سیب نقره ای
عشق نامی آمدست پیمانه بر دست. خواستگاری فاسد از نسل و تباری پست. چون گریزم ؟ چون گریزم؟ قلبِ من معشوقۀ تنهاست . امّا... امّا بی پروا ، رها ... دانی ؟… رها. ترسم از یارِ سیه کار و دمادم رنگ و هرآن رندِ و بدکاره. مانده ام ، مانده…، و ناخوش از سرشکِ معصیت ذات و جفا چاره . جز وفا هیچم نمی جنبم، رنگِ دل با چشمه همزاد است . نژادم با صفا وگرمی و شادابیِ بینش هماورد است . شرابِ نابِ هوشیاری مرا همواره پیوند است . تو امروزم مبین بر سفله پابند است . نشانم با بلند آوازگان درنبضِ آوند است . همنشینی با سیه مستان مرامم هرزه میکارد . من نه اهلِ بازیم با جام ومیخانه ، من ندانم شیوۀ بزم و مرامِ کسبِ همکامه . من مزاجم با شرابِ کهنه و تلخِ هزاران سالۀ ساقی نمی سازد . تنم مسموم از شرم است، وحالم منقلب از ننگِ آزرم است . و دنیا در نگاهم در تلاطم ، گیج در پیچ است . نفس بر شامۀ اندیشه ام بویِ تعفن در فضایِ خاطرِ بیچاره بگرفته است . خدایا کیستم من؟ کیستم من؟ دائم الخمری که از کاشانه بیزارم . ندانم خانه ام ، خاکم کجا ، از نسل که ، یا رانده از خویشم؟و هم شرمنده از کیشم . همه اسطوره هایِ نابِ تاریخِ بلندم را غریبِ غاصبی در اوج بنشست است. تنم بیمار از شک است و جان آلودۀ فقر است و روحم تنگ در رنج است. قفس در باورم دنج است، سعادت کنجِ ناعدل و ذلیل و خِنگِ تسلیم است؟ مرادم نشئۀ گیجِ سیه بیدادِ افیون است ، و حالم را فلاکت چرتِ اسرافِ نفس، ذکری هماهنگ است. سکوتم سخت در درد است، وصالی ساده با مکر است. حکیمی گر مرا درمان کند در مکتبم فکر است. چرا...؛ در فهم من همواره با فخر است . واما پاسخم، لبخندِ تلخی ازکتابِ طوطیِ گنگِ سخن پیچیده در کفر است . جزایم یا رضا یا زور و یا فقر است. سزایم تا ابد درماند گی با صلح محبوس است، چراغم تا ابد خاموش افسوس است . من آن شه زادۀ کورم که از چشمِ پدر افتاده و از تخت محروم است . سر و کارِ هوایم با زر و خون است، سرم پیوسته در گور است . و جان آشوبِ مکرِ انتقامِ سختی از سلابۀ نور است . توانم در خریدِ مِلکِ فردوسِ برین پیوسته در شور است، بهایِ هر وجب بر طبقِ منشور است. جهنم صحنۀ هر روزۀ کابوسِ منحوسِ شباهنگ است و ضعفِ پر گناهم تا ابد در آتش و جنگ است. وگمراهی من را مقتدا درطالع بنو شته است و خلقم را بسانِ انگلی در نطفه بگرفته است . نه یا ، همچون عروسک مهره ای در دستِ دانا دادِ بازیگوشِ قادر نقش بسرشت است. که قدرم همچو برگِ شاخساری گشته کز دستورِ او بر جای آویز است . خطا در سینه می گوید که عیاشی چنین در کامِ ابلیس است . که ولگردی شرافت دارد از پیمودنِ راهی که مخدوش است . فلک بامی که مستور است وجز مه رویگان را پایِ نازِ عافیت بر خود نمی بیند. سیه چالی که جز بر سوگلان تاریک و مواج است . و دیوِ گُنده بَک فانوس دارِ آلِ معراج است ،که عقلِ جن از این اهریمنان بیچاره و هاج است. غبار وهمِ افسانه درفشِ همّتم را رنگ بگرفته است. و دودِ جادویِ شومی نگاهِ بیگناهم را طلسمِ مرگ بگرفته است. وعشقی اینچنین سفاک با شمشیر خود بر عقدِ من آهنگ بگرفته است. خدایا بی پناهم در وطن نسیان مرا در چنگ بگرفته است . زبانم خود نمی دانم ، بگو با من گذاری .... چون گریزم؟.... چون گریزم؟


