سیب نقره ای
مقدمه: صدای مقدس و گوشنوازوجدان بیدار وآزاد وحق مدارِ انسانیت همیشه واز هر جای درزمان جاریست ، میشنوم..اما نمیخواهم به دان گوش فرا دهم...چون می هراسم داشته ها و انباشته هایم که پیشینیانم به خُردم داده اند وحتما متعهدانه و بینشمندانه و مسئول درمورد شان جستجو و پویش نموده اند را به یغما برد .. من آزادی را دوست دارم اما تا آنجا که زنجیر های طلائیم را نستاند.. و به خِرَد و اندیشه و بینشم احترام میورزم .. تا آنجا که خواب شیرین ِ چشمهایم را نگشاید. ( مجید ) ----------------------------------------------------------------- آهای... کسی مرا نمیشنود؟ کسی حرفهایم را نمیخواند؟نام عجیبی بر من نیست، چهره ای اسطوره ای نیز بر شمایل ندارم، من در حاشیه ایستاده ام، برموازاتِ ممتدِ میان ِ مسیر،اما از شمایانم...آشنا...؛ کمی مرا بنگرید... ادعائی بر گفته هایم نیست، تنها آبراهه ای باریک است که از قطراتِ ترنم قلبم برچکیده است، آهای.. میخواهم سقای ِ لبهای تان گردم... نمی هم بر من نیست؟ هرچه است زلال است و شفاف ، نقشه ای در کار نیست، آه... سلام، سپاس که سویم می آئی ..درود همزاد ... اما آن چیست که بر دست داری..؟ چراغ برای چه ؟ من که از توصدقه نخواسته ام، انعام تو مرا به چه کارآید؟ من با پشیز خود بینیازم ، ثروتِ تو مرا فاسد میکند زیرا مصرفش را نمیدانم، من قدرِ لقمه ای یافته ام که امروزم را به سلامت بگذرانم که نلغزم، نیفتم، دلم ضعف نرود،همین مرا کافی است، پیراهن ِژنده ام راخود تافته ام، ازهیچ حاکمی ندزدیده ام ، تارو پودش ازآن ِ من است لحظه لحظه اش را خود برهم دوخته ام، دستان ِ پینه بسته ام گواهِ سپاس ِ من است، من ساده و بی رنگم، اطلسی که تو برمن میپوشانی مرا درخود گم میکند، راهت را بگیر و برو..من رسول وپیامبرومرشد وناصح نمی خواهم، سرابِ نقش ِ گذشتگانم مرا کافی است، چند قطره شوق اگربرصورتم بپاشی خود ره خواهم پیمود، من نیز همانند تو پای بر بدن دارم، راه کوتاه و پله های بلورینش هم از آن ِ تو، راه من مستقیم است و باز و روشن، گرچه خاکی اما هزار سال هم اگر به طول انجامد قدم کج نخواهم گرفت، قطب نمایت هم برتو بیشتر به کارآید حتی اگر از آن باز درصندوقچه ات فراوان یافت شود، من راهم را از خورشید و ماه و ستارگان خواهم یافت... و فانوسی که با من است....؛ مرا به حال خود بگذار و برو...تو هرگز مرا نخواهی دید چون در انبوهِ کتیبه های پیشوایان ِ جادوئی فرو خفته ای.. و برتختِ روان ِ خاص ِ سعادتِ وصال، تا پردیس چشم بسته کام خواهی راند.. و من خاک خواب و سنگ بستر و پیاده تا گوری که میبینم در شتابم،توهیچگاه هم سفره من نخواهی شد زیرامن کام خشکی بربغچه دارم ونان خود را اِفتار میکنم و تو آش داغ وپربارِ والا تباران را یکسره نوش میداری، من سکه ای برای غذای آماده و محیاء و رختخوابی آسوده و راحت در کف ندارم، خوراکِ بی مزد هم شرافتم را میسوزاند، اما گدائی هم نمیکنم شانه ام فراخ است و سینه ام ستبر...