تبليغاتX
سیب نقره ای

سیب نقره ای

تا مدتی نیستم شما باشید همیشه... تا دوباره ای دیگر به درود.. بهترینها و زیباترینها را به همراه لبخند همیشه جاوید و همه شکفتنها را در تمامی فصلها برای دوستان خوب و عزیزم آرزو می کنم.. به یادم باشید به یادتان هستم.

دلم تنگ میشود برایتان چو تار مویی آنرا که خدا هیچگاه پاره اش نسازد...

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:44 توسط مجید| |

چاره ای نیست  دلم  جار  شود ، محرمی  تا  که  علاجِ تنِ  غمبار  شود

دردها نوش همی می خورم از جورِ فراق ، می حلال است اگر مرهمِ بیمار شود

غرقِ مردابِ سکونم مددی رودِ روان ، تبِ جانکاهِ مرارت غُل و بیکار شود

پرده ای  دوخته ام  بهرِ  بتِ  افسونگر ، تا دلِ غمزده ام سرکش و عیّار شود

پای ِ خود بازکشیدم ز پسِ هرشوخی ، تا که ذوقِ هوسم غایب و ستّار شود

میگشایم درِ حاجت به عمل بر رویم ، تا مرادِ ازلی مفتخر از کار شود

رحمتِ برکتِ دریا ز منِ مسکین رفت ، آخرِ کارِ هر آنکس که ز اَغیار شود

 شه پرِ سروریم را به اسارت دادم ، تا که عزمِ وطنم پیروِ مردار شود

سالها هم سخنِ غربت و یغما گشتم ، تا که دیبایِ تنم  طعمه کفتار شود           

ترسم ازغولِ قصاوت که مرا داغ کند ، این چه افسون و فساد است ز کفار شود

ره زنان نامِ اهورا به زبان می رانند ، من ندانم که ولا کیست چه اسرار شود

طوطیان شرحِ وصالِ رُخ مهلا گویند ، ریش بادا نگه ام محوِ شبِ تار شود

زاهدان چشمِ حقیقت زخجالت بستند ، تا سرِ بیگنه بر دایرۀ دار شود

ناهیان خنجرِ قتاله به سم می شویند ، وای از این شرزه خسبیده که بیدار شود

مُرشدان مرگِ مرا حُسنِ روا می دانند ، ترسم آن روز سگ مزرعه خونخوار شود

مفتیان وسوسۀ نامِ الهی دارند ، تا که شیطان ز فریب و گنه بیزار شود

عارفان جامِ تهی را به نگاهم بستند ، حالِ دل منقلب از زهرِ مُلِ یار شود

عالمان درسِ شفا را ز ورق می جویند ، بهتر آن است که این مدرسه آوار شود

عابدان دیدۀ خود را به کرم می دوزند ، شرفِ شسته خوش آن دم که ز اشرار شود

خطبۀ حکمت و دیوانگی از یادم برد ، خوشتر آن لحظه خرد محور پرگار شود

مهرۀ بختِ خودم را به هوا اندازم ، تا چه سان افتد و زان رو به کفِ  مار شود

در سخن یادِ شجاعت به جفا می رانند ، ننگ بر همّت مردانه که بی عار شود

شوقِ بی حاصلِ عمرم به تباهی می رفت ، چاره آن است که این غافله بیزار شود

طوق ِ آزادگیم را ز مکان می کاوم ، این زمانیست که این شب زده هشیار شود

پیر فرزانۀ من در طلبِ عشقم رفت، این چه خودخواهی و عیشی ست که گُل خوار شود

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 11:11 توسط مجید| |
امروز یک روز از تاریخ طبیعی دنیا است که من چندین سال پیش در ساعت 30: 5  صبح در چنین روزی مقارن با این تاریخ به جمعیّت آن اضافه شدم و از این بابت بسیار خوشحالم.                                     

                                   

از اهورای مهربان سپاسگزارم که فرصت و اجازه تجربه کردن زندگی بر روی زمین را به من عنایت و هدیه کرد و من هم با تلاش و کوششی خستگی ناپذیر با تمام نیروئی که در وجود دارم سعی خواهم کرد چگونه زندگی کردنم را به زیباترین شکل ممکن آنگونه که در توان دارم و آنچنان که پسندیده باشد و مطلوب و شایسته تقدیمش دارم.

                          

این گلهای زیبای مریم هم تقدیم به همه دوستان عزیز و مهربان و دوست داشتنی ام که همیشه درکنار خود آشنا و صمیمی احساسشان میکنم و همدم تمام لحظات منند.

همه جور کیک هم براتون گذاشتم که بعد نگید مجید خسیسه حالشو ببرید حسابی.

