سیب نقره ای
بنام اهورای بخشنده و بخشاينده آنچه گذشت: مراجعه شود به پستهای قبل ------------------------------------------------ ... و درختِ معرفت، از ریشه تا رویش تا همیشه.. درسرشتِ شناخت و آگاهی ِ هستیانمان بر جای و در جریان خواهد روئید.. درچشمهایم، آغوشم، جانم، قلبم، ذهنم، مغزم، خیالم، خوابم، گوشه ام، بسترم، صدایم، ناله ام، فریادم، بوسه ام، زبانم، درونم، آمدنم، بی قراریم، انتظارم، حسرتم، اشتیاقم، شادیم،غمم،بازیم، خنده ام، کسالتم، هوسم، نفسم، طپشم، نوشتنم، خواندنم، عقیده ام، تفکرم، دینم، ایمانم، اراده ام، اخلاصم، سرنوشتم، خاطراتم، ابدیّتم، سپاسم ودر مرگم آری مرگم.. آنگاه که مرا به تدبیری باز دگر باره ترک خواهی کرد و من تو را در بوم وبرزنهای تاریک ورمز آلودِ قصرِ احجار و جنبل های تاریخ ِ کابوسین ِ هیگار و ریگزارِآذرنگ های مولودِ برزخیان ِ سیه دل گم میکنم وباز سرِ راهی چنگ دوش وپیمانه برکف و غزل خوان ومست، دنبالگردِ تو می شوم، امّا می دانم، می دانم که باز هزاران بار یا نه، بارها فراتر نامت را، نشانت را، ردّت را جسورانه و بی پروا و سمج و ملتمس خواهم گرفت وعاقبت چون نابینائی که عاجزانه و پایدارانه و طلبکارانه دامان ِ مسیحائی اعتماد را در دستان ِ اهدافِ خود چسبید، خواهم یافت و دربِ مشگل گشا سقا خانۀ صفا بخش ِ ابدی را با پنجه های باز مظلومیت خواهم کوفت و نظرم را، خواهشم را از ذاتِ حاضر و وجودِ ناظرت به گدائی خواهم نشست و پای بندِ نیتم بر تاقچۀ تردیدِ هر دلسردی شمعی را ماندگارِ هر خاموشی خواهم افروخت و تو را که "خود خواهانه ترین نیاز و تمنای سقفِ خواستگاهِ منی"، در لا بلای تار و پودِ هستۀ نص ِ زمان، با قراری قبلی و برخوردی غافل گیرانه به کرم ِ میانجیان و پادرمیانان و اَبَر حامیان ِ مقدس ِ شهریاری، خواهم جُست و تو را از چنگِ طاقت فرسای عقربه های دقایق خواهم ستاند، ازعطش ِ جانکاهِ انتظارات و سلایق خواهم ربود، از دایرۀ گیج ِ حسرتها و علایق خواهم گشود، از سوزِ زخم و داغ ِ حول وحراس و بیم خلایق خواهم زدود، و ترا از نقشه های دفائن ِ خاکی و سردابه دخمه ها و سرسامهای پیچ در هیچ ِ تباهی و هوسهای ادواری مَنجَک بازان تباکی و دشنه های تیزِ تعصبِ بازاریان ِ قارونی، از زهرِ شوکران ِ بی تفاوتی و جهالت و نادانی و نیش ِ اقتضای مرگِ تنهائی تا پنهانی ترین حجابِ جاوید اهورائی، در خویش خواهم غنود، من تمامی سنگها را خواهم شکست و یخها را، قانونها را، احکام را، اطوارها را، ادا ها را، اصول ها را، تشریفات را، عادات را، مَثل ها را، تمسخر ها را، دلیل ها را، برهانها را، تحلیل ها را، تفصیر ها را، پند ها را، نیرنگ ها را، دسیسه ها را، تزویر ها را، غرور ها را، زمان ها را، مکان ها را، چون غباری و گِردی و خسی از نقش سنتی و بِکر سلامت و رشدی مادونی و اشراقی، غربال خواهم زد تا تو؛ تا ما یکپارچه با شیرین بیان ِ لبخندی، به الطافِ رهین ِ نگاهی، ناقوس ِ روح بخش ِ صدائی، سری به تأیید بنمایانی که: آری...، باقی خواهی ماند ، تا ابد چشم به راهِ من، در قامتِ غرامتِ من، ساکن ِ بارگاهِ ملکوتی بلند ترین و تابان ترین ارتفاعاتِ رفیع ِ راستی در خودنمائی ِ اهتزازِ پرچم ِ نیک ترین و شفاف ترین و شسته ترین مرادِ سرافراز کاویانی، ومن آخرین قالوس ِ اصیل و گمنام ِ سرگذشتم را رسا وماندگار با نوازندگی استادانۀ نوای چشمه سارها، سو زِ شاهپرکها، گدازِ شمع ها، رقص ِ گل ها، تشویق ِ بلبل ها، هم خوانی دریاها، پذیرائی کوه ها، آرایش ِ دشت ها، خوش بینی مشعل ها یکتن شده، هم آواز شده، که یک صدا شده با همۀ همسرایان زندگیم به همراه