من خود رامستحق ِ هیچ شه هنشه ای نمیبینم ،من گنجی ازخویش پیشینیانم به میراث دارم که آن راخواهم یافت..کمترین ثمرش این است که شرمسار التماس از همنامی نخواهم بود، و حقارت را بر گردن نخواهم بست که کورکورانه آویزان ِ طنابِ عرش نشینان باشم، آری .. آری میتواند حق با توباشد، توخود را ازفیض ِ کرم ِ بلند آوازگان محروم مساز ..من در چاهِ گناهِ خود آرام خواهم خفت .. راه خود بگیر و برو.. اما .. اما اگر غریبه ای بودم شگفت و ناشناس از سرزمینی دور و بیگانه با بوق و کرناهای رنگارنگ وافسانه های حیرت انگیز ومدیحه سرایان چرب زبان.... چشم بسته و یکنفس مرا تا آخرین قطره تا واپسین لحظه مینوشیدی حتی اگر در غربتِ جهنم ِ جهل و شربِ گیج ِ فساد عمری میپوسیدی. بشکسته بغض ِ درد، در سوگِ یک گناه لرزیده پشتِ سنگ، از مرگِ یک پناه افسرده و غمین، دل خسته و حزین، ویرانه ای تباه، جانسوزِ ننگ و آه خشکیده کام ِ گل،ازجورِفصل ِ زرد،افتاده همچوبرگ ازظلم ِ رسم ِخواه از جام ِ یک وداع نوشیده منگِ منگ، در بزم ِ شام ِ غم میرقصدم چو کاه رخسارِ پر ز اشک مسدود میکند ، گام ِ گریز را از انتهای ِ راه گمگشته و ملول میخواندش صدا ، شوری به تیرگی تابانده نورِ ماه بازندۀ سیاه ، لبریز میشود ، از شوق ِ این سرور در عمق ِ سوتِ چاه از گوشه ای نمور، خنیاگری جسور، موسیقی ِ بقاء میسازد از سه گاه و آنگاه مردِ کور مینالد از درون ، قربان ِ آن نگاه... قربان ِ آن نگاه... همه مان میدانیم... ؛ هم به فرمودۀ سهرابِ عزیز : آب را گِل نکنیم، پس چرا منتظرم؟... و درختان ریه های تن ِ پر دودِ زمین ،سایه پَرداز حریرِ چمن وخیسی ِ خاک، سفرۀ رحمتِ ایثارِ مبین و هزاران غزل از نام ِ گل و وصفِ نگار، سبزی و خرمی ِ فصل ِ بهار، نظم ِ موزون ِ طبیعت به چهار،همه از لطفِ خوش و نعمتِ یار... خنده ام میگیرد... پس چرا منتظرم..؟ چه کنم..؟ از خودت پرسیدی؟ یا هنوز منتظری؟ که من آغاز کنم ، که همه در خوابند، تو چرا بیداری؟ چون دلت میسوزد؟ این دل ِ سوخته ات به چه کاری آید ؟ دردی از مام ِ وطن میداند؟ یا از این سیل ِ جنون میکاهد؟ یا به راهی که چون انجام رسد میکاود،همه مان مسئولیم ، چون همه خنده به لب منتظریم، بی ثمر منتظرِ معجزه ایم، تا دری باز شود پوششی بر سخن تنبل ِ ما اندازد و همه کار به دانگونه که باید سازد تا به فردائی خوب دستها سوی زمان برگیریم که خدایا شکرت.... خنده ام میگیرد، پس چه باید کردن؟ من زخود پرسیدم...، که به خود پردازم ، که ببینم چه توانم کردن، من به اندازه خود... هرچه از دستِ توانم آید، که گلی را نکنم.... به همین آسانی... که نهالی جلوی ِ خانۀ خود بنشانم..