیست، پس فقط برای امروز تصمیم بگیر و برنامه ریزی کن و مُصر باش که بهترین باشی، ویا؟: اشتباهی در کار نیست، فقط عبرت آموزی است، خود را آزار مده و بهترین گزینه ها و پخته ترین تصمیمها را با دانشی که از همه تجربه ها آموخته ای در لحظه انتخاب کن، و یا؟: هستی مداوم در حال تغییر و حرکت است، این قانون خلقت است، وهرگز با ما مشورت نمیکند، ما فقط می توانیم بایک بینش بزرگ و درکی واقعی، هم نغمه با آفرینش همسفر شویم، این حکایت را گوشه پندارِ جاوید مدّ ت خود حک کن که: آرامش انگونه به دست نمی اید که دنیا و همه مخلوقاتش بر وقف مرادت درآیند، بلکه آنگاه شمیم رضایت و آسایش بر وجودت وزیدن آغاز خواهد کرد که تو از تمامی بندهای تنیدۀ احساس رهائی یابی، همه آنانی که تو را عمری بردۀ خویش ساخته اند، آنزمان که از همۀ فرمانهای غیر ارادی و بی قید و بندت آزاد گردی، بزرگتر از همه خواهشهای لجام گسیخته و پایان ناپذیرِ هوسها، راستی شنیده ای؟که: ماهیتی که هویت خویش را نیافته است جوهر رنج است، وجودی که باخود نیز نیست،" چه تنهائی جانکاهی"؛ و اینکه؟: بگشای خود را که تنها خود باشی و بدین سان فراتر از همۀ رؤ یاهای افسانه ای خویش به پرواز در خواهی آمد، آن باش که هستی و همان شو که توان و امکان و میل بودنت هست، کلیدِ نقره ای عشق گشایش همۀ گره هاست، و دوست داشتن نخستین فصل دفتر بی نیازی، وپذیرش آهنگِ شادی بخش بزرگی و سعادتمندی؛ افسانه لجوجانه میخواهد که بماند، اگر حوصله ات خمیازه نمی کشید باز برایت میخواندم، آنقدر که دیگر نگوئی دیر است، که نگوئی آه، شمعی را از جنس ناتمام ایمان بر صحن همایونِ سقا خانۀ پایندۀ امید روشن کن، و هر روز باز برخاستن را نیایش کن، و اوج بیکران را آرزو کن، و پرواز را مجسم کن، وبه شکرانۀ تمامی پرهایت سپاسگزاری کن، آسمان در انتظار توست، بر زمین دویدن کافی است، لَه لَه عطشی واهی است، نفسی تازه کن./ ۱۳۸۷/۱/۱۶ تقدیم به همراه و استاد عزیزم که ایده ای تازه را با احساس قشنگش به من هدیه داد.سپاس خالصانه تقدیم: د. عباس. ش . (امین)* شبی تاریک ورؤیائی خدا گل کرد، در اذهان ابد وصف خلایق کرد، فلک را انفجار فکر او روشن ز اخگر کرد، بنای ذات هستی را منور از تعادل کرد، و سردی بر گدازش نور بر ظلمت کشید و مهر افزون کرد، و آب معرفت را قطره سار گوی احمر کرد، چو باد رحمتِ ایزد گزاری بر طراوت کرد، امانت را ز بذر برکتِ بی حدّ این گیتی محیّا کرد، زمین گردون بسطِ قدرتِ یزدان خلقت شد، و مه را از وجودِ خود مجزا کرد، فراغِ عاشق و معشوق را بزمِ ثریّا کرد، ز جوِّ قدرتی محفوظ گردانید ابنای جماد و جسم و جِرم این سُرایِش را، همه پیدا و پنهانِ تراوش را، ضمیرِ فهمِ زایش را شعورِ درکِ تربت کرد، و خورشیدِ فروزان را حیاتِ جوهرِ درگاهِ حکمت کرد، و جنبش بر دِل خاکِ سیه تابید و با آب روان آمیخت، وبرقی از هوا تابید و رعدی نطفه حاصل کرد، وتأثیر کواکب بر سرشتِ خویِ نوزادِ طبیعت در نهان بگرفت، و بی باکانه رویش کرد، جهش را دون به دون نَقلِ تکامل کرد، و ره پیمود و سیری بر تجارب کرد، زمان آموخت احکام حقایق را، زبان زندگی بر دشتِ وحشی را، و موجودی زموجود دگر طرحی شکوفا شد، و ناظر گشت مزدا بازی دوران شورش را، فنا و انقراضِ گونه های ناقص و نابود خصلت را، ودادار سبب اندیشه اش خندید و راز کهکشان را سایه ای برکارگاه نظم خود بارید، سرشتِ شامۀ خلاقۀ پندار فطرت را مصفا کرد، وسیرت را سرشتن جوششی در بطن جویش کرد، و علم و حکمت و دانش به کسبِ اقدس بینائیِ درس از کتابِ ژرفِ پویش