سازگاران ِ موزون و گوش نواز و جاودان نوازندۀ چیره دست و بی همتا و گمنام ِ مهرگانی خواهم سرود: " دلم می لرزد اما غریب آنکه هر چه میلرزد بنایش محکمتر برجای می نشیند" آشنائی نزدیک، مست در ساغرِ نیک، از فراسوی زمان، بی تعلق به مکان،بی نشان و آزاد، بی صدا و فارغ، از همه بندِ جهان، در پناهِ ایمان، زیرِ دستان ِ خدا ، پاک چون اشکِ هوا، خالص و ناب چو گلخون ِ شراب، با طراوت چو پگاه، با عطوفت چو پناه، با صفا چون خورشید، پُر بها چون مأوا، پُر ثمر چون دریا، پُر عطش چون ساحل، پُرسخاوت چو نگین، گرم چون لطفِ هما، دستِ بشکستۀ همزادش را در نهیبِ طوفان، زیرِ رگبارِ تگرگ، زیر شلاق ِ بلاروزگی و خواره سری، خیس وآهسته و دلسوز به خود می گیرد، و غریبِ مفلوک، با نگاهی حیران، عالمی از خواهش، صد ستایش احسان، زیر لب با دل و جان می خواند:آشنایا ای دوست، یارِ دیرینه من، یارِ دیرینه غریب، همدم ومؤنس تنهائی من، با توأم مهرِ نجیب،من تو را با همۀ بود و نبود، با همه آنچه صداقت ز پس پردۀ اخلاص به من بخشیدست،با سپاسی لبریز "دوستت می دارم". بدرود قالوس: نغمه و قطعه ای اصیل و باستانی از یادگار پیشینیان آریائی که امروزه به دست فراموشی سپرده گشته است پی نوشت: ------------------------------------------------------------------------ انسان آزمودۀ طبیعت است، طبیعت دانشگاه مجهز و گسترده و غنی و پر بار آزمون و آفرینش انسانی و مرحله ای از سیر تکامل و گذار تجربه و بستر رشد و ارتقاع و صعود و فراز وعروج انسانی به ملکوت اعلا ست، چه انسانهای بزرگ و جاودانه و خداگونه ای که از همین کانون سرد و سیاه اما نعمت و برکت و مشیت و حکمت پروردگاری به رفیع ترین درجات وجودی نائل گشتند و خود خالق و منبع و جانشینی از نور و رحمت و محبت و عشق اهورائی بر روی زمین و تمام سعی و تلاششان را تا پای جان بر آن داشتند که همراهی را به همنوعان خود بیاموزند و با یک خود باوری همگانی عضوهای جدا از هم را یکپارچه و متحد و هم جهت و یک هدف، وجودی کامل و اعضاء پیکرۀ واحدِ خداگونه انسانی را شکل بخشند، هر انسان موجودی اندیشمند ، خلاق و شالودۀ مثال زدنی ِ تمامی مفاهیم والائیست از صفات واحد و مطلق و کامل یزدانی و سایه ای از آنچه در بالاست که چون ستارگان تجلی بخش و منعکس کننده تابش پایان ناپذیر مزدائی در شبستان تیره و تار و مبهم سپهرِ این کره خاکی است، باشد که با پویش و بیداری و هوشیاری و دقت و تعهد و مسئولیت و شناخت و معرفت و دوستی و پذیرش و سازش و احترام با خود و دنیای پیرامون خود به فضیلت رسالت خود واقف و با ایجاد هماهنگی و تعادل در همه ارکان زندگی حیات را به خود هدیه بخشیده و در جستجوی کمال ایزدی خویشتن به درجه ای از خرد و دانش و بینش در شأن خلقتی چنین بیتا و یکتا شرفیاب گشته و به بلند ترین قله های معراج ملکوتی و مقصود وحدت که از اجتماع تمامی شاخصه های متفرق انسانی در مجموع جهات و پیوست تمامی قطرات پراکندۀ ویژگیهای خاص و گستردۀ وجودی حاصل میگردد، به کامرانی و سعادت و سروری و صلح و سلامت و صلاح یا همان آرمان شهر خدائی انسان بر زمین به خواست و اراده و لطف و کرم بخشاینده و بخشنده جامع عمل پوشانده و مفتخر گردیم که نقشه راه و سبب و دلیل بازگشت در دل این هستی در زیر خروارها خاک و غبار کور کننده و مرداب سکون و ماندن و مدفون شدن و مه و سنگ و دام و بند و زنجیر و سلول و قفس و تارهای چسبنده و مدفون گشته است، بیائیم از پوستۀ حقیقت و واقعیت و آگاهی و راستی و خیر، آزادانه از نو زاده شویم و از کودکی بیاموزیم و تا خدا بزرگ شویم... به امید آن روز... بدرود.
