سیب نقره ای
آنچه گذشت: مراجعه شود به پستهای قبل... **************************************************************************** ...من پشت برزمين،ميخکوبِ خاک،چسبيده به گِل، خود را هر چه بيشتر درعمق ِ تيرگی فرو بردم واز دريچۀ شورِ انتظار...،دلواپس و نگران، چشم اندازِ مسيرت را...،مشرقِ ِ سرزدن ونويدِ فروغ ِ پَرتوِآمدنت را نگريستم؛ وتورا ديدم که پای کشان، در دور ترين و بی فروغ ترين وِلولِۀ روشنائی،از کمرنگ ترین گرگ و میش ِ تبلورِ فانوسکان ِ دیاران...حوری واربرقامتِ برگهای ِ مُردۀ روزگاران تا خزان ِ سرخوردگيم گام مینهی ومی آيی، که توبر بال ِ زرين ِ سيمرغ ِ رنگارنگِ آمالم می آمدی...؛خرامان آهوان ِ خُتن... ملول ِ منظرِتو،دشت ودَمَن يک تن رقصان ِ ظهورِ نابهنگام ِ تو..،که چون سرمستی ِبارش سحرگهان ِ بهاری، مليح و شورانگيز و خُنک، بر توتم ِ غبارين و خشکيده و بی روح و قنديل بستۀ وجودم باريدن آغاز کردی و چون معجزه ای مقدس و مسيحائی، سينۀ چين خورده و برهوتی وبايرِ زمينم را به نيش ِ تلنگرِ عصائی از هم گشودی و آبِ چشمه ای ِ زُلا لين را، فوران ِ شوق آسمانی وخيال انگيزِ حوضکِ راکد و باستانی و جُلبکين مَرغزارِ طبيعتِ مُردۀ دورانم نمودی و سرنوشتِ خالی ومتعفن ِ آبگيرِ کهنه راعوض کردی..تازه کردی...لبريز کردی...تا ماهيان سفيد و قرمزومعصوم ِ تمامی حجم ِ بلورين ِ اِحساسم،موميائی جاويدِ حبس را،سيه چالۀ فراموشی را،بن بستِ عبث را از هم بگسلانند،باز کنند،در هم شکنند...تاسيه روزان ِدر بَند و مطرود و شکسته و جريحه داروخاموش ِ همۀ آبزيان غرق ِ در روحم آغوشی را بسوی دريا بگشايند،پروازی را دراوج ِ مُتمرکزِ خيال،برذهن ِ لطيفِ باله های خود بسپارند،بختِ سپردن ِ خود را درفشردن ِ سينۀ دريا بيازمايند، تا در امتدادِ نهرِ مقدس ِ کرامتِ بی دریغ ِ تو... سوار بر خيزش ِ کوچک و متلاطم ِ جويباران،ترانه خوان و پُر جُنب و جوش وروان بر بسترِ پندارِ سراب خورده شان، مشتاق ودست افشان... تا کرانۀ آبی دريا،اين دور ترين اُفق ِ مواج ِ آرزوها،همصدا با همۀابياتِ خط خورده وسرکش ِ روزگارانم،سرودِ رهائی را همهمه کنند وگمنام وجان سپاروگرفتارِ بندِ مرجانی حضورِ جاويدِ قعرِ دريا شوند. ادامه دارد... آنچه گذشت: مراجعه شود به پست قبلی... **************************************************************************** ديدارِ گشوده ومنتظر وملتهبم باز به دهليزِ تنگِ پنجرۀ چوبين و پوک و فرسودۀ اطاق ِ بدخوابی وبدحاليم خيره میمانَد، تا شايد قاصدِ شميم ِ خبری داغ ازهوای دلگير تو باشد،آه...عطرِ مشکین و جانبخش ِ خدا؛نگاهِ گرفته و خسته ونااميدم شتابان چون هميشه بَرخود بسته ميشود وترسان ومتوهم..، رمزِ تبِ هرشبه را غرغر ميکند که:جز سوارِ ابلق ِ تباهی هيچ رهگذری از رهگذارِ انتظار نگذشت؛و نفس زنان و خسته و چُرت آگين دربسترِ پِلکان ِ مخمورم سرمینهد و میخزد ومیخسبد،و لبانم خونين و مرموز وجانکاه تلقين هذيان ِ کابوسين ودهشتبار و مه گون فراغم را به طعنۀ اشاره ای،کمی بلند تر درمن نجواميکند که: توهرگز کام ِ شرم ِ شرابين ِ بوسه ها را،شکفتن ِ معصومانۀ گُل بوته های پيوند را،بر هم تنيدن ِ شبنمين وبی تاب و تاباکِ خلسۀ وصال را هرگز نخواهی ديد، نخواهی چيد،نخواهی چشيد.ودستانم،با ترکه های گشودۀ انگشتانم، بی مهابا چون بلای نازل درکانال ِ تکيده وخشکِ صدای ِفروخورده ام بر کفِ سنگلاخ دهانم با صدای ضربه ای به گِل نشست ،يعنی سکوت...