کرد، و پیموده ست عالم نقشۀ جادوئی جبر الهی را، و اینک این منم حرفی ز اشعارِ به هم پیوستۀ روح اهورائی، نه آهنگی هماهنگم، نه شوری در نوای بربطِ و شوقی هماوردم، وتیری در کمان نقره ای دارم، من این صحن نمایش را به خونِ ناخوش احوال و پریشان نقش خودخواهِ خداوندی شبی با انقلابی نو ز استبداد و استعمار ناپاکِ خلایق خوب خواهم شست،تبِ وَهمِ کسل را سخت خواهم کُشت، من این کبر کذائی را چو بغضی در گلو دارم، من انسانم که ره گم کرده حیرانم، گریزانم، گریزانم، پدر گم کرده ای در وحشتِ تاریکِ این نقبِ سیه چالم، و گویا گوشه ای از یأس بنشستم، سرم را خستگی آویز گردن کرد، وگویا خواب میدیدم، و خود را صاف میدیدم، وتن را خوب می جستم، و جان را نیک می گشتم، من آگاهم، که بیدارم، من اکنون سخت هوشیارم، ونوری بر دو چشم سیرتم بی ادعا تابید، دلم لرزید، و من شرمنده از دیدار فهم طینتم گشتم، و مبهوتِ ردای عزتم گشتم، و از خواب جفا جستم، و خود در خود خدائی سخت آشفتم، و معشوقانه پیوندِ نکاح ایزدی بر سینه بنوشتم، و آری گفتم و با عشق پیوستم، وسلطان محبت تاج شاهی را نثارم کرد، طلوع بزم عیش عافیت را تختگاهم کرد، و من رَستم ز بی نامی، نشانم را سرای خستگان از کوی و برزن کرد، و من جاوید دستِ بی نشان گشتم، نوای بی صدا گشتم، بقای سرمدی گشتم، فنا گشتم، فنا گشتم/. 9/1/7 8 3 1 گلبانگِ رستاخیز- آوایِ سحر انگیز، برخیز از بستر- از خوابِ راز آمیز ، لبخندِ بیداری- آغازِ بینائی، شکرِ اهورائی- از صبح زیبائی، من خالقِ شورم- سردار محشورم، حکمِ مقامِ حقّ، دربطنِ منشورم، من کاوه ام کوهم- آهنگِ ره گیرم، من کاشفِ نورم- در غربِ شب گیرم، هر لحظه از عمرم- نقشی است در باطن، دم را غنیمت دان- تا گنج برگیرم، صندوقِ شاهانی- سرشار از ثروت، قفل رضایت را- بگشوده در حیرت، لعل تعهد را- در باور آویزم، درِّ شجاعت را- بر سینۀ غیرت، الماسِ خود جوئی- آئینۀ نهضت، رنگِ زُمرّد را- بر دیدۀ مکنت، فیروزۀ ایمان – درحلقۀ حرمت، یاقوتِ طینت را- درجوهرِ همت، تاج مرصع را- خود باوری در کف، تختِ هنر شوقی – با ساز تار و دف، انگشتر ایمان- بر دستِ دانائی، تصویر پیمودن- نظم و شکیبائی، جام حقیقت زن- باصدق و یکرنگی، همراهی یاران- در بزمِ آگاهی، یشمِ مروّت را- تضمین خوشنامی، سودای پیوستن- آرام و معنائی، در کاخ آرامش- بالاتر از اقیار، بگرفته آسایش- پروازِ رؤیائی، از دولتِ امروز- از برترین قاموس، والا ترین مقصود- فرزادِ کوشائی، هر داده ای نعمت- بگرفته ای حکمت، هر فرصتی حشمت- هر انتخاب حرکت، هر اشرفی درسی- از کیسۀ خدمت، هر لقمه ای پندی- از سفرۀ برکت، ابریق زر کوبم- بر صورتِ عشرت، فقر و غناعت را- در خواهشم بدعت، چشم توقع را- افتادگی آموز، چنگِ طمع برگیر- از دامن قدرت، خار قضاوت را- از مهرِ خود برکن، شهدِ پذیرش را- بر تلخی نفرت، در مسلکِ انصاف- حق با رفیقان است، هر دامگه غفلت- از دانۀ لذت، سنگینی کینه- بگرفته روی ماه، تسکین بخشش را- بر دشنۀ لعنت، شمشیرِ کم بینی- قطع شکوفائی است، زوبین خود بینی- سرکوبی شوکت، آئین گمنامی- همرازِ ایثار است، خفتان خودخواهی- زائیدۀ شهرت، انبارِ آزِ خویش- باحرص مملو کن، جبر گذر اصلی- در مسندِ غربت، تصمیمِ خود رأیی- گمراهی از مقصد، خود محوری دردی- بر ارزش و فرصت، زهرِ حسد مرگی- بر پیکرِ فطرت، حسن سلامت را- آلوده در ذلت، گرز خشونت را- از رنج سر برگیر، تیرِ خیانت را- از بیرق عزّت، خطِ هدفمندی- بر دفترِ دقت، مشق جوانی را- بر چهرۀ محنت، شیپورِ رفتن را- شب در گلو دارد، فتح مرادم را- شایسته در صولت، برق توانائی- در دشت می رقصد، بانگِ طلب رعدی- بر دخمۀ خفت، ابیاتِ نقره ای- تحسین این تربت، لختی توقف بر- اسطورۀ رحمت/ . 