آنچه گذشت: مراجعه شود به پستهای قبل --------------------------------------------------- ...و جیرجیرکها: پاسبانان ِ بیدارِدشتستان ِ شب..، زمان زمان در سوتِ امنیت و فریادِ تسلای خود میدمند و جار آسودگی و ثبات و ایمنی را برایت مینوازند که آسایشت اَمن و آرامشت بی خطر.. و نشاط و شادیت صاف و در امان است.. و نالۀ سینه های خسته شان، دم به دم این واقعه را تکرار می کنند تا غوغای سوزِ صدایشان پشتِ تمامی سالوس پیشگان ِ رمال و ریا کاران ِ ره زن ِ تازی صفت و گستاخ و جسور و خائن ِ خیالات ، که ناغافل و ناگهانی بر پردۀ حرمتِ لطیفِ ذهن ِ فرزانه و راستین می تازند و با چنگالهای تیز و دندانهای خامه شان از هم میدرند را بلرزاند و پناهگاهِ تاراجیان ِ مخوفی که بالهای گشوده و چشمان ِ تیز بین و زننده و نیشهای آتشین و دیدگان ِ هرزه و شامه های بو کش و چنگالهای شکافنده شان در پناهِ تاریکیها به بهانۀ ناکامیها، کوری شب را، یکرنگی سیاهی را، بیراهۀ ظلمات را، خوابِ طبیعت را، مرگِ بیداری را، با نقابی نامردانه و رذلانه، پیمان بسته در خیمۀ خونبارِ خیانت، صحنۀ نمک به حرامی و کلاشی و چپاول و تباهی خود می کنند از پای بست و از بیخ و بن خراب کنند، افشا کنند، مشوش کنند، دور کنند و در گوشت مداوم بخوانند که راه باز است، آرام است، که تو درنگی شک نکنی که قدمی باز نگردی، بهانۀ برگشتن نگیری... و شبنمها: اشکِ بی طاقتی برگها، نازک دلی گل برگها، عرق ِ تشویش ِ غنچه ها، بی صبری یکنواختی کاجها، دلشورۀ خیس ِ سنگها، چکه چکه سرشکِ به یاد ماندنی دیدار سر می دهند و بر گِردِ نرم ِ قدمهایت حلقه میزنند و بر ردای شفابخش ِ حریرِ آویختۀ عبایت، کشاکش وبی تاب و آرزومند مسح می کشند و می آویزند و دست مینوازند و و و.... همگی همبازیان وهمزادان ِ شریف وهمشدگان صدیق زندگیم مشت در مشتِ هم، با هم، پشت به پشتِ هم، هم آوازِ هم، نگاه در نگاهِ هم، هم سقف و هم آشیان ِ هم، هم سفره و هم لقمۀ هم، ترا سُرنا کشان و دَ ف کوبان و ولوله کنان وقافله رانان، حواریان و رُهبانان و کارداران و سفیران و خُنیاگران و زاهدان و صومعه داران و پاکبازان و قلندران و مرتاضان و گوشه گیران و چاکران و پیشتازان ِ کم نظیرِ حیاتِ بر حق ِ پروردگاری راچون تک دانه ای دنیاگهر دربرم، کنارم، روبه رویم، بر زمین نها دند، به دنیا آوردند... و.. "تو رسیدی"... در مه گون ِ چشم نوازِ سحرگهان ِ کوهستانی و من سر برداشته و بی خوابِ آمدنت چون فاتحان ِ اقالیم ِ ناشناختۀ جهان، با تنپوشی از زمین، شنلی از آفتاب، هم فروغ ِ ماه، هم سوی بادان، هم نوای ابران، هم خروش ِ رعدان، هم سرودِ باران، هم متن ِ رنگین کمانان، هم عطرِ گلزاران،هم آغوش ِ چمنزاران، هم پای رود باران، هم خطِ افقها، هم پیالۀ غروبها، هم جنس ِ شبها، هم نسل ِ ستاره ها، هم سفرِ سیاره ها،هم صدای جیرجیرکها، هم شأن شبنمها،دانش آموزِ سالیان ِ تنهائی و انتظار،" آزمودۀ طبیعت "، وامدارِ وصل وآمیزش و اتحاد، مستانه چون مجنون، مردانه چون فرهاد، صبور چون وامق، بی پیرایه چون یوسف مسطور و جانباز تو را در آغوش گرفتم و فشردم وبوئیدم ورها شدم، محو شدم، واصل شدم، یکتن شدم، بزرگ شدم، پاک شدم، سیراب شدم، باطراوت شدم، معنا شدم،آسوده شدم، پرواز شدم، عاشق شدم، رسیدم ...