سیب نقره ای
به نام اهورای یکتا مناجی پاک مقدمه: آدمی در بیشترِ اوقات ، در معرضِ مشاهده و شنیدن و درک و دریافتِ نواهایی از عمق وجود و ژرفایِ سینۀ خود می باشد که در میان همهمۀ شلوغ و آزار دهندۀ محاسبات و معادلات و قوانین ذهنِ پردازشگر ، همچون چشمه ساری زلال و پاک و زندگی بخش در دل کویرِ جانسوزِ دنیا جاریست . و چون به آن می رسد همیشه اینچنین می انگارد که با خود در حالِ سخن گفتن است. اما من چنین می اندیشم که : این نداها ، تبلورِ بینش و احساس درونی ترین استاد و پیشوا و مُرشدِ بیدار و آگاه و خیرخواهِ خویشتنِ است که در دل و اندیشۀ انسان به کلام متجلّی و معنی و تفهیم می شود. ************************* آنجا که بی وقفه چاره می اندیشی و کاسه چه کنم بر دست گرفته ای ، خوشتر است که خود مسئولیت باز نمودن گره ها را تقبل نمایی ، هیچ کس بهتر از "من" با تو آشنا نیست. همه آتش ها از گور تن پروری بلند می شود ، انصاف را نباید فریفت ، توقع آفت است. مخمصه.. بن بستِ یأس است. سنگِ بزرگ دروغ ، انکار است . سدِّ هزار مانعِ پیشرفت بی اعتمادیست. دلسردی مرداب است. گزافه گویی رسواییست . زیاده خواهی بدنامیست . به انتخاب ها دقیق بنگر ، لجاجت خودآزاریست ، دودش بر صورت تو می ماند، زمستان سپری خواهدشد ، واقعیت این است. نشان افسوس را از سینه بردار، دریغ سازنده نیست . راهت را از همان ایستگاه که ایستاده ای تا مبدأ خوب و روشن نظاره کن ، کجای این جاده محوِ آبادیهایِ رنگارنگِ دیگران گشته ای؟ سرابِ خرافه کجا تو را به خود معطوف نمود؟ شتاب گمراهی به ارمغان دارد ، مسافر آهسته می رود تا پیوسته براند ، دلزدگی خستگی از رهسپاریست . هیچ می دانی؟ درد نعمت است؟ رنج زایش است؟ فقر خودکفاییست؟ و افتادن حکمت و عقب ماندن تدبیر و افتادگی بی نیازی و قناعت ثروت؟ فنا تولد و لغزش سکوی پرتاب است؟ شکست ابتدایِ بهروزیست ، تفاوت نادانیست و کمبود جهل . عذاب عمق فاجعه را فریاد می زند و ضجه نقطۀ ضعف را یادآور است. محکم جایگاهت را دریاب، تو فقط می توانی نقش خود را بازی کنی، کاگردانِ قهارِ هنر کاشفِ استعدادهایِ نهفته در تصویر است. درمان را از حکیمِ اراده طلب کن، ساحرۀ تلخِ افیونِ بیچارگی مُسکّن است ، چرکِ خودخواهی در تو باقیست، بی توجهی تعفن است. بی هوشیِ خودرأیی در تو بیداد می کند. منگی ، تنها اوقاتِ پُر ثمر را حراج می زند. چُرتِ بی عاری را پاره کن ، کیمیا معجونِ قوّتِ قلب را یکسر بنوش، پیرِ مهربانِ پُشت کار و پایداری را مُرشد خود ساز، کس بی کسان هما است، دارو شجاعت است، مرهم واقعی پرهیز است و شفا دست خداست . سهم تو طلب کردن است، او همیشه منتظر است، اکسیر تغییر را آرزو کن و آگاهی از دانشِ آنچه در تواناییِ اصلاحاتِ تواند، طبیب نیایش را هر دم بر بالین حضور خویش پذیرا باش، سپاسگزاری مرحم همه زخم هاست و فروتنی بهایِ همۀ بهبودها و احترام دروازۀ آشنایی ها ، یادِ دوست آرامش است. به شکرانۀ سلامتی از بستر آلوده و چرکین بلا نقلِ مکان کن ، بهایِ تحوّل هجران است، علاجِ تب این است که داغیِ احساس را به زیر آوری . مرض از پاکیزگی می هراسد ، وابستگی جزام است . ردای آلوده به طاعونِ نفرت را بسوزان و خاکستر کن ، گذشته را به باد رهایی بسپار ، تلافی دژخیم شکنجه را طلب می کند، انتقام سوزان است. حُکمِ فراموشی عفو است ، کینه جنون است . حق با موش هاست ، منزلِ خود را محکم کن!! محیطِ خلوتِ تنهایی را از مُردارِ پوچی تهی کن . غذایِ کرم ها را از دسترسشان دور انداز . سوسک ها همان اند که هستند . طبیعتِ عقرب نیش است . پشه ها کارشان را