                                   

آرزو می کنم دوست بداری ، صمیمی گردی ، تا همیشه مشتاق باشی ، آرزو می کنم زیبا بنگری که عاشق گردی ، آرزو می کنم دوستانِ فراوان یابی ، تا هیچگاه تنها نگردی ، آرزو می کنم اعتماد ورزی و هرگز نترسی ، آرزو می کنم نفرت تو را هیچگاه در کامِ خود نگیرد ، که مبادا ناامید گردی ؛ آرزو می کنم زندگی را آنگونه که هست بپذیری تا پُر تلاش گردی ، قوی باشی ؛ آرزو می کنم که هر لحظه را خوب بنگری ، روشن ببینی ، پژوهنده باشی ، مسئول گردی ؛ آرزو می کنم هوشیار باشی تا کردارِ خود را موردِ پرسش قرار دهی ، زلال گردی ، صادق باشی ؛ آرزو می کنم که شایسته گردی ، تا مفید باشی اما هیچگاه بر خود غره نگردی ، آرزو می کنم همیشه برنامه ای منظم در پیش روی داشته باشی تا مبادا خم شوی به بن بست رسی و ناکارآمد گردی ؛ آرزو می کنم تا شکیبا باشی که استقامت ورزی به فروتنی مزیّن گردی ؛ آرزو می کنم تا درک کنی آنان را که خطاهای بزرگ و جبران ناپذیر مُرتکب می شوند ، آنان را که قربانی می گردند ؛ آرزو می کنم که هرگز به خود رأئی مشتاق نگردی و به خودخواهی و به خود شیفتگی و به خود محوری ؛ آرزو می کنم به خود محبّت ورزی ، خود را دوست بداری به خود خدمت کنی؛ آرزو میکنم که خوب حوادث را درک کنی تا بگذاری تجربه در تو جریان یابد ، مُحکم گردی ؛ آرزو میکنم درختی بکاری ، گیاهان را شکوفا کنی ، تا با روئیدن همراه شوی ، جانوران را نوازش کنی تا به رایگان نیروئی ناب را از آنان دریافت کنی ، به پرندگان دانه دهی و به آوازشان گوش فرا دهی هنگامی که سحرگهان نغمه سر می دهند تا احساس پسندیدگی کنی باشکوه شوی ، برازنده گردی ، آرزو می کنم به ثروت برسی و قبل از آن به وسعت ، به بی نیازی ، تا غنی گردی و وابستگی روحت را به کدورت و سختی نیالاید ، آرزو می کنم رُشد کنی ، بزرگ شوی ، بالنده شوی ، گسترده گردی ، عمیق باشی ، ثمر دهی ؛ آرزو می کنم تا شادمان باشی و مادام خوشحال و لبخند را بیاموزی ، تا معنا گردی ، محبوب باشی ، خدمتگزار گردی که هرگز خسته نگردی ؛ آرزو می کنم بهترین ها را بخواهی تا دست از آموختن برنداری ، همیشه نو باشی که پاینده گردی ، پیروز باشی ، که مادام پوینده گردی ، آرزو می کنم که هیچ آرزویِ دور از دسترسی نداشته باشی.

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 5:30 توسط مجید| |

 باران به جامِ جان ، مستانه می زند

آتش به خرمنِ ، پروانه می زند

چشمِ جهان نما ، تاریکِ ماتم است

تیری به قامتِ ، مردانه می زند

رعدِ خروشِ من ، از صوتِ الحق است

برقی به جادویِ ، افسانه می زند

سیلابِ قطره ها ، دریایِ وحدت است

طوفان به کشتیِ ، بیگانه می زند

دستانِ من اگر ، روزی رها شود

سیلی به صورتِ ، دیوانه می زند

روزی که پر کشد ، مرغِ دل از قفس

طرحی دگر بر این ، ویرانه می زند

لبهایِ بی صدا ، با ذکرِ دم به دم

بر یمنِ یادِ عشق ، شکرانه می زند

بختک طلسمِ مرگ در بیشه خوانده است

آفت به گلشنِ  مستانه می زند

شیطان به صد فریب با جامه ای غریب

نکبت به رسم این دردانه می زند

دژخیمِ رذل و پست سرمست از غرور

خونِ ستمکشان پیمانه می زند

روحِ طپنده ام زنجیر تن درید

مشتی به دربِ این کاشانه می زند

جادوگرِ سیاه از فرطِ تشنگی

هر دم پیاله برخونابه می زند

مضرابِ حرکتم با شور  می رود

آهنگِ زندگی جانانه می زند

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 17:38 توسط مجید| |