تبليغاتX
سیب نقره ای

سیب نقره ای

              

به علت یه سفر غیر منتظره یه مدت نیستم... دلم براتون تنگ میشه ‌...نمیدونم کی برمیگردم..سفرم دور و طولانی خواهد بود.. اما برمیگردم.. حتما به یادتون خواهم بود و جاتون رو حتما خالی خواهم کرد..شما هم فراموشم نکنید و به یادم باشید...به امید دیدار...

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 8:1 توسط مجید| |

                       

آنچه گذشت:  مراجعه شود به پستهای قبل

****************************************************************************

ولايق ِ عشق، فريد شهزادِ پاکباخته و... مسروردلسوخته ومجنون،پای در کفش ِ رود باران می نهد و در ميان ِ بدرقۀ همۀ گلدسته های رنگارنگ و خاطره انگيز و هلهلۀ قزلباشان اقليم وسرشکِ  بدرودِ همۀ دل  بستگيهايش شراع  زورق      طلائیه " آتونيش "  را می افرازد و از ميان درياهای گسترده و مواج وگردابين همۀ ادوار، در پی کشفِ تمدن مغروق رؤياهايش تا افق...تا نهايت...تا خوشبختی آرام ميراند...؛آن روز خيالی عجيب دنج ِ سکوتم را میشکند و نيلوفروار و متين بر من می نشیند و آوازی را دشتی وسوزناک در گوش ِ دلسردِ فراغتم مويه می کند که: آشنائی از دور،يار ديرينۀ نور،بند در بند و صبور...،در سیه گشتِ غروب...،بی نشانی و غریب و گمنام...،همشناسی خوشنام...،که در این غربتِ افسون شده وسِحرِ بِنام...، راه گم کردۀ جادوگری بختِ طبيعت گشته...وبه دستِ اِعجاز... به کليدِ اسرار...وبه تقديرِ فلک...و به لبخندِ خدا...،دربِ کاشانۀ همزادش را...قفل همخانه و همرازش را...همچو کاشانۀ خويش...،نه به ترديد وگمان...،که به تأکيد ويقين بگشايد...،پای در هشتی ميخانه مَستانۀ خود بگذارد....ورمق را به تن ِ خشک و عطش بار و غبار آلوده...،همچوباران مسيحائی وجانبخش ِ خدا افشاند...،که لبی را از هم....نه به تعليم ِ بلا...، که توسّل به سبب سازِ شفا بخش ِ دُعا..،آرَمَک بگشايد...،تا دلی باز شود، قصه گوی وراوی...،دِه به دِه با تعجيل..،همرۀ جام ِ ترک خورده و بی رنگ و بديل..،هم نوای صحرا..،همنشين شنها..،همسوارِ کوران..،کوی کوی و برزن...،دست آموزۀ آئين ِ زمان..،با کلامی شيوا..،با اَدا..رندانه،با دلی آکنده.. ،با نگاهی که پُر ازعشق هوس بارغريبه ست سَری جنباند..،با يقين و خواهش..،با سپاسی لبريز..،بازگويد برلب: من به قدرِ همه جانی که به من بخشيدی دوستت ميدارم.

ادامه دارد...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:30 توسط مجید| |
                      