آری من هم رسیدم، به تو... که انتهای زیبای همۀ هزارو یک شبی، به تو که نورِ کاران ِ امیدِ رویش ِ هر چه بذرِ محالی، وتو کلیدِ بطلان و طلا ئی ِ آنچه ترهات و تلسمی و ظرفیتِ انفجارِ مخمسۀ هزاران فریادی و تو رمق ِ رفته و نای آخر و هوای تازۀ همۀ اجسام ِ ساکن و بی جانی، تو پروانۀ پروازِ پیله های بسته و محدودی،به تو که آرامش فراگیرِ سالهای ِ حکومتِ مترسکان و دلقکانی، که تو مظهرِ کانون ِ اندیشه های مشهورِ ادراکِ شایستگان و بزرگوارانی و من ساکن ِ تاج محل ِ بی همتا و بی مثال ِ پندارِ خاص ِ توام؛ "من از توام و تو همیشه از آن منی" ومن باتو و توبامن هرلحظه باهم خواهیم ماند... ادامه دارد... آنچه گذشت: مراجعه شود به پستهای قبل... ------------------------------------------------------- ...و تاریکی: پردۀ خیال پردازِ خاموشی، سکوتِ مطلق ِ هرج ومرج و اعوجاج ِ پنداربندگی، آرامش ِ نی نازِ کرنای زندگی، توقفگاهِ موقتِ زمان، آشنای دیر بازِ مرگ، آزمون ِ آرزومندِ پرواز، دیدارِ دل سیر و سرّی فراقها، وصلت ِ نامحرم ِ حسرتها،پیراهن ِ قیرگون ِ مُصیبت را بر پیکرۀ شیرین ِ زمین پوشانید تا تو دمی فارغ ازهمۀ سنگها،همۀ صورتها، نقشها و نماها و جنبشها...،قدری بیاسائی، بیارامی،تا توان ِ راه پیمائی مادام ِ فرداها را از آغازی دوباره تا همیشه با نفسی تازه و درحال وسرخوش،آشناتر از هر روز از سر گیری... و ماه: رنگ پریده ترین شمایل ِ لیلای گیتی، گوهرِ تابان ِ نور،دریای پَرتو افشان روشنائی،مهلای خوش نشان ِ زیبائی، بلورِ برّاق و خندان ِ خویش ِ نزدیکِ آسمانی، پَرزاغ ِ شبانگهان را با لبخندی فضائی.. از راهی به راهی.. با بوسه هائی بر مَه قابِ چشمانت می کشاند و شب پرکِ دیدگانت را به عطش ِ حلال ِ مَه تاجی..، پَر کشان ِ پروازی تا مرزِ فنا میرساند و در لقائی شاعرانه خود را به مهسا صورتکِ مشتاق و نمکینت می چسباند و باز نزدیکتر در کاسۀ فاخرِ دیدارت می شکافد، شقه میشود، نیمه می شود، تکثیر می شود...، شکوهِ رؤیایی ترین چراغانیه بزم ِ مخموران و محشوران ِ عالم..، دو ماه در دو کهکشان ِ نیازناک و تابناکِ انظارت که حسادتِ دهر را بر می انگیزد و در کسوفی افسونگر، نگاهِ ماه را از تو می گیرد و تو را با دو ماهکِ مولود باقی میگذارد و بهتِ گریز در پیش می گیرد و میرود و تو درگرگ و میش ِ شفقی زیبا سر بر دامان ِ سپیده می نهی و تا مادامی آغازین، روشن می شوی،پرتو فشان می شوی، روشن می شوی... و ستارگان: آذرخشان ِ متبلورِ افلا ک، فانوسکان ِ همیشه روشن ِ آسمان، روزمرگان ِ خاموش ِ سپهر، سوراخکان ِ درخشان ِ کیسۀ سیاهِ شب گیرانوار، الماسکان ِ افشانه نور، خود را دانه به دانه در ره آوردِ آسمانیت می آویزند تا مسیرِ تاریک و پرنشیبِ آمدنت را بتابانند، شب فروزانی که هیولای خرفتِ غفلت و لغزش را چشمک زنان به بازی گرفته اند تا چشمهای سیاهش متوجۀ عبورت نشود، تا تو آهسته و چیره و روشن بین راه به در بری، عبور کنی، بگذری... و سیارگان:گنه کاران ِ سرگردان ِ فضا، فراریان ِ بی سرزمین و گریزان و بی قرارِ شهاب سنگان فتنه..،غلطان ترا بر غافلۀ مِدارِ انوارِ ساطح، سر به سر از بین ِ تمامی اقمارِ مصنوعی، اینجا و آنجا، تمامی مسیرت را از عمق ِ شاخه های انبوهِ خوشه های پروین می گذرانند و راهِ شیری ِ بیشه های آشفتۀ ذهن را لانه به لانه و کنام به کنام به چشمان ِ بازت می شناسانند و تمامی مردابهای نی بار جنگل های سیاهِ توهم را قطعه به قطعه با دنباله های نور افشان ِ خود برایت نشانه میزنند تا در تندرِ حوادث و بحبوحۀ حیرانی، خانه به خانه ددان ِ درنده و جان برانداز، که قسمت به قسمت در راهت، در زندگیت کاشانه کرده اند را بشناسی و از میانراهِ سلامت و کوتاهِ آشنائی به شاهراهِ مشیت ادامه دهی، تا غارآشیانهای تو درتو و مخفی و مستورِ درندگان را جان پناه خود نسازی، که غافل نشوی، طعمه نشوی، جان ندهی. ادامه دارد... آنچه گذشت: مراجعه شود به پستهای قبل... ------------------------------------------------------ ...