به خاطرِ رضایتِ هیچ کسی تعطیل نمی کنند ، مرداب ها را باید خشکاند . حریمِ اَمنِ مراقبت را سرایِ خود ساز ، پیشگیری از دفاع هم بهتر است. به حال بیاندیش ، اکنون را تجربه کن ، تمرکز بر بهترین ها ، خِشت هایِ پختۀ کاخت را بلند بر هم می نهند . شعف و شور و شادمانی را بر لحظاتِ تحرک و تلاش بگستران ، دقّت همکارِ تعهّد است ، دوست داشتن امانت داریست ، آسایش قدر دانیست ، فراغِ خاطر وظیفه شناسیست ، به پایان میندیش ، شروع انتهایِ همه چیز است و مرگ پایان هیچ چیز ، جنبش را پاس دار، حرکت مقدّس است، نکته بینی در فعّالیّت اصل است ، پندها در مسیر جواز عبورند ، خط پایان نوعی سنجش است و انگیزه ای برای آغازِ راهی نو ، میدانی؟ نتیجه مهم نیست، آگاه باش ، فلزی که به گردنت می آویزی بهایِ عشق نمی باشد. رضایتمندی مِدالِ افتخارِ اصالت است. عزّتِ نفس بیرقِ با شکوهِ امکاناتِ عزیزِ تو اند که به احتزاز در خواهد آمد . انتها آنقدر هم دیدنی نیست ، تنها پله ایست از نردبان ناتمام خودباوری و پیدایش تو، اینکه چگونه می گذرانی کارساز است . به دنبال کدامین معجزه ای؟ دیر هنگامیست که عصایِ کرامت در دستانِ توست، خویشتن را زنده کن ، دیدگانِ دل را بینا ساز ، روح را از کاستی ها و کمبودها عاری کن ، زبانِ عدالت را بگشا ، هیچ کس دامانت را نخواهد گرفت ، خلقت برای انعامِ کوششِ تو حق کشی نمی کند ، از جانِ فلک چه می خواهی؟ هستی ابتدا جایزه می دهد. شگفتی آنگاه که بسته شدی کوله باران تو بوده اند ، کافی است به قدر لقمه ای بر دهان فهم گیری. گوهر شناسی هیچ ابزاری نمی خواهد ، تو تنها نشانه ها را به خاطر می آوری ، از سنگ ها به راحتی مگذر ، شاید همان که تو بی جانش می انگاری لعلِ دیهیمِ سروری باشد و شاید کتیبه ای در دل از برای تو نهان کرده باشد. از همه چیز جرعه ای بنوش، البته قطره ای کافیست، گاهی فقط درنگی دیدار را تجربه کن، مواظب باش غرق هیچ رحمتی نشوی. همه نعمت ها بر تو رواست، اما این بهانه خوبی برای خودکشی نیست. حواست را به خوبی پرورش کن، نمی دانم چرا همیشه بر سر توانییت شرط می بندی؟ آیا مهم نیست که وجودت را ببازی؟ و آبرویت را بفروشی؟ و غیرت و شرافت خود را شرمنده کنی و به ناموسِ امانت خیانت؟ اصلا بگو چرا قدرت ها و سرمایه ها را به مبارزه می کشانی؟ بیهوده خود را تحلیل می دهی، هر کس مشغول کار خویش است، پسند هر کس همان است که بر تن دارد، سلیقه هر کس اگر کلاه گشادی هم باشد به آن خواهد بالید، لااقل با همین رنگ ها خوش است، علاج واقعه دوریست، دست آورد عمل را به خلاقیت جاذبه ها بسپار، زمان ارزان نیست، ثانیه ها را خرج تأیید دیگران مساز، ولخرجی مسکینت می کند. آدرس ارزش ها را درست بپرس، دفتر خاطراتِ ساعاتِ هر روزۀ حیات را پر از انتقاد ها کن. تو باز هم می توانی، نقشِ نقشه ها را بر پیکر اطمینانِ والایِ هدف ترسیم کن، لانۀ هوس را از برج تصمیم ها ویران کن، سرگرمی می تواند خطرساز باشد، نغمۀ تسخیرِ کامکارانۀ پندار را با چنگِ تعادل سر کن، معشوقه آمالت به طرب می آید. پاکی متاع فراوانی نیست، صحنۀ سیاه و سفید زندگی را شاهانه از هر سوی گام بر گیر، مهم نیست اگر با افتخار مبهوتِ مرگ شوی، سعی ات را در بازی دریغ مدار، کامرانی به سخن نیست، به ساز و برگ سپاهت قره مشو که حریف را کم خواهی دید، اندیشه ات پیرزی می آفریند. گرگ ها را می توان بخشید زیرا نام ما نیز بره نمی باشد. قلم ها نقره ایست و جوهرها جیوه ای ، کلام آیینه ایست که خود را بنگریم. با خط وفا باز چند قدم می توان نوشت، صفحه صبور پیوند، پای شمعدان منتظر است. بدرود.


