سیب نقره ای
مقدمه: هر زمان که دلتنگم سرشار از شعف می شوم، زیرا به خاطر می آورم که منتظرم، پس هنوز عاشقم، در بیقراری ها با خود به گفتگو می نشینم، و گاهی آشنایِ دیر بازِ من مرا به گفتگو می نشاند، صدایِ خلوتِ دریافت هایم را می نویسم تا گلویِ حرفهایم خشک نشود، دردِ شیرینِ دل را می نویسم تا مگر شیدای خسته و درد مندی در هوای نامه هایم دمی، نفسی ، کلمه ای شاید بیاساید و من به این دل خوش دارم که : تاوانِ شرطِ عاشقی را گویا اندکی یا قطره ای حتّی نمی بر مهرِ محبوب پرداخته باشم. ************************* افسوس به تو هیچ نخواهد گفت، امّا من می گویم . ماتم تنها بهایِ سنگینی را می شناسد که باید بپردازیم ، قانونی که وادارمان می کند در مقابلش سر تعظیم فرود آریم ، اما اگر به من فرصت دهی بی ادعا همه چیز را به تو خواهم گفت . زمانی که نگاهها التماسمان می کنند، کاش گریه کنیم ؛ اگر آغوش شویم!؟ هنگامی که کودکان ترانه می خوانند،چه زیباست اگر دست تکان دهیم ؛ اگر سر جنبانیم!؟ اوقاتی که اخمها در هم گره می خورند،چه شیرین است به رویشان لبخند زنیم؛اگر شانه شویم!؟ صحنه هایی که فریاد می شنویم ، زشتی می بینیم ،اگر حق دهیم ؛اگر بگذریم !؟ ایامی که گِله می خوانند،انتقاد می سرایند، ستم می کنند ،اگر درک کنیم ؛اگرخوب ببینیم!؟ دورانی که همراهمان نیستند، هم صدا با ما نمی خوانند،اگر فرصت دهیم ؛چشمها را روشن کنیم!؟ بیا درها را همیشه باز بگذاریم، دریغ به تو هیچ نخواهد گفت، شرم همیشه دوری را پیشنهاد می کند که باید بگریزیم ، اما اگر به من گوش فرا دهی تمامِ تکلیف ها را برایت خواهم نوشت . آیا چند بار به این جمله اندیشیده ایم؟ که: تاریکی همان قدر واقعیّت دارد که روشنائی . ویا : اگر تنها به تماشای آفتاب بنشینی سایه ها را نتوانی دید . و یا : آنان که محبّتِ خود را آشکار نسازند محبوب نخواهند بود. ویا : عمری آزمون وخطایِ آگاهانه نه تنها افتخار آمیز است بلکه بسیار شرافتمندانه تر از ایامِ نشستن به باطل و عبث و چشم داشت به نجات بخشیِ دیگران است . وآیا چند دفعه این کلمات را تکرار کرده ایم؟ که : دریافتی ارزشمند تر از همین امروز نیست، پس فقط برای امروز تصمیم بگیر و برنامه ریزی کن و مُصر باش که بهترین باشی. ویا؟: اشتباهی در کار نیست، فقط عبرت آموزی است، خود را آزار مده و بهترین گزینه ها و پخته ترین تصمیم ها را با دانشی که از همۀتجربه ها آموخته ای در لحظه انتخاب کن. و یا؟: هستی مداوم در حال تغییر و حرکت است، این قانونِ خلقت است، وهرگز با ما مشورت نمی کند، ما فقط می توانیم بایک بینش بزرگ و درکی واقعی، هم نغمه با آفرینش همسفر شویم. این حکایت را گوشه پندارِ جاوید مدّت خود حک کن که : آرامش آنگونه به دست نمی آید که دنیا و همۀ مخلوقاتش بر وقفِ مرادت درآیند، بلکه آنگاه شمیم رضایت و آسایش بر وجودت وزیدن آغاز خواهد کرد که تو از تمامیِ بندهایِ تنیدۀ احساس رهائی یابی، همه آنانی که تو را عمری بردۀ خویش ساخته اند، آنزمان که از همۀ فرمان های غیرِ ارادی و بی قید و بندت آزاد گردی، بزرگتر از همۀ خواهش های لجام گسیخته و پایان ناپذیرِ هوسها. راستی شنیده ای؟ که : ماهیّتی که هویّت خویش را نیافته است ، جوهرِ رنج است ، وجودی که با خود نیز نیست ، " چه تنهائی جانکاهی". و اینکه؟ : بگشای تن را که تنها خود باشی و بدین سان فراتر از همۀ رؤ یاهایِ افسانه ای خویش به پرواز در خواهی آمد ، آن باش که هستی و همان شو که توان و امکان و میلِ بودنت هست . کلیدِ نقره ایِ عشق گشایش همۀ گره هاست، و دوست داشتن نخستین فصلِ دفترِ بی نیازی وپذیرش آهنگِ شادی بخشِ بزرگی و سعادتمندی ؛ افسانه لجوجانه می خواهد که بماند، اگر حوصله ات خمیازه نمی کشید باز برایت می خواندم ، آنقدر که دیگر نگوئی دیر است، که نگوئی آه. شمعی را از جنس ناتمام ایمان بر صحنِ همایونِ سقا خانۀ پایندۀ امید روشن کن، و هر روز باز برخاستن را از نو نیایش کن و اوج بیکران را آرزو کن و پرواز را مجسم کن وبه شکرانۀ تمامیِ پرهایت سپاسگزاری کن، آسمان در انتظارِ توست ،بر زمین دویدن کافیست ، لَه لَه ، عطشی واهیست، نفسی تازه کن. 