5/12/6 8 3 1 به نام آفریدگار دگر گونیها از بهار است اینگونه سرمست،مهر زایش بر اندام گیتی، برسر گیسوی نو نهالان هستی، غنچه ها با گل خنده چسبید، همچو الماس بر تاج شاهی، نغمۀ شور آزادیِ چشمه ساران، می تراود هوای نوای قناری، می طپد عطر خاک و فضای جوانی، در تکاپوی پُر های و هوی نسیمِ شرابی، باتوام خود فرو رفته در غم، شاد و رقصان به نو رستن سبزه بخرام، که به هر جا نشان و نشاطِ حیات است، که زهر سوی دوران به جشن است، تا کجا حال دل مرگبار است؟ تا به کی شرح احوال جان سوگوار است؟ هان چرانرگس دیده ات اشکبار است؟ بال بگشا که گردون روان است، چشم چرخان، چه وقتِ قرار است؟ بوسه ای زن که نَقل گذار است، جامه نو کن که هنگامۀ پشت کار است، فصل گردون تکانده زخاطر، تلخیِ سوز و سرمایِ اسفند و دی را، غرق آغوش این پرده بنگر، شوق پروانه های نگارین هنر را، چه چۀ بلبلان را که هردم،چون نی تشنه آوازه خوانند،بربلندای سرسبزی لاه جان اینک، نازنین مؤنسی است شادان نشسته، از همه عطر گلهای خوشرنگ، گرد آورده گلدسته بسته، تا دهد تحفۀ عشقبازان، تا کند هدیۀ دل سپاران، غیرتی کن، نجیبانه او را، هرنفس سمت و سویت نگاهی است، همتی کن، مصرّانه او را، هر دمی جانبت انتظاری است، عاشقا گر سیه میل داری، چشم محبوب اینک چو شامِ سیاهی است، که ز بلوای دل قصه گوی است/. 1/1/7 8 3 1 سرزمین زادگاهم خاکِ حاصلخیزی است که با بشارتِ باران رحمت و نگاهِ نوازشگرِ شعاع پرفروغ آفتابِ لطفِ برکت، گلهائی را از دامانش برآورد که هر بوته به مشیتی مقدس سر از خاکِ کیمیاگرِ این بوستان سر برداشتند، اکنون چشم اندازِ طبیعتِ درونی ترین گلزارِ اَصیلِ آمالمان از قطعه ای مبارک رویش آغاز، وشروع به خلقت و رشد و باروری و سرشتن گرفته است، شکوفه هایِ باشکوهِ پیدایش و نمودِ حضور و شکفتنمان، هر شاخه با عطرو رنگ و صفت و سیرتی خاصِ آفرینشِ خود، دستانِ سبز و گشوده و مشتاقِ تعهد و ایثار و آشنائیها را به دور دستها تکان میدهند وفریادِ نغمه هایِ شمیمِ عطوفت و نجاتشان را پیاپی و خرّم، سوار بر قاصدکِ مهربانِ نسیمِ گمنامِ یاری و کرامتِ بینش و شناختِ دریافتهای اندیشه های بلندِ آگاهیهایِ روح بخششان مینشانند و میسپارند تا شامۀ نیاز و تشنۀ همۀ بذرهایِ خسته و آواره و سرگشته و دورافتاده و طوفان زده و بی مکان و ناشناخته را، سمت و سویِ سامانِ باغستانِ معرفت و گلدسته هایِ خودباوری و توجه وآراستگی و وارستگیِ شایستگان و پویشگرانِ عمق و ریشه ها و آوندها، جلب و مجذوبِ دوستی و صداقتِ واقعیِ زیبائیهایِ مرغزارِ رفاه و آرامش و آسایش و اعتماد و امنیت گردانند و امیدِ قد کشیدن و نمو و ثمر بخشی و هدفمندی و ارزشمندی را، باغبانِ شادان و مشتاق و بیدریغ و بی ادعا و حیات بخشِ حمایت از حریمِ وجودِ پرحاصل و گران ارج و مهیای استطاعتِ همۀ دانه هایِ حیران و فراموش گشته و آفت دیده و دور انداخته و واگذاشته بخشانند؛ بیائیم پای سفره های گستردۀ ایمان و تحوّل و جنبش و همدلیها و آرزوهامان: سعادت، سلامت، سخاوت، سرور، سپاسگزاری، سربلندی و سرسبزی را از کتابِ مقدسِ راستی و نیکی و خیرخواهی، نثارِ هوای تازه و ناب و فضای تنفسِ آزاد و جستجوگر و پویا و جویا و بینای وجود و پیرامونمان حاجت بخواهیم و گستردگی و پرباری و عظمت و جاودانگیِ اصول برحقِّ آئینِ محبت و احترام و خودپردازی و خود شناسی و گلستان