، کلماتی پراکنده و مبهم اما مصمم با تأکيدی فرزانه وار خرناسه کشان ميتراود که:او در خاطرِ زمان، پشتِ دايرۀ مينائی چرخ گردون،در دل تاريخ،در رهگذرِ رواق ِ نيلگون ِ ابديت،در عمق ِ افسونه ها.. بطن ِ اسطوره ها.. در غالبِ شخصيت ها... آرميده است،ومن باز با انظاری بسته از ندامت و رعشه ای سخيف...، لبی گزيدم وگفتم: آری،آری سکوت...،اوآرميده است. وهنگامه ای ديگرخيمۀ بهتِ محشر...،خفقان شومِ غربتِ قبور... گنگ و سرد برپا شد....؛وشبگردِ باد،فرزندِ نسيم، رهبرِ کوير، شمرده شمرده وغوغائی يادگاران ِ تلخ ِ ايام ِ سرگردانی و طوفانی و ويرانگری و ريشه برکنيش رامغرورانه با هوهوئی هولناک در گوشهای خزه زدۀ درختان ِ مَنگ وحيران... زمزمه آغاز نمود، وشاخساران دلاور وآغوش گستر مهیجانه با تنی لرزان وپشتی خيس ومسخ شده با شتاب کف زدند ، وبرگان از وحشت سبزينه هاشان به تيرگی گرائيدند وبا ديد گانی منکوب و بيرون زده دمی را جان کند ند و از تن درآمدند و بر زمين ريختند و مُردند و درختان ِ مجنون شده ناگزير..، خنده های تلخ سَر دادند.... ادامه دارد... ****************************************************** 20/4 /--13 ساعت 5:30 صبح ... زمان و تاریخ تولدم رو به خودم تبریک میگم... شما عزیزان رو هم دعوت میکنم که در شادی ا مروز با من شریک با شید..و از خودتون پذیرائی کنید...از همتون سپا سگذارم برای همه چیزائی که در طول این مدت به من هدیه دادید..بفرمائیدچشم و دل ِکامتون رو شیرین کنید..پیروز و پاینده وپوینده وپسندیده باشید ****20 تیرگان...فرخنده و مبارک باد************************ *به نام ِ اهورای واحد مناجی ِ پاک* مقدمه: اهورا هستی را می آفریند و موجودیت را با همۀ کیفیت و امکانات و توانمندیها و داشته های بیکرانی از بینهایتِ مزدائیش در ضمیر و نهاد و بن مایۀ وجودی و ماهیتِ خلقتِ والائی در پیکرۀ شایسته ای به تجلی و ارمغان مینشاند ومن از همانگاه که چشم بر زمین میگشایم و بر جای می ایستم، اندیشه و قوانین ِ دنیایم را خواهم گرفت یا خواهم ساخت و پوینده و خردمند در پی کشفِ گنجینه های گرانقدرِ نابِ آفرینش خویش؛ و در این راه تمامی پیرامونم را به خدمتی خیرخواهانه فرا خواهم خواست و از تمامی نشانه ها و ابزارهای گیتی یاری خواهم جست و پیام و کلیدهای ره سپاری را از عمق ِ ژرف و گویای طبیعت دریافت خواهم داشت و حرکت آغاز خواهم کرد که اختیارم را با همه آزادیهای پسندیده انسانی به عرصه ظهور در آرم... و پر واضع است که ماندن یا رسیدن ،بستن یا رستن، انتخابِ مرا طلب مینماید اما ازهمانگاه که از انتهای خستگی و فلاکت و خواب با خواستی پاک بر خیزم، بینش و جنبش و آگاهیم با جرقۀ نگاهی عاشقانه و دلسوزانه از عمق ِ تیرۀ خاک...، با دَمِ مسیحائی رجعتی مقدس به پای خواهد خواست و مرا در بر خواهد گرفت و در من جاری خواهد شد و با من جریان خواهد یافت. واین سفری است از انتهای سقوط تا ابتدای سعود......... 18/4/1380 *********************************************************** پردۀ اوّل *************************************************** بنام هستِ هستی بخش ادامه دارد... چاره ای نیست دلم باز شود ، محرمی تا که علاج ِ تن بیزار شود دردها نوش همی میخورم ازجورِفراق،می حلال است اگرمرهم ِ بیمار شود غرق ِ مردابِ سکونم مددی رودِ روان،تبِ جانکاهِ مرارت غل وبیکار شود پرده ای دوخته ام بهرِ بتی افسونگر، تا خداوند ببیند که چه ستّار شدم پای ِ خود بازکشیدم ز پس ِ هرشوخی،کام همراهی خود را زبدان جارشدم میگشایم درِ حاجت به عمل بر رویم، خود مرادم ز ازل بیخبر از کار شدم رحمتِ برکتِ دریا زمن ِِ مسکین رفت، که خود ازبرکۀ آلوده طلبکار شدم شه پرِ سروریم را به اسارت دادم ،سرتسلیم به کرکس بنشانیده ومردار شدم سالها هم سخن ِ غربت و یغما گشتم ، نگشودم زسرِ چاره که ناکار شدم ترسم ازغول ِ قصاوت که مرا داغ کند،این چه افسون و فسادیست زاغیار شدم ره زنان نام ِ اهورا به زبان میرانند، من ندانم که ولا کیست چه کرار شدم طوطیان شرح ِ وصال ِ رخ مهلا گویند، ریش بادا خردم محوِ شبِ تارشدم زاهدان چشم ِ حقیقت زخجالت بستند، تا نبیند دمُل ِ خویش جفاکار شدم ناهیان خنجرِ قتاله به سم میشویند، وای از این دخمه پیوسته چه خونخوارشدم مرشدان مرگِ مرا حُسن ِ روا میدارند، من ندانم گنه ام چیست که بر دار شدم مفتیان وسوسه نام الهی دارند، تا که شیطان بسراید که چه بیدار شدم عارفان جام تهی را به نگاهم بستند، حال دل منقلب از زهرِ مُل ِ یار شدم عالمان درس ِ شفا را ز ورق میجویند، من گریزان ز پی مکتب واشرار شدم عابدان دیدۀ خود را به کرم میدوزند،که خود از شوکتِ گنجم گم از انظار شدم خطبۀ حکمت و دیوانگی از یادم برد، شیخ وراهب نه نشان است به اسرارشدم سکۀ بختِ خودم رابه هوا اندازم، تا چه سان افتد و زان رو چه خطا کار شدم در سخن یادِ شجاعت به جفا میرانند، آفرین برخردِ شسته چه مکار شدم شوق ِ بی حاصل ِ عمرم به تباهی میرفت، یک نفس ننگ و سرایشگر کفار شدم طوق ِ آزادگیم را زمکان می کاوم، نه زمانیست کز این میکده هشیار شدم پیر فرزانۀ من در طلبِ عشقم رفت، این چه خودخواهی و عزمیست که خمّار شدم





ستارگان خموش و آرام،امّا در هر نگاه با تبلورِ چشمکی فريادِ خُفتۀ روز مرگيه اسارتشان را در گوشه ام به اعتراض می نشينند ومن سَر به سوی بينش ِ آسمان ِ يکرنگِ دشت،دستهای کوتاه ام رابالش ِ سلطان ِ سنگين و گنگ و کِسل ِ وجود نموده ام، تا انظارِ مَلِکِ مخمورومَست ومُتوهم ِ پيکره ام را بسوی آسمان نگاه دارم، تا شاهِ شاهان ِ مُقتدرو خواب زده و مَلول؛ مدهوش نيفتد،سَبُک نلغزد،درنگی برنگردد. آرميده ام درخلوتِ مرگبارِ گورِشب،درکنارگذرِ بازارچۀ شلوغ ومکاره وآشفتۀ بن بستِ خيال،در غوغائی ترين هوس ِ رفتن به خوابِ اندرون و سنگی را در آغوش؛نگاهِ خيره ام لبخندِ پليد ومحتضرِ ماه را می نگرد که امشب رنگ پريده تر از ديشب، وداع ِ تلخ وهرباره اش را ، باپردۀ قيرگون شب به غفلتِ تيره ابری سِمِج، بهانۀ هجران نهاده است و ظلمت، خرمن ِ جادوی سياهِ گيسويش را برصورتِ ماتم زدۀ طبيعتِ بيشه، لجوجانه در هر بُرهِه گسترده است، که گويا هرگز خيال برچيدن، قراررفتن،انديشۀ پگاه ندارد؛ديد گانم اينچنين شبی؛ شَر کلاهِ عطشناک ودلهره آور وغصه پرور ودرد گستر را هر دم با چشم غره ای به معنای حقارت می کشاند، وتاريکی درتلافی اين تحقيرِدردناک مرا هر آئينه به استقبال ِ موجوداتِ کريه و شوم وافسانه ای می کشاند وآن هنگام که فشارِ سنگين ِ خوابِ فراموشيها وگريزها مرادرخود میگیرد،بانهیبِ وحشیانۀ زجه های رعد آسای خود، کوهِ خواب را چون کاهی از خرمن ِ رؤياهايم ميپراند، می تکاند،ميپراکند، دورمی کند.....