و رودها: سفرِ پُرهیاهوی ِ وصال،اتحادِ قطره ها،پای خستگی ناپذیروبهانه گیرِ پیوستها، یکپارچگی قصدِ پیوندها، قرارِعهدِ دیدارِ چشمه ها،دستِ حرکتِ ماندگان، امیدِ وصال ِ آرزومندان، فشارِ آزادی بازماندگان،شوق ِ رهائی نهریان، صورتِ سفیدِِ ره ترسان،جمال ِ زردِ آلودگان، دهان ِ خونین ِ قلاب اندازان، سریرِ روان ِ تور گستران، حسرتِ شتابِ کُند قدمان، پشتِ سواری مرغابیان،فروکشی عطش ِ بیچارگان، تحقق ِ آمال ِ دریا ندیدگان، خون ِ دل واشکِ روان ِ کوهساران، خنکای دعوتِ داغ دیدگان، انشعابی رااز بلندای عصرِ حشمتِ حضورت تا شیبِ جاری فرو غلطیدنت،روان و روح بخش در تو سرازیر می کند، سرریز می کند،تا تو سیراب شوی،.. زلال شوی،..شفاف شوی، تا تو را که خسته ای بر اسبِ تیز پا و کف زده و سرکش و دیوانۀ امواج خروشانش سواری دهد، تا غباراز تن بشوئی که روشن شوی، از حدودِ تالاب خود فراتر روی، تا جهشی پیشتر روی، از حدِ خود خارج شوی، وسیع شوی و بر ساحل ِ بی کنارۀ سراسرِ آبها... کرانه شوی، پیاده شوی، بیکران شوی... و اُفقها: انتهای زمین، اتصال میمون ِ شبح ِ خاک و آسمان، همخوابی ِ خطِ نامتعارفِ بی وزنی و سنگینی، بوسۀ ملتمس و عاصی ِ خشونت و لطافت، تماس ِ خطاکارانۀ اهرمن ِ بدِ اَنگره سَخر و فرشتۀ خوبِ اِسپنته سماء، موازاتِ حقارتِ جامۀ مندرس و رنگ پریده و کوتاه و محدودِ سلطان ِ خاکی و اطلس ِ آبی فام ودیبای چشمگیر و بی انتها و بلندِ خدای سپهری،امتدادِ ریسمان تابیده اش را با چرخش ِ ملایم زمین جادوگرانه تا تو می رساند و چون بازی ِ بچه گانه ای بانشاط و سرگرم کننده، به همراهِ لبخند باران ِ نازنین ِ لبانت به دورت می تاباند تا از موازاتِ مثلثِ نگاهی متحول،آنسوی ِ پایان را، پشتِ افق را، ورای قید و بند، به هر سو به دورت بچرخاند و صدقۀ پا گشای آمدنت کند، تا تو که خیره ای... غرق ِ فریبِ نگاه های دوردست، پشیزِ نادیده های دور را، وصال ِ اندیشه های محال را به محکی از جنس ِ حضورِ دقیق ومتعهد و آگاه بسنجی و خیراتِ غروبِ میمنت بار گذشتگانت کنی، تا دگرباره متولد شوی، متفاوت شوی، نو زاد شوی... وغروبها:خجل ترین صورتکان ِ مخمورِ هستی، شاه شرم ِ خروج ِ ناگزیرِمخمل ِ ارغوانی رنگِ روشنائی و ورودِ پابرهنۀ سیلاتِ ناخن خشکِ سیاهی، خنیای ِ عصمت نشین ِ چادر سربلندِ کوه، میان پردۀ غمگین و دلتنگِ روز مرگی، ابتدای ِ تیرگی، با سنگینی دید گاهت با فرو مِیلی پلکهایت، آنسوی تپۀ ابروانت بر زمین می نشیند تا تو با قهرِ خورشید، سوار برسفینۀ چرخان ِ کنش، بر بال ِهالۀ شعاع آتشین رنگش، روگردان تیرگی شوی،نوشان ِ مُل ِ گلگون ِ رؤیای شیرین ِ مشرق؛ تا تو مخلص و رشید..، نگاهت رادر خَلع ِ ساعاتِ نوری و نجومی پرواز دهی، تا شهبانوی طلائی و مهرانۀ سرزمینت را آنگاه که آرمیده ای ،سرنشین ِ شانه های خسته اش تاآنسوی آستان ِ زرّین ِ قاف...