بوته ای در چمن ِ باغچه ام بگشایم.. یا که گلدان به سر طاقچۀ پنجره ام بگذارم، یا که بر آتش افروخته ای در دل ِ دشت، یا که در جنگل سبز پس از هر روز و خوش و عیش و گذار خاکِ خاموشی و یا آبِ سکوت به دم شوم و سیه فتنۀ سوزان ِ حریق افشانم... به همین آسانی، من به اندازۀ خود مدیونم ، من به اندازۀ خود مجبورم.. من چرا هم سخن ِ بی هنرانی گردم که فقط چشمِ طلب از همه دنیا دارند،من به خود میگویم.. من به اندازه هرجرعه نفس، به هوا مرهونم یا ز هر لقمۀ نان به همه رکن ِ زمین مسئولم یا به هر قطرۀ آب یا به هر موجودی که دراین چرخۀ پیچیدۀ ناب، بیشتراز من ِ انسان ِ بلند آوازه، کمرِ خدمتِ دنیا بسته، راستی میدانی؟ که زمین محضرِ والای ِ اهورا مزدا ست؟ سالها گفته ام او عشق من است، آی ای عاشق ِ مست....به همه کون ومکان گوی سلام،و سپاست این به که ز هر نای و توانی که درایمان داری شوق ِ آغوش ِ دلت باز کنی و به اندازۀ لبخند ؛ اگر بتوانی... رنج این غربتِ زیبا ز رخ خسته دلی بزدائی ، قدرِ الطافِ شکوفندۀ یزدانی را به نگاهی خوشتر به دل ِ کام ِ نظر بنشانی، اینچنین باز خوش است ، میتواند که از این بد تر و بد تر گردد، میتواند که شب و روز سیه تر گردد، آب را گِل نکنیم..... آب را گِل نکنیم. پرسه:* تا سگ نشوی کوچه و بازار نگردی هرگز نشوی گرگ بیابان حقیقت (مجید:حرفی با خود) --------------------------------------------------------------------- ببین باران چه میشوید نگاهم را، نسیمِ دلکشی رقصان پریشان میکند زلفِ سیاهم را، صدای رعد میغرد براین آشفته درویشی که سر از بی پناهی در گریبان ِ هزاران چاکِ خود مستور میسازد، وبرقی مینمایاند به خود این گرگِ افعی را، منم آواره از بیشم ، از این بی خانمانی سخت دل ریشم، چه میرقصی تو در پیشم، چه میپرسی تو از کیشم، زمانی بال مواج مَلک بودم ، فلک پیمای عرش کبریا از بوم و بر بودم، طلب حوضی و من فواره ای سوی برین بودم ومن عصیان گرِ قلبِ زمین بودم، زهرجستن شتابان بودم وشورآفرین سوی خبر بودم ، وشاهینی بلند آوازه در فتح ِ سپهرِهفتمین در سوز و تب بودم، ولی این اوج پروازِ بلندم جزپریشان حالی و تردید و ترس و ناله ام برمن نمی افزود، که جز یأسم نمی آلود، ودردی اینچنین براشتیاق و ذوق من هر لحظه می اندوخت، و جانم هر زمان در شعله می افروخت، وهرآن میل پر شور و شرم آرامتر کبکانه میپیمود ومیل ِ بازگشتی درپس ِ پیچ ِشکستِ انحنای انتهائی سخت، در نیزارِ راهِ انزوائی کهنه دیبای نیازم راچه بیرحمانه میفرسود و من در وهم می آشفتم و آسیمه سر کفرِ خدا را زیرِ لب شعرِ جنون دشنامِ تلخی با سرشکِ ننگ میخواندم، که بیصبرانه در مرگم نمازِ شرم میخواندم، صعود و رجعتم را اینچنین پای گریز و بازگشتی در ستیز و جنگ و خونریزی به محرابِ بقای ِ اختیارِ ناقص ِِخود وعده میراندم، که فتح ِ بینهایت را به ایمان ِ عمل در خلوتِ شب خطبه میخواندم، ستبرِ قلۀ آزادی از زنجیرِ فولادین و سنگین ِ تعلق چون پرِکاهی مرا غرق ِِفضای بیکران در بینیازی کرد، و در برزخ معلق ماند ه مابین زمین و آسمان بی آشیان و بی پناه با خود رهایم کرد وعاجز ازچه باید کرد ها یم کرد و من از خطِ آغازِ شروع نقش ِ مجهول ِ فضائی گنگ وحیران گوشه بگرفتم،افق راتا افق ازبیکران ِ گیتی گستردۀ صحرای ِِخلوت تا بیابان ِشگفت آلودۀ حیرت به خون ِکاسۀ چشمِ نگاهِ تشنه ام بر دیده بنوشتم، از این رستن چه انجامی نصیبم شد؟ چه بد فرجامِ تلخی از رهائی اینچنین بندِ شکیبم شد ومن پای گریزی تازه را ناگه چه بیصبرانه درکفش ِِسفر کردم، که پشتم را عزیمت تا به هرجای ندانمها به خاک افتاده درجورنخواهمها سپرکردم و درآغوش ِ خویشاوند خود مستانه برگشتم، که بومِ زادگاهم راچه خوش جانانه بوسیدم که من با هم نوای خفته ام درخانه نوشیدم و سررا ازهراس دردِ تنهائی میان ِ گیسوان ِِچین مواج ِِشِکن آبِ زُمرّد فامِ استخری فرو کردم و درعمق ِ زلال ِ منبع جوشان ِ خویش ِ آشنای خود خفا کردم و نفی ِ خود به پیش ِ دیدگان ِ هرزۀ آزارِ تنهائی در آغوش ِ وصال ِ گرمِ خویشاوندیه بودن طلوع کردم وازاشک وفاداری وضو کردم و آرامش و ایمانی به خویش ِِ مُرده ام بخشید مو پیمانۀ خالی و لرزان ِ تهی از فیض ِ مُل ِمعرفت کامِ تباهش شسته و سرشارِ حق کردم ، تن ناپایدارِ رخوتش را مملو از نورِ حیاتِ بودن از سیرِ نظر کردم و من از هر چه شاید ها گذر کردم و اکنون موج دریای وجودم میبرد هرآن مرا تا سوی گمنامی ورای مرزخوشنامی به سوی عرش ِ پویائی ، درون ِ هستی بی انتهای خلقتی گویا و رؤیائی و دربی از میان ِ خویشتن سوی بهشتِ کبریائی پرده بگشودم و دیدم خویش را برتختِ والای خدائی تکیه بنمودم ودر پای فنای خویش تا اوج بقاءِ نابِ یزدانی سراسر هاله بگشودم و اینک من نیم اینجا زآنجا بیخبر از ناکجا برگشته و بر هر کجا من گشته و سوی فغانم رفته و کاری زمن بنشسته و در ذاتِ من بسرشته و در بطن ِ من بنوشته و سوی ثمر بگرفته و اکنون منم: من باقیم، حکم لقاء با ناجیم، اینک شهودِ پرسه ام، هم ناظم و هم ناظرم، اینک رسول خدمتم، عشقم نمای شوکتم ، عزمی به سوی عزتم ، من در رضایت لعبتم، عطرِ فضای تربتم ، من پادشاهِ مکنتم، من واسطی تا حرمتم، من قاصد ازهرصحبتم، من بارگاهِ خلوتم،من آیه های رحمتم ، من سورهای حکمتم، وصف دعای نعمتم ، سوی شفای کصرتم ، من در مقام حرمتم، اینک کمال ِ ثروتم ، من آشنای غربتم، من کاشفم بر خلقتم،من وحدتم من وحدتم ..../ 30/2/7 8 3 1 دوشنبه - ساعت: 55 : 10 --------------------------------------------------------------------پایان *این من که میگویم من خاص نیست این من میتواند متعلق به هر کس باشد که خود را باور کرده باشد، هر کس من خویش است و هر کس خود را میجوید و هر کس مسئول خویش است و متعهد به خود که گنج خویشتن را بیابد و به اوج سروری و فرمانروائی خود تکیه زند و به آرامش و سعادت و صلح و مقامِ در خور ابدی دست یابد و برای حفظ خدائیش آن را هدیه نماید و ثمر یزدانیش را بر درخت خدمت بپردازد. ---------------------- بیا به کودکی باز گرد و در معصومیت جاوید بمان------------------- 