آنچه گذشت: مراجعه شود به پستهای قبل

****************************************************************************

...چه قدر تشنه ام و درعطش ِ آغوش چشيدنت... وچه قدر خسته ام و در هوای بالين آسودنت... و چه بی صبرانه و مشتاق و نحیف...،نگه برسرو قامت وسيمين اندام ومه سيمای ِ نَفَس ناکت؛..من هر روزوهردَم حُبابِ گنبدين ِ خاطراتِ با تو بودن را..،دور و نزديک با بخارِ گرم ِ سينه ام مرطوب وبا حريرِ يادواره های سبزت پاک ميکنم ومی شويم و با انگشتان ِ اشاره لمس می کنم؛من هرغروب پای گل ِ ابريشم ِ آشنائی وپیوند را،با آبِ زمزم ِ ايمان ميشويم وسيراب ميکنم وهرنااميدی و هردلسردی و بی تفاوتی،وعدۀ رهائی مرغ ِ عشق دربندم رانذرمیکنم، وهرديد گاه در آتش ِ مقدس ِ دِلدادگی... به سوزِ غيرت..،سرباز و سرگشتۀ ديدارت ميگدازم وتطحير می شوم...از آنهنگام که در صفحۀ سياهِ ديد گانم اولين و شادی بخش ترين لبخندِ رضايت را کشيدی،از آن لحظه که در نگارۀ سائِرِ زمان مستِ شرم ِ نجیبِ شرابينت شدم...،در آن دقايق که در نفرين ِ طاعونی و بُکم ِ سکوتی مرگبار،موسيقی کبريائی ِ سازِصدايت را در بَتن ِ سمفونی دل بر پردۀ اطلسين شنود سپردم...،ازساعتی که روشنان ِ فروغ وخروش ِ سعادت را از روزن ِ تپنده و وسيع پنجرۀ روبه سپهرِ بی لکِ نيلگون معرفت... تا گندم زارِ طلائی برکت.. تا دوستی ِ حاصلخیزِ خیر خواهیت کشیدم...،وسحرگه ای که اوّلين جرعۀ ناب و کهن و نوشين ِ حيات را از قدح ِ مرامت،از مِشکِ احسانت نوشيدم،چه افسون ِعجيبيست معجون عشق؛نسيمی که به سودای وزش ِ موزونش تاروپودِ قبای مندرس وفرتوت و کهنۀ جان را می تکاند...می روبد...نومیکند...، قطره ايست که به اِکسيرِ سپنتائيش همۀ قنواتِ تار اندود وفروريخته وبی آبِ برهوتِ تن را چکه چکه و ريزبار از زهابِ زلال ومهنای هستی بخش ِ نجات...شسته و سرشار می کند،و شمايل ِ زرد و پلاسيده ومحتضرِ باغچۀ بقايم را زنده و پدرام می کند...با نشاط می کند، رويشی که به اعجازِشکوفائيش،ريشه ريشه آرزوهای خشکيده..،ساقه ساقه نيازِ بريده..،شاخه شاخه غرورِ شکسته..، برگ برگ اعتمادِ ريخته..،چمن چمن احساس ِ لگد کوب..،بوته بوته انگيزۀ کنده را واداربه نُمُو میکند، سبز میکند...بارور میکند...،وزمينی ست که به کيميای قدرتِ بی قياسش مِس ِ رنگ و رو رفته و نهفته و زنگاری اين سرشتِ ريشيده را می پالاید..،پربهامیکند...طلا ميکند.وقصيده ايست و تصنيفی و نوايی و ريتمی ولالائی  اعجاب انگیزِ خوابی که تمامی هر  آنچه که بود و هراِینچه که هست را به مَتلی شیرین بدل می کند و هم آنچه خواهد شد را چون لؤ لؤئی در دامن ِ صدفِ سفیدِ امانتِ خویش چنان دردانه ای بر تاج خلافت وتختِ زرينش می نشاند و اوراد ونغماتِ دلکش ومزدايی را پاک وبی غلط واسطوره ای وپارسا ماندگار، دست نخورده و بی غش و ناب..، بر اساس نامۀ قانون ِ سيرِ سرنوشتم، بيت به بيت ومصرع به مصرع آنگونه که بايد وبايسته.. بر سيه چادر شب نشينی مفلوک و ويلان ومغلوبم حِماسی وخروشان جاری ميکند..،ضجه میزند..،فرياد میکشد.

ادامه دارد....

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 8:10 توسط مجید| |

                        

آنچه گذشت: مراجعه به پستهای قبل...

****************************************************************************

...تو ازبُهتِ تفتيدۀ قصيده ها سر بر آوردی ودر وَهم ِ تنيده پيچيدی،وپای جُنبان و طنّاز و ساحِره چون رقاصکان ِ آتش افروز و شهرآشوبِ هندو به غمزۀ چرخشی، هوای تيره و گرفته و ابری و بغض بارِ چشمانم رابه رعدِ طپشی و برق ِ عشقی بارانی نمودی واحساسم در زلال ترين و نم بارترين و شسته ترين رحمتِ دورانم،صاف و بی غش؛در نگاهت نقطه شد،فروکش کرد،کناره گرفت.و من از کنارِ خيمۀ گسترده وپهناورِ سخاوت و کرمت، مغرورِمغرور... دست بر دنيا نهادم و جهانگير شدم...تاريخی شدم... جاودانه شدم.و آنگاه تو دررويشم پاگرفتنم،قد کشيدنم ،نگاه درنگاهِ حلقۀ مردمکان اسيرِ چشمهايم،همۀ بنديان ِ مشتاق را گشودی و تا فضائی ترين سيرِ سبکبالی با من رهيدی وشبکۀ آهنين و زنگارخوردۀ حسرت های شوم ِ دخمۀ نيرنگِ زليخا را به کرشمه ای ازهم دريدی...درهم شکستی..ومن دربينائيت شکفتم..که من درنظاره ات هدف شدم؛که    هستیم..که وجودم...که جان و جامه ام تازه شد...نو شد..زیبا و معطر شد ومن با ریشه ای ترین عطشها  جام ِ