،ماورای آشیان ِ بیستون ِ هد هد خسته و بی آشیان... بر زمین نشاند و دستانش را سایبان ِ گوی جهان بین ِ دیدگانت کند و منزلگه هانت را، راه به راه و برزن به برزن و مسکن به مسکن از مِه ران ِ نمایش ِ گذارت ، وقتی که سپیده آغاز شد، بگذراند، تا راه بین شوی، با راه آشنا شوی و کمینگهان را، دامگهان را، از صافی درکت بگذرانی، که در فرونشینی همۀ خاطراتِ انباشته و شن پشته و کوهینت، درگشایش ِ گره های مژگانت،دنیائی سر بر زند و طلوع را برای همیشه ارمغان ِ بیداریت گرداند وبا شکوهِ ابدی نظارۀ پیرامونت، هستیت، مداوم و پی درپی، خون گرم و فروزنده ، در تلا لو پُرتوان هیو خدای خدایگان بر زمین نشیند و مقصود را دراذهان ِ تاریخ ِ جهانگشای خورشیدی به ثبت رساند تا مصمم شوی، نامور شوی، ماندگار شوی... ادامه دارد... انگره مینو: نیروی اهریمنی یا نیمه تاریک و پلید و ویران کننده و مخرب و آسیب رسان یا همان وضعیتی است که در جهت معنا بخشی روشنی و نور و خوبیها و نیز ابزاری جهت تأیید اختیار و انتخاب و نیز آزمون و کسب تجربه بشری در هستی و نیز وجود آدمی جریان دارد و بنا بر خیر و حکمت الهی خلق و موجود گشته است. (میوه ممنوعه ای که انسان به غلت از آن در جهت زندگی تک بعدی مادی بهره میجوید) اسپنته مینو: نیروی سازنده و پویا وخردمند و سعادت بخش پاکی و خیر یا همان نیمه روشن و اهورائی انسان. هیو: آوائی ممتد( شبیه نوای باد) از نام پروردگار که با دم و باز دم در مواقع مراقبه یا آرام سازی و هماهنگ سازی جسم و روح و ذهن یا همان مدیتیشن و البته به عقیدۀ صوفیان و قلندران به آواز در می اید. آنچه گذشت : مراجعه شود به پستهای قبل... ------------------------------------------------------- ...و گلها:معشوقۀ سینه چاک وپاره جان ومِشکین کلام ِ صبا،.. کوله باران ِ شمیم ِ خوش گزارِ پروانگان،..بقچه های پربار وگرده سوران وشهد نوشان ِ شیرین عسلان و مهرورزان،..افتخارِ زمین،..غرورِ خاک،..غیرتِ بوستان،..نشان ِ بهار،چشم ِ شبنم، صدرِ سرورها...؛ ناز برگان ِ داغ خورده شان را پَرازپَرو غنچه به غنچه باآغوشی باز ودسته هائی مشتاق بر سبدِ اخلاص ِ رسالت می نشانند و پای محرابِ گِلدان ِ غمگینت می فشانند و مقابل ِ نرگس ِ مستان ِ چشمان ِ فرخزاد و بی خارت،خجسته طرح ِدوامی پیوسته و قوامی پاینده را می کشانند؛تا بر گرامی داشتِ فراق ِ لاله های خونین و پژمرده و واژگون ِ پاک دشتِ سهند، با یادبودی و سررسید و سال گشتی، شمعدانیهای ادوارِ گذارم را به آب ورنگی نو و رویگشتی فرخنده برجایگاهِ رفیع ِ مشرف به کوشکِ پایدارِخردادی میچینم، تاتو در خَتم ِ تمامی داسها و آفت های ِ ملخ بارو کژمدارِ روزگار...،تا ابد بهارک شوی، گل شیفته شوی، گلخانه شوی، گل واژه شوی، بوستان شوی، باغبان شوی...وچمنها: جهان آرای مخملین و بی ادعا و خودرو و پربار و پرروی دَمَن، جای پای ِ مغرورِخود پرستان..، لگد گاهِ غیض ِخود خواهان وخیره سران، قدمگاهِ سربه هوا وبی عارِ بی خیالان و بی دردان..، فراق ِ خاطرِ خود بین ِ پای کشان و ریشه کنان..، مزه و لذتِ پوزِ نوشخواران..، آغوش ِ نرم ِ تن خستگان..،سرپوش ِ یکپارچۀ سیاهی و رنج ِ تیرۀ خاکیان، گیسوان ِ آشفتۀ زمینیان..،دامن ِ بازِ خود را به سویت می گشاید تا سری را، چرتی را، نفسی را در سرسرای سبزِ بیتایش غرق شوی، فرو روی، تا آغوش ِ مملو و بسترِ بهار خوابِ عمیقش را، مکثی، درنگی بیازمائی وبیدریغ،مواج ِ مواج با نوازشی، ارزنده ترین دیهیم ِ خوشه های خیال انگیز و صحرائیش را مفتخر، دست به دستِ تمامی بخششهای بزرگوارانه،به کرمی شاهانه برموهایت بنشاند و خود سوار بررانش و فرسایش ِ خاک، زردِ زرد سر به بیابان نهد و دلباز ترین صحن ِ عالم را برایت میراثی مادرانه گذارد...