سیب نقره ای
آگاهی مرا هر روز نیرومند تر می کند و هر چه قوی تر می شوم ، واقفتر، خود شناس تر، و جهان بین تر می گردم . نگرش عمیق بر طبیعت، مرا از قید و بندِ دنیا و از اسارتِ وابستگی ها رها می کند. با دیدگاهِ وسیع وبی پرده و بی واسطه بر سنتها و محیط و پیشینۀ ناگزیر و دربر گرفته و سایه افکنده ام و تکیه بر آوایِ فطرتم و پیوند با طینتم، آزادیم را از چنگِ همه جبرها و ناتوانی ها بیرون می کشم و همه نقاب ها و طرح ها و نقش ها و بازی ها و ریشخندها و رندی هایشان را از جوهرِ منزلتِ خویش می زدایم. آشنائی و شناخت و آشتی با فرهنگِ ذاتی انسانی، مرا از فاصله هایِ نژادی و اقلیمی و گویشی می تکاند. پیوند با خویشِ مشترکِ آدمی مرا ازسیطرۀ انزوا گرِحکومتِ خودکامگان و خود خواهان نجات می دهد. برهمه آنچه عمری مؤدبانه رعیتشان بودم و ندانسته سینه چاکشان و نخواسته حلقه به گوش و غلامشان ، سلطنت می یابم. عرفانِ متعصب و احساسی و مذهبِ متوقع و دربسته و دست و پاگیر و گرسنه را از آغوشِ اِرادتِ ذلیل و گیج وکورکورانه جدا می کنم و به دستِ فراموشی می سپارم . هرچه بیشتر خویش را از سلول ها و بن بست ها و مرداب ها و امراض و همه زیر دستانِ نیرومندِ آفریدگارانِ منشِ باطل و ویرانگرانِ اصالت بر حقّم بیشتر نجات می دهم، بیشتر خالق و کردگار هستیم می شوم و به ذات خویش نزدیکتر می گردم. و چه کسی جز من می داند که این عریانی را چه لذتی است، پس از هر نبرد، آنگاه که یکی از زنجیرهایِ این دشمنانِ بزرگ را ازدست و پایِ جان میبُرم ، همچون رقاصکانِ زبر دستِ تازی از شور و نشاطِ پیروزی در خلسه و خلاءِ خلوتِ بی کران و روشن خود چرخ می خورم. و هر لحظه بر تختِ سروری و کامروائی و خردورزی و پارسائی پله ای فراتر می روم ، گامی نزدیکترمی شوم و هر نفس بر سرِ حماقت فریاد می کشم ، بر دهانۀ همۀ غار هایِ تاریک و مجهول و گنگ و فریبندۀ تاریخ که انتهایِ پُرهیجان و پُر وسوسه شان ، نقشۀ همۀ وعده هایِ گنجینه هایشان، به دیارِ افسانه سرایان و جادوگران و رمالان می پیوندد ، با توان و شعف و کامرانی بانگ می بندم ، وبا دستانِ معجزِ بی نیازی و شهامت، همۀ تارهایِ تنیدۀ ترس و استبداد و تباهی و فسادِ پیچ در هیچی که وجودم را درخود می فِشُرَد و حیاتم را خفه می کند و اشتیاقم رامی کُشد و اندیشه ام را می مَکد، پاره می کنم و چشم بر خود فرو می بَرَم و بر بلندایِ اوجِ و فرازِ خدائیِ خویش که از همۀ رنگها و غبارها و همۀ مدعیان پاک می شود و شسته نعره می زنم : کجائید مدعیان عرش رؤیائی، که گر از لذتهایِ اِقلیم بی مرز آزادی و از مکتبِ راستی و فرهنگِ درستی و آدابِ دوستی و قانون نیکی و درس مهربانی و خطِ تعهد و رسمِ وفاداری و مشق محبت و تمرین عاشقی و زبان پارسائی و حق احترام و حریمِ ادب و منشورِ زیبائی و سقفِ محکمِ خیرخواهی آگاه می بودید ، برای به دست آوردنش چه لشکر ها که بر سرزمینم نمی گسترانیدید..