 صلاحت را تا آخرين جرعه...تا واپسين نياز نوشيدم وسرکشيدم وسيراب شدم؛ که گلوی فريادم تازه شد و تر شد ومن در فشرده ترين ضربه های طپش ِ هول وهراس،نطق ِ آتشين همه قسمت های بی همدميم را عرق ريزان و ملتهب،مدح شورانگيزِ نزولت  کردم، وقاصدان ِ دَهر يک تن شنوائی...يک پارچه سکوت... سراپا گوش...و من سرآغاز کردم؛: نه... نه... توازخاک نيستی...اين قاموس راهمۀ آبشاران می دانند و اين ترانه راهمۀ سينه سرخان وچکاوکان از برند و اين آوا را سالهاست که نسيم در شبستان ِ قطعۀ تصنيف می نوازد و اين زمزمه را کهن زمانيست که چشمه ساران در گوش هم نجوا ميخوانند؛ نه نه هرگز... هرگز از خاک نيستی...؛تو شورِ دلاويز و فصل ِ  رنگين نقش ِ بهارانی وخلوص ِ ايثارِ ابران ِ خانه به دوش و ويلانی، تونوای رمز آسا و روح بخش و شامه نوازِ گلهای محبوبی...نه؛..تو ده بوستان مِهری وصد کهکشان عشق وهزارديوان نغمۀ شيرين و ماندگار پيوندی... آه چه ميگويم.. دور باد،دور باد، تو باز اينچنين و آنچنان نيستی...پس تا ابديت به احترام ِ اِدراکم خموش،سکوت...؛تودرحجم ِ قفس ِ  تنگ و سرد و سياهِ کلمات نمی گنجی،تو در تفسيرِ و توجيه دست و پا شکسته و جسته و گريخته و حقير و قاصر و معذور و کسالت بارو چُرت انگيز و خام و محدود و بيچارۀ جملات معنا نمی شوی،تو در گفتارِ ناشيوا و نا بليغ و الکن و بسته تعبيرنمی شوی...؛عزیزم...؛ وای که چقدراين ندا را دوست می دارم،اعترافی که ازعميق ترين اِبرازِ ساکن و صادق ِ قلبم، درمکثِ تلخ وخيت وتسليم ِ همۀ واژه ها، از زبانم به نرمی چون قطره نوری میچکد،  کورسوی ِ اميدِ خالی ترين وتاريک ترين و گنگ ترين زمستان ِ همۀ انديشه های منجمد ولغاتِ نارسا و فراوان ِ کتيبۀ افکارم به يکباره از کوه يخين ِ فصل ِ برودتِ بيانم جدا شد و درقطبِ روان و جاری ِِ همدلی وهمصدايی شناورگشت.چقدردوستت دارم وچه مشتاقانه ميخواهمت، عطشی را که التماسم آفريد ومن مخلوق ِ صوتِ فرحناک ومهيج و ملکوتيت...،ساخته وپرداختۀ احسان ِ ابريشمينت سرشار از تمامی پاکيزه گی های لبريز و پرشورِ کودکانه،سادۀ ساده، همبازی شيرين ترين وخيالی ترين پريای قصه ها شدم...شواليۀ گستاخ و بی باک و بی نام و نشان و جويای نامی که دخمۀ ديوان ِ شرزه و غولان جگرخواره و سمندران ِ جان سخت را سوار بر ماه پيشانی تک شاخ و سپیدِ خود منزل به منزل و يک به يک در هم می کوبد و سربلند و فراخ و غيرتمند، با پنجه هايی آهنين وخونين، سری شکسته و قلبی مجروح،پريزادِ ناز و رنجورو غریبش را به نهیبی در آغوش میکشاند و بسوی قلعۀ سفیدِ  خوشبختی يکنفس ميتازد و در ميان گلريزان ِ خنده های رهائی و بهروزی نامور ميشود...باور ميشود... ودر پايان راه،آخرِ شه نامه...انتهای بازی...، تبسم ِ بلورين وشفاف وشيطنت باری که تن ِ نمورِ و پوسيدۀ دلواپسی ها را می خشکاند، که پشتِ غمها را می شکند...

ادامه دارد...

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:53 توسط مجید| |