ودرختان:ریه های پالایش وکامکارِطبیعت، سخاوتِ بی تعارف و بی کینه کامران برومندِ چهارفصل ِ نامی، تمثال ِ مهدِ بنده نوازی، محصول بذر وفاداری،جان فشانی ِ پا برجائی، سربه زیری ِ حاصل ِ پرباری و بزرگواری، شهدِ عصارۀ غنچۀ فرجام ِ شیرین ثمری، بی رحمی و زیاده خواهی ِ شاخه شکنان، سینه افراشتۀ اره دلان، نیش خوردۀ خنجرِجانسوزِخاطره نویسان، کاروانسرای بی مواجبِ لانه سازان؛پای بریدۀ ریشه تنان،هیزم ِ سوزان ِ بره گردانان،کندۀ داغ جانسوزان،بهانۀ حریق ِ حادثه سازان، دستان ِ نیایش و خواهش ِ همۀ شاخکان ِ خُرد و کلان باصفایش را سپاسی و سرجنبان می گشایدو فجرِ بلندِ التماس را با نگاه های افراشته شان،چشمهای دوخته شان، وردِ زیر لبِ برگهاشان، چکاچکِ باشکوه تسبیح ِ شاخسارشان، قیام ِ تنه های تنومند و بلندشان، رکوع ِ فاخر شکستنشان، سجودِ معصوم ِ افتادنشان، سلام ِ خضوع ِ مقدس خمیدنشان، تکبیرِ گنجشکهاشان،همه و همه رختِ یکرنگِ سرسبزِ دَیرِ وجودشان را، حلقه حلقه از عمق ِ رویش ِ هستی، دست در دستان ِ هم، سراسر نیاز..، دعای خنکِ سایه هاشان را.. قدم قدم و زمان به زمان نثارت می کنند که بلند نظر شوی، سایه گستر شوی...؛ و سروان و چناران رها و سرگشته و موافشان، تاب خوران و هر سو روان..، رقص ِ سماوی را پایکوبان تا تو لرزیدند و دیوانه وار بازوان آویخته شان را... نشئۀ بقاء را بر شانه های بزرگت فشردند و جنبش ِ دلفریبِ مجنون را نازِ ناز بر تو آویختند و خسته دست در دستان عزیزت به برق ِ تحیّر خشکیدند و سوختند و در تو جان دادند و پوکیدند و ریختند... ادامه دارد...
دستان کودکِ لاابالی را که پی درپی فريادميزد وضجه؛ ناسزاميگفت با گريه،بی مهابا بردست ميفشارم، خيره بررخسارِچرکين وخراشيده و زخمينش، ازخشم وتنفر، کمی هم ترحم پرمی شوم، کودک خود را عقب ميکشد وآويزدستان عرق کرده ام ، سَرمی جُنباند واشکهايش رادرفضای فاصله میپراکند؛چشمهايم ميسوزد ومشتی گره کرده گلويم راميفشارد ، بانگ ميدارم اين طفل ازآن کيست؟..؛ دستان کودک ازپنجه های خيس وتفتيده ام سُرمیخورد ودرخاک می غلطد و گردن رنجور و آويخته وباريکش رابه سويم ميچرخاند و با نگاهی نگران وسراسيمه وبُهت زده ؛ نااميدانه چشمهای لرزان وتَرَش رابردهان بازم میدوزد وانگار که ازخوابی هولناک برميخيزد وآغوش استخوانی وکثيفش را بسويم ميگشايد، من بی توجه دستهايم رامی تکانم و آبِ دهانم را قورت ميدهم وبااخمی کينه توزانه ومُشتی گِره کرده پای میگردانم تابگريزم ازاين آشوبِ خوف انگيزوکريه ودردسرسازوغمبارو حسّ بدحالی، صدايی آشنا مرا به خود می خواند که: ميروی؟ آنهم پس ازاين همه سال که آمدی ؟ نگاهی به سينه ام کردم انگارکمی لرزیدم،زود به خود آمدم ، تکانی به شانه هايم دادم ، کنجکاوانه روی برگرداندم ومتعجب ديداری بازبرکودک که آشفته وترسان مشت بر خاک ميفشرد،گشودم، و "اودلواپسانه خنديد"... شوقی غريب درعميق ترين نقطۀ احساسم بال گشود و قلبِ مرامملو از نسيمی آسمانی کرد. لبخندِ کمرنگی بی اختياربرلبانم نقش بست، کودک ازجای خود جهيد و دستهای کوچکش را برهم کوفت وغريوی جانانه سرکرد ومن بی مهابا خنديدم وخم شدم و دست برسرش کشيدم وموهای چرب وچسبيده اش را نوازشی کردم ، و اوخاموش شد و بی حرکت چشمهای مشتاقش را آرام برهم نهاد، آهی کشيدم و خواستم دست ازسرش بکشم که او ناگاه ترسان انگشتانم را درهوا قاپيد و محکم به آن چسبيد و من نبض خوف و وحشت را،چون گنجشککی اسيردردستانم لمس کردم ،آرام نشستم ودرآغوشش ، در برش پهلوگرفتم و کودک سربرپاهای خسته ام نهاد و معصومانه، عميق ورؤيايی آسودوبه خوابی شيرين رفت ومن باپوزخندی زيرلب گفتم : آرامش بعد ازطوفان وسری جنباندم واورا نزديکتربه سويم فشردم، صورتکش بی اختياربه سويم چرخيد،به خودگفتم حال که خواب است، اکنون که آرام است خوب ببينمش، وديدگانم را ميخ ديداراوکردم ،حسی سراسيمه وداغ پهنای وجودم را درمی نورد د؛دستهای افتاده وآويخته اش راآهسته،اين بار اما نرم ومهربان به دست می گيرم و لمسش ميکنم؛چه آشنائیه غريبی را،وچه عشقی را،واشتياقی رادرمن برمی انگيزد، سردترين وخاکيترين وخسته ترين دستان دنيا،میشناسمش ؛ نه ، نميتواندباشد، چه شباهتی ، درخيالی وهم انگيز و سنگين غوطه میخورم و يک به يک اوراق به هم ريختۀ ذهن مخروبم را کنارهم ميچينم ، صفحه ای مبهم و مخدوش برافکارم گشوده میشود ، کودکی با شوق در می کوبد، دربازميشود، انگاراصلا"بسته نبوده، لحظه ای اميد جای دلشوره وترس راميگيرد، آرام درب رابه داخل ميگشايد خانه خاليست، تنهايی وجودش رامیلرزاند،بی اختيار گريه سرميدهد،عمق مصيبت پيراهنی تيره را برسريرلطيف وسفيد وجودش اندازه ميکند،وکودک بازيچه هايش راپايين پله های سرای ناامن زادگاهش جا میگزارد و شتابان با فريادهايی بی انقطاع پشت به درهای بازوشوم وترسناکِ نااميدی و سرخوردگيش دويدن آغازميکند، وهردم به سويی وهر زمان به جهتی، وکودک در خاک وکودک درباد،وکودک پای رنجان وسرکوبان، و در سرما و دربوران و در عطش تفتيده وگرم فصل سوزان؛اشکی می غلتد و ضربه ای سخت بر سينه ام مرا به دنيا باز ميگرداند ، چه خوابِ عميق وطولانی ومخوفی، "افسانه کهف " ؛ دستانم را بر انظارم ميمالم و چشم بازميکنم، نوری خيره کننده بينشم را می آزارد، دستانم را سدِّ تابش مستقيمِ نورمی کنم وسربه زير می افکنم، ديدگانم آرام ميگيرند ومن سربلند ميکنم،يک کوچه پرازسبزه وشکوفه ودرختی کهن که برمن سايه افکنده؛ اينجا کجاست؟،خوابم يا بيدار؟،پس آن کوچۀ خاکی!؟ای وای کودکم، ای وای کودکم؛هراسان به پا ميخيزم وشتابان به اين سوی وآن سوی سرک ميکشم، غفلتاحتما"درخواب راه پيموده ام،وسربه ندامت به ز ير می افکنم،صدايی آشناوگرم ومحکم مرابه خود می آورد ،"من باتوام وتوهميشه بامنی" ؛ ضربان قلبم تند وممتد برقفس سينه ام تلنگر ميزند"دوستِ من سلام" ومن ازحس آغوشی گرم، بوسه ای با شميم همۀ غنچه های بهاری پرمی شوم وعشق باسپاه آتشينش،بابيرق زرين ايمان،اهداف ساليان دور را با نقشه ای حساب شده وبا تمامی نيرو وتوانی که ازائتلاف باهمه دوستان اقليمم کسب نموده، حرکت آغازمينمايد وبا احترام واعتقاد به همه ارزشها يک به يک قلعه های نوررا ازدام ديرين تاريکی وتباهی آزاد می کند، رهاميکند، تسخير ميکند،و خوشبختی را درهمه ساعاتِ شرعی سرزمينم بربلندای مناره های سبزوآبی همه باورهای راستين اساطيريم به اهتزازدرمی آورم؛حسی رمز آلود ومرموزمرا دربرميگيرد،دستانی ازهرسوی به سويم چون شاخکان گل درباد تکان ميخورند وماآهسته،مستِ مست نرم وآرام باخنده های جاودانه، هشياروبيدارقدم برکاخ بلورين آرزوپای می گزاريم ونيم نگاهی به پشت سر و زمزمه ای که